شاعران دیگر شورش را درآورده‌اند. هر چه جلوتر می‌روم چیزهای شگفت‌انگیزی می‌یابم که آن قبلی‌ها جلویش لنگ می‌اندازند. شعر یکی از این یافته‌های جدیدم است. فکرش را بکن بهترین حرف‌ها را به بهترین شکل، موزون و آهنگین، به رشته تحریر در می‌آورند و در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌مان می‌کنند. ما را از محراب ابروی او می‌برد تا جایی که پرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد. ما هم کیفش را می‌بریم.

شاعران چه چیزی قاطی شعرهایشان می‌کنند که اینقدر به مذاقمان خوش می‌آید؟ گاهی یک شعر، بیت یا حتی تک بیتی آنقدر قدرتمند و تاثیرگذار است که آن را سرلوحه کار و زندگی‌مان قرار می‌دهیم، مرام‌نامه‌مان می‌شود. مثل این تک بیت حافظ که «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا».

مدتی قبل، این جمله از سهراب گل‌هاشم را خواندم که «بعضی از نگاه‌ها صدای قشنگی دارند…!» مفهوم زیبایش در ذهنم ماند. بعد از آن در شعرهایی که می‌خواندم یا تک بیت‌های مختلفی که در تلگرام می‌دیدم ناخودآگاه توجهم به بیت‌های «نگاه‌» دار جلب می‌شد. شاید یکی از بهره‌هایی که می‌توانیم از شعر ببریم وام گرفتن نگاه شاعرانش باشد. اینها برخی از بیت‌هایی هستند که خوانده‌ام:

مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت‌کش ببادامی بسازد « باباطاهر»

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود چه مؤمنانه صدای مرا آواز می‌کنی «شاملو»


نگاه من نتواند جمال جانان جست جمال اوست که جوینده نگاه من است «شهریار»


پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز نگاهی‌ست

که از حادثه عشق، تر است. «سهراب سپهری»

شعر راحت جان است مرا. فکر می‌کنم به خاطر حس‌هایی است که حین خواندن دریافت می‌کنم. حس که همیشه عاشقانه نیست؛ حس درک شدن و فهمیده شدن حتی برتر از آن است. گاهی اوقات حتی خودم هم حال خودم را درک نمی‌کنم یعنی توان و حوصله‌اش را ندارم. رشته‌‌ احوالم از دستم در می‌رود. خودم را خوش شانس می‌دانم اگر حتی یک رشته در دستم باقی بماند که مرا سمت کتاب شعری ببرد که گنج روانم است. علیرضا آذر چه خوب گفته است که «دنیا به شاعرها بدهکار است.»

امروز شعر « من اینجا بس دلم تنگ است» از مهدی اخوان ثالث را خواندم. این شعر خود به تنهایی یک کتاب است. بخشی از آن را اینجا می‌نویسم:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌ برگشت بگذاریم‌
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده
بسوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست

بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دل‌کنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم…

عادت به نوشتن در حاشیه کتاب‌ها و حتی خط کشیدن زیر نکات مهم را ندارم مگر اینکه بیت شعر یا نقل‌ قولی باشد که جای دیگری برای نوشتن‌شان پیدا نکنم. بعدها، خواندن این بیت یا نقل‌ قول‌ها برایم لذت بخش و غافلگیرکننده می‌شود. معمولا بعد از کمی کتاب‌خواندن خوابم می‌گیرد یا ذهنم دیگر کشش ندارد. اگر چه، این یک اتفاق طبیعی است اما به معنای پایین بودن کیفیت کتابخوانی‌ام و خواندن کتاب‌های کمتری است.

اخیرا با شیوه آسانی از کتابخوانی آشنا شده‌ام که آن را همراه با اولین تجربه‌ام از انجام آن را در ادامه می‌نویسم. این روزها مشغول خواندن کتاب «بهترین قصه‌گو برنده است» هستم. در اوایل کتاب، حین خواندن به جمله «نوشتن خوش‌یُمن است» برخوردم. جمله زیبایی بود و آن را در دفتر کنار دستم نوشتم. جمله را که نوشتم، این از ذهنم گذشت که بعضی افراد سنگ‌های قیمتی را، یا به صورت سنگ یا به صورت انگشتر، دستبند و..، نگه می‌دارند چون بر این باورند که آنها خوش‌یُمن هستند. این را هم در ادامه جمله‌ای که از کتاب نوشته بودم اضافه کردم. و همین‌طور که جلو می‌رفتم و به نکته‌ای بر می‌خوردم که چیزی را در ذهنم بر می‌انگیخت یادداشت می‌کردم.

قبلا مطلب کوتاهی درباره حاشیه‌نویسی کتاب‌ها خوانده بودم که پیش‌فرض ذهنی خوبی برای یادداشت کردن فکرهایم حین خواندن کتاب به من داد و مقاومتم برای خواندن خشک و خالی کتاب را کم کرد. آن را اینجا می‌نویسم.

چرا باید حین کتاب خواندن یادداشت‌برداری کنیم؟

اولا، این کار شما را بیدار نگه می‌دارد. هوشیار هم نه، کاملا بیدار. دوما، مطالعه فعالانه یعنی فکر کردن و فکر، خود را به شکل کلمات، گفتار یا نوشتار بیان می‌کند. سوما، نوشتن عکس‌العمل‌هایتان به شما کمک می‌کند افکار نویسنده را به خاطر بسپارید. نوشتن یادداشت‌هایتان به معنای واقعی کلمه بیان اختلاف یا اتفاق نظرتان با نویسنده است و این بالاترین احترامی است که می‌توانید به یک نویسنده بگذارید.

نویسنده: «مورتیمر آدلر» از کتاب «چگونه کتاب بخوانیم»

پی‌نوشت: من این مطلب کوتاه از ادلر را در وبگردی‌هایم پیدا و ذخیره کرده بودم. حالا که اسم نویسنده‌اش را سرچ کردم فهمیدم که کتابش از بهترین‌هاست و در سال ۱۹۴۰ اولین بار منتشر شده است ترجمه فارسی آن هم موجود است. از آنهایی است که حتما باید بخوانیم. کتاب‌های دیگری هم دارد که فکر می‌کنم کتاب چگونه گوش دهیم و چگونه سخن بگوییم‌اش هم ارزشمند باشد. تصمیم گرفتم کتاب چگونه کتاب بخوانیم را هم بخوانم. کتاب‌ها خوش‌یُمن هستند.

یک دفترچه یادداشت جدید خریده‌ام که جلد پارچه‌ای گلدار دارد. گاهی دوست دارم فقط جلد این دفترچه را لمس کنم. گل‌هایش طبیعی و شاداب بنظر می‌رسند.

در صفحهٔ اول آن یک نقل قول فوق‌العاده از «الیزابت کوبلراس» نوشته‌ام:

قشنگ‌ترین آدم‌هایی که می‌شناسیم کسانی هستند که شکست، رنج، مبارزه و خسران را شناخته و راه خود را از اعماق بازیافته‌اند.

این افراد قدردان زندگی‌اند و نسبت به آن حساسیت و درکی دارند که آنها را از همدردی، مهربانی و نوعی توجه دوست‌داشتنی و عمیق سرشار می‌کند. آدم‌های قشنگ اتفاقی به وجود نمی‌آیند.

تا حالا چند بار از رویش خوانده‌ام. گفتم اینجا هم بنویسمش. آدم‌های قشنگ هر کجا که باشند آنجا را زیبا می‌کنند؛ چه در زندگی، چه در دفترچه یادداشت و چه در وبلاگ من. زندگی را به خاطر وجود آنها سپاس.

نهال من هوای درخت شدن دارد

درحال ریشه دواندن است و محکم شدن

گله اما از بادهای مخالف دارد؛

از سرمایی که در تن نحیف‌اش می‌اندازند

هر بادی باد مخالف است.

ریشه‌ها هنوز پای دویدن ندارند

چه رسد به داشتن جای پای محکم در دل زمین

خورشید دست نوازشی بر تن شاخه‌ها می‌کشد

دلگرمی به ریشه‌ها می‌دهد

می‌گویدش صبر باید کرد، تحمل باید کرد

بادها گذشتنی‌اند، چاره پاییز و زمستان کن

از سرمایشان بلرز اما دلگرم به آمدن بهار باش

مگذار هوای درخت شدنت یخ بزند

دلگرم به امدن بهار باش

آن وقت که ریشه‌ها از پی خود می‌دوند در دل بزرگ زمین

آن وقت که با رویش جوانه‌هایت به آفتاب سلام می‌کنی

آن وقت که بادهای موافق وزیدن می‌گیرند

نهال جرئت یافته و قامتی راست می‌کند

نهال من هوای درخت شدن دارد…«زهرا قاسمی»

دوست داشتم می‌توانستم وقتی گوشی‌ام را دستم می‌گیرم، نت‌ام را روشن می‌کنم، سراغ تلگرامی، واتس‌اپی، گوگلی چیزی می‌روم و می‌نشینم گوشه‌ای و به آن مشغول می‌شوم را با گفتن یک کلمه توضیح دهم. مثل انگلیسی زبان‌ها که وقتی می‌گویند اینترنِست؛ Internest منظورشان دقیقا همین دو خط است. به تازگی این کلمه را یاد گرفته‌ام که ترکیبی از بخش اول کلمه اینترنت Internet به اضافه کلمه nest که به معنای لانه، آشیانه، پاتوق و … است می‌باشد. اینترنست، پاتوق یا یک کنجِ دنج برای رفتن به دنیای مجازی است.
سرعت و خلاقیت‌شان در کلمه‌سازی یا کلمه‌بازی برایم جالب است. سالانه هزار کلمه جدید که از شرایط فرهنگی اجتماعی روزشان گرفته می‌شود وارد فرهنگ‌های لغت‌شان می‌شود (به نقل از گاردین) و درخت زبان‌شان پربارتر و تنومندتر می‌شود.
Afterclap نمونه دیگری است. یعنی وقتی در مراسمی جایی افراد دست می‌زنند و دست زدن تمام می‌شود برخی افراد هم‌چنان به دست زدن ادامه می‌دهند. این که از گوشه و کنار تک و توک صدای دست زدن به گوش برسد آزاردهنده بنظر می‌رسد و نظم و گیرایی یک اجرا یا سخنرانی را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اما دیکشنری اربن؛ Urban Dictionary در توضیح می‌گوید: افترکلپ‌ها معمولا والدین و دوستان مخلص هستند. نکته جالبی بود برایم. حواسم نبود که برای کسی که دوستش داریم بیشتر دست می‌زنیم و حتی می‌ایستیم و لبخند می‌زنیم. این کار را احتمالا ناخوداگاه انجام می‌دهیم برای نشان دادن دوستی‌مان. با دانستن این نکته، دوست دارم در جمع‌های بعدی که دست زدیم، افترکلپ‌ها را نگاه کنم و لذت ببرم از اینکه این مراسم برای برخی افراد اهمیت بیشتری دارد.
یک کلمه چقدر خوب می‌تواند رفتار، اخلاق و عادت‌هایمان را توضیح دهد. بر حساب اتفاق با این دو کلمه انگلیسی آشنا شدم و تصمیم به نوشتن درباره آنها گرفتم. همانطور که اختراعات و نوآوری‌ها بیانگر پیشرفت علم و تکنولوژی هستند ساخت کلمات جدید نیز نشان از پویایی و رشد زبان دارد. چرا که هر زبان نشان از قدرت روحی مردمانی دارد که به آن زبان صحبت می‌کنند «سری اوروبیندو- فیلسوف هندی». 
توپ ساخت کلمات جدید یا معرفی کردن کلمات جدید را در زمین نویسنده‌ها می‌اندازند. درباره کلمات جدید ساخته شده در زبان فارسی چیزی نمی‌دانم. از گوگل که می‌پرسم از معادل‌های فارسی ساخته شده برای کلمات انگلیسی می‌گوید. غنای زبان فارسی و شعرها و نثرهایش که بر همگان آشکار است شاید قدم اول برای ساخت کلمات جدید، ورزیده کردن ذهن‌مان با خواندن آنها باشد.
تلفظ یک اسم انگلیسی را برای نوشته‌ای می‌خواستم. معمولا تلفظ اسم‌ها را، چه صوتی یا نوشتاری، از گوگل پیدا می‌کنم. اما این بار هیچ تلفظی از آن پیدا نکردم با خودم گفتم عه! چرا این بشر توی گوگل نیست؟ موضوع بودن یا نبودن آن فرد در گوگل نبود. در نهایت به فرهنگ اسامی مراجعه کردم. اما نکته دیگری را متوجه شدم. اینکه افراد می‌توانند یا اصلا جهان به سمتی رفته که افراد نقش پررنگی در دنیای مجازی اعم از شبکه‌های اجتماعی و تار جهان‌گستر وب دارند.
منظورم صرفا زمان‌های آنلاین‌ بودن‌، لایک کردن، دانلود یا تماس‌های اینترنتی‌مان نیست بلکه اثر برجای مانده از ما در این عالم مجازی است؛ آنچه که وقتی در گوگل اسمی را سرچ کنیم یا آنچه که در شبکه‌های اجتماعی بلاخره از میان جستجوی چند آی‌دی که شبیه یک اسم و فامیلی است را پیدا می‌کنیم.
«یک روز آخرین کسی که تو را می‌شناخت خواهد مرد و خاطره تو فراموش خواهد شد.» با این گفته اروین یالوم یاد چوب کبریت می‌افتم وقتی با جرقه‌ای روشن می‌شود، در اوج خودش سراسر نور می‌شود و رفته‌رفته خمیده و تمام می‌شود و فراموش می‌شود…
اما به لطف وب می‌شود فراموش نشد. می‌توانیم اسمی را در گوگل جستجو کنیم و خبرهایی درباره‌شان بدست آوریم خواه با نام اثرشان شناخته شوند یا وبسایت شخصی‌ یا شبکه‌های اجتماعی‌شان یا اینکه در نوشته‌های دیگران حضور داشته باشند. حتی اگر در قید حیات نباشند.
در این مورد حواس‌مان باشد یک تار موی گندیده وب را به صدتا شبکه اجتماعی ندهیم چون هر شبکه اجتماعی‌ای بلاخره یک روزی از تب‌وتاب می‌افتد، تازه همان تب‌وتابش هم به خاطر سرگرمی‌های زودگذر  و سطحی است. اما مطالب وب همیشگی خواهد بود و هر کسی سؤالی داشته باشد ابتدا از او می‌پرسد.
دشواری مکتوب کردن، انتشار آنها و ترس از خوانده نشدن‌شان را باید کنار گذاشت؛ آنها تصویر دقیق‌تری از ما ارائه می‌کنند. نوشته‌هایمان دیدگاه‌های عمیق‌مان نسبت به موضوعاتی که می‌نویسم را منعکس می‌کنند، دیدگاه‌هایمان یعنی خودمان و اینگونه ما یا بخشی از ما در نوشته‌هایمان جاری می‌شویم. 
اگر نکته‌ای از نوشته‌هایمان تاثیری روی کسی گذاشت یا حتی بودن اسم‌مان در گوگل فهم تلفظ آن را برای کسی آسان‌ کند، فراموش نمی‌شویم.
روث گوردون می‌گوید:«شجاعت مثل عضله است باید از آن استفاده کنی تا پرورش‌اش دهی.» من هم به این نتیجه رسیده‌ام که برای پروراندن عضله نویسندگی باید بیشتر بنویسم. نه اینکه یک عالمه مطلب نوشته باشم و به این نتیجه رسیده باشم نه، از ننوشتن و کم نوشتن به آن پی برده‌ام. وقتی نکته‌ای را در کتابی می‌یابم، فکری به ذهنم خطور می‌کند، به نتیجه‌ای می‌رسم، دوست دارم مطلبی را برای خودم بازتر کنم، شوق نوشتن از این و آن را دارم و…ابتدا در ذهنم مرورشان می‌کنم و می‌گویم حتما این را می‌نویسم.
تقریبا همه روزه فایل ورد روزانه‌نویسی‌ام را باز می‌کنم. لحظه موعود فرا می‌رسد. حالا می‌توانم تمام چیزهایی که در ذهن داشتم را بنویسم.
+لطفا به آن فکرهای قشنگم بگویید بیاید روی صفحه.
ـ بنشین تا بیاید!
از هر چیزی شروع می‌کنم به نوشتن. ذهنم نوشتن از برخوردی که یک ساعت قبل با دوستی داشته‌ام، وسیله جدیدی که خریده‌ام، موضوعی که خانواده‌ام درباره‌اش گفتگو می‌کنند و من نوشتن را به بودن در گفتگویشان ترجیح داده‌ام  را از آن مطلبی که می‌خواستم درباره‌اش بنویسم جدی‌تر گرفته‌است. گریزی به چند جای دیگر هم می‌زند.چقدر دلش پر است هر چه می‌گوید تمامی ندارد. از این شاخه می‌پرد به آن شاخه. من هم که فقط نظاره‌گر هستم. گاهی من خسته می‌شوم و گاهی او. من که خسته شوم به اولین هزار کلمه‌ای که برسم فایل را می‌بندم و می‌روم دنبال کار دیگری. وقتی که او از این جست‌وخیز خسته شود به کناری آرام می گیرد و نوشتن را با تمرکز بیشتری ادامه می‌دهیم. معمولا دو سه هزار کلمه می‌نویسم. روزهایی که بیشتر می‌نویسم و در دل این نوشته‌هایم به نکته‌ای می‌رسم خون تازه‌ای در رگ‌هایم به جریان می‌افتد.
نوشتن به سان چشمه‌‌ای است که از عمق جان‌مان می‌جوشد. چشمه از دل سنگ‌ راهی به بیرون می‌یابد تا آب گوارایی را بر زمین جاری کند. نوشتن نیز راهی برای جاری کردن اندیشه‌ها و ایده‌های پستوی ذهن‌مان است که باید از میان روزمرگی‌ها و دغدغه‌های روزانه ذهن‌مان راهی به بیرون پیدا کنند.
با کلمات روح‌مان را سیراب کنیم. البته آب را باید از سرچشمه نوشید؛ کتاب‌ها. کتاب‌ها پر از اندیشه‌ها و نکته‌های ناب هستند.
 
 تصمیم‌گیری و انتخاب از فصل‌های مشترک انسان‌ها است که با بزرگ‌شدن‌مان رنگ بیشتری به خود می‌گیرد. بیشتر یا تمام بار مسؤلیت آن بر دوش خودمان است اگر چه مطالعه و تحقیق، مشورت با افراد متخصص و راهنمایی‌های افراد دلسوز زندگی‌مان از سنگینی این بار می‌کاهد اما باز هم تصمیم‌گیرنده نهایی خودمان هستیم؛ خواه نظرمان موافق نظر آنها باشد یا مخالفش. چه تصمیم‌گیری را جدی بگیریم و چه سرسرکی از کنارش رد شویم نتیجه آن تماما متوجه خودمان است. به هر کوچه‌ای بپیچیم از راه دیگری بر ما وارد می‌شود.
تصمیم‌گرفتن را با تصمیم‌گرفتن یاد می‌گیریم. یک راه تصمیم‌گیری سنجش سود و زیان و… است. به اندازه کافی دلایل قانع‌کننده برای یک انتخاب داریم حتی می‌توانیم دیگران را نیز مجاب کنیم. اما نوع دیگری از تصمیم‌گیری نیز وجود دارد که نه تنها دلایل منطقی کافی حتی گاهی اوقات دلیلکی (دلیل کوچکی) نیز برای آن پیدا نمی‌کنی فقط حس خوبی به آن داری. به گمانم بیشتر تصمیم‌های دشوار اینگونه‌اند. منطق‌ات، اشتیاق‌ات است. نه تو می‌توانی دیگران را قانع کنی و نه آنها می‌توانند تو را مجاب کنند.
نه در خشت خام و نه در آیینه چیزی نمی‌بینی ولی روزنه‌هایی را در انتخابت می‌بینی که دوست داری آنها را پیگیری‌ کنی ببینی به کجا می‌رسند، منشا‌ شان کجاست و تو را به کجا می‌رسانند. روزنه‌ها پیام‌آوران امیدند. نتیجه، یا دلخواهت هست یا نه. اگر دلخواهت بود که شادمان از اعتماد به ندای درون‌ات به مسیرت ادامه می‌دهی. اما اگر فروغ روزنه‌ها زود افول کرد و تو را به تاریکی رساند زیاد در تاریکی نمان. این می‌شود خشت اول یادگیری تصمیم‌گیری‌ات. خودت را بابت آن سرزنش نکن، تو با خِرد آن روزت این تصمیم را گرفتی بخشی از امید و آرزوی تو در جان این انتخاب نشسته است و این انتخاب بخشی از وجود توست. از آن درس بگیر و با انتخاب‌های بعدی‌ات آن را جبران کن. خوشبختانه در هر لحظه می‌توانیم تصمیمی بگیریم. 
از همدلی و احساس نگرانی عزیزانت سپاسگزار باشد چون تو برایشان مهم هستی اما به افرادی که خود ناتوان در یادگیری تصمیم‌گیری هستند اجازه نده یادگیری تو را متزلزل کنند.
 
 چند روز پیش برای ترجمه مطلبی به این ضرب‌المثل برخوردم؛ “Fish start to perish by its head” معنای تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «مرگ ماهی از سرش شروع می‌شود. » برای فهمیدن مفهومش آن را در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که امروزه مفهوم این ضرب‌المثل را برای کسب‌وکارها و سازمان‌ها استفاده می‌کنند و چنین مضمونی دارد: « فساد و نابودی یک مجموعه از سران آن مجموعه آغاز می‌شود.»
ترجمه تمام شد اما چند در این حین به چند نکته جالب برخورد کردم. اول اینکه با سرچ کلمات، خود گوگل چند پیشنهاد دیگر هم می‌دهد که دیگران نیز اینها را پرسیده‌اند. یکی از پیشنهادهایش این سؤال بود: روش‌های انسانی کشتن ماهی چیست؟ دوم اینکه، ما اغلب ماهی را به صورت کشته شده می‌خریم اما پارسال بود که در یک مغازه ماهی‌فروشی یک مخزن آب که پر از ماهی بود دیدم. افرادی که ماهی تازه می‌خواستند فروشنده ماهی‌ها را از داخل مخزن بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذاشت و با یک چکش بزرگ یکی دو ضربه به سر ماهی می‌زد و روی ترازو می‌گذاشت. کمی شوکه شدم اما راه دیگری برای کشتن اینگونه ماهی‌ها به ذهنم نرسید.
این چند روز اخیر با دیدن آن موضوع پیشنهادی گوگل به این فکر کردم که  چقدر خوب است که افرادی به دنبال روش های انسانی برای کشتن ماهی‌ هستند و برای این خواسته‌شان از گوگل کمک می‌گیرند. فکر می‌کنم این افراد احتمالا استانداردهای بالایی در زندگی‌شان دارند، نمیدانم شاید اصل یا قانونی وجود داشته باشد که از روی رفتار و برخورد با حیوانات و ارتباطاتش با شخصیت و فرهنگ یک فرد یا جامعه و پیشرفت یا سلامت روانی افراد مشخص شود. احتمالا این افراد برای دیگر خواسته‌هایشان هم حداقل کارهای در دسترس و ساده‌ای که می‌توانند انجام دهند را انجام می‌دهند.
می‌گویند گوگل لابد یک زن است چون همه چیز را می‌داند. سرچ‌کردن چیزهایی که در ذهن‌مان است شاید اولین قدم برای پیگیری خواسته‌هایمان باشد. گوگل یا خودش جواب را می‌دهد یا با دنیای گسترده‌ دیگری آشنا می‌کند که از آن بی‌خبر بودیم یا به افرادی کار بلد وصل‌مان می‌کند. خلاصه که ما را دست خالی بر نمی‌گرداند قدرت زن‌ها و قدرت گوگل را دست‌کم نگیرید!