چرا نمی‌توانم هدفمند بنویسم؟

+زهرا جون، خب یک ساعته زل زدی به صفحه‌ی خالی لپ‌تاپ منتظری چیزی از اون تو بهت وحی بشه؟ پیچیش مویی می‌بینی؟ حواست کجاست؟ نمی‌نویسی برو بخواب. -یه چیزی هست نوک زبونمه، ولی برای نوشتنش خسته‌م. +خسته از چی؟ -اول می‌خواستم از یه چیزی بنویسم، بعدش خواستم از یه چیز…

شب‌بخیر… و راستی…

-هزینهٔ لبخند از برق کمتر است، ولی به همان اندازه نور تولید می‌کند. «اَبه پییر» - بسیار عالی! می‌بینم که رؤیایتان دارد شکل می‌گیرد. کم‌کم آن را مشخص خواهیم کرد... کامیی جدید در حال ظهور است! برای ادامه دادن به مسیر تغییرتان، پیشنهاد می‌کنم روز پنج‌شنبه حدود ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه…

عضله‌های سرنوشت‌ساز

امروز به ماهیچه‌ای بودن بدن‌مان پی بردم. پیش‌فرضم از ماهیچه و عضله فقط ماهیچه‌های بازو و شکم (بازو و سیکس‌پک) بود. ولی فراتر از این حرف‌هاست. ماهیچه مغز داریم، ماهیچه قلب داریم، ماهیچه سینه داریم و ... خبر خوب اینکه هر کجا ماهیچه داریم، امکان پرورش ماهیچه هم داریم. احتمالا…

ترجیح می‌دهم…

یک: «ترجیح می‌دهم به جای بحث کردن بنشینم و ادامه‌ی کتابم را بخوانم.» این فاخرترین تصمیم، اراده و اقدام امروز من بود. هیچ انگیزه و دستاورد و اجباری هم در کار نبود. یک خواسته‌ی عمیق بود. سلول‌های مغز و بدنم از بحث خسته‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که یک…

دامن از صحبت فراهم چینم

بیت‌هایی که در ادامه می‌آیند بخشی از تأملات سعدی است که درباره عمر گذشته‌اش افسوس می‌خورده و این بیت‌ها را مناسب حال خود می‌گوید. این بیت‌ها در گلستان سعدی، بخش مقدمه، سبب تألیف کتاب، آمده‌اند. البته من بخش‌هایی از آن را می‌آورم که قطعا لذت خواندن کامل بیت‌ها را ندارد،…

سطل زباله‌ی شعله‌ور

این کارتون را در پیج نیویورکر مگ دیدم. پایینش نوشته بود: روزی همه اینها مالِ تو خواهد بود. در نگاه اول و دوم و سوم و چهارم چیزی از کارتون و مفهومش نفهمیدم. سراغ کامنت‌هایش رفتم تا بلکه چیزی دستگیرم شود. آن چه را که در ادامه می‌نویسم، برداشت من…

شما گذر زمان را چگونه متوجه می‌شوید؟

مامان به بابا می‌گوید سال‌ها عین ماه می‌گذرند. بابا هم می‌گوید آره سال‌های الآن سال نیستند. امروز فهمیدم که دو ماه از نوشته‌ی زمستان، بهار دل‌ها گذشته است. خوشحال بودم که سه ماه تا پایان سال مانده و اتفاق‌های خوبی را رقم می‌زنم. دو ماهش گذشت. در این دو ماه،…

فکرهایی که با هم به یک جوب نمی‌روند

از میان روزانه‌نویسی‌های امروزم: -‌ امروز بیست و نهم بهمن ماهه. چهارشنبه هم هست. سال نود و نه هم هست. دوست دارم این روز رو. امروز یه روز عادیه، ولی مبارک باشه برای همه. همینجوری. -‌ من با قدرت مسیرم رو ادامه میدم. منم باهات میام. -‌ کسی که خوشش نمیاد…

آن همه نزدیک، این همه دور

یکی از نکته‌هایی که تا اینجای زندگی‌ام فهمیده‌ام این است که خیلی از دوستی‌هایمان پایدار نیست. منظورم این است که آن حس و حال و اشتیاق اولیه را نمی‌شود به صورت همیشگی داشت. منظورم رابطه‌های دوستانه‌مان هستند. یک زمان با دوستان دوران کودکی چقدر گرم گرفتیم و بازی کردیم، یک…

چگونه روزمرگی‌هایم را دور می‌زنم؟

این یادداشت را در دفترچه یادداشت دو سال قبلم پیدا کردم. دیگر اجازه دهید خودشیفته شوم و به خودم ببالم بابت تصمیم‌ها و عادت‌های خودم. و صدالبته به ماندن به پایشان. «کاری کن که آینده‌ات بابت آن از تو تشکر کند»، یکی از باورهای اساسی من است. الآن، آینده‌ی دو…
1 2 3 42