آسمانِ خوش‌سلیقه

گُله گُله در آسمان پخش شده‌اند. از این سو به آن سوی آسمان، هر کدام‌شان یک قیافه به خودشان گرفته‌اند. معلوم نبود چه در دل دارند؛ شاید بغضی، شاید هم شوقی. آسمان و ابرهایش از بیرون شهر و از خارج از حصار کوچه و خیابان‌ها بزرگتر و فراخ‌ترند. به پاها، چشم‌ها و گوش‌هایم قول داده‌ام که وقتی برای پیاده‌روی رفتیم بیرون، همین که پایم را از در خانه بیرون گذاشتم، آزادانه به هر سو که خواستید بروید.

چه خوب است که سر و چشم‌مان قابلیت چرخیدن به بالا و پایین و چپ و راست را دارند و می‌توانیم با آنها سیری در آسمان وسیع خدا داشته باشیم. ابرها در جایی آنقدر توی هم فرورفته‌اند که جای سوزن‌انداختن هم نیست و در جایی دیگر، فقط ردی از دست‌های از هم‌ جداشده‌شان باقی مانده است. در جایی به سرخی غروب آغشته‌اند و در جایی دیگر، به رنگ سیاهی درآمده‌اند.

نرم نرمک به پارک می‌رسم. گنجشکان از دیدنم شگفت‌زده می‌شوند و صدایشان به آسمان می‌رسد.

-جان؟

+آنها همیشه شگفت‌زده‌اند و ربطی به رفتن تو به پارک ندارد.

-خیلی خب حالا.

گوشم را از آوازشان پر می‌کنم. خودم در میان صدایشان گم می‌شوم. خودم را در سر خیابان می‌یابم. باز هم صدای گنجشکان خیابان را برداشته. ولی می‌توانم بگویم بیشتر مردم این صدا را نمی‌شنوند، چون افراد زیادی توی سر خودشان هستند. آنها توی سر خودشان گم می‌شوند. می‌آیم به سوی خانه. باز هم صدای گنجشک؟ نه، این بار صدای جوجه‌های رنگی درون کارتن بر روی پیاده‌رو است. از روی جیک‌جیک‌ ضعیف‌شان می‌توانم بگویم هنوز تحمل این هوا برایشان سرد است چه برسد به اینکه یکه و تنها شدن و سپرده شدن به دست بچه‌ها را تاب بیاورند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *