به تعدادی داستان برای زنده ماندن نیازمندیم!

کِن کیسی می‌گوید: «گور پدر واقعیت، ما به داستان نیاز داریم.» و این روزها بیشتر به داستان نیاز داریم تا از شر واقعیت به آن پناه ببریم. تا بتوانیم در میان کلمات خودمان را بیابیم و به خودمان بیاییم. واقعیت از آنهایی نیست که با زُل زدن بتوان آن را از رو برود. اتفاقا جریح‌تر شده و خودش را بیشتر به رخ می‌کشد. هیولایی‌ست که دهانش را بیشتر باز می‌کند و عزم بلعیدمان را می‌کند. ما هم دست‌وپایمان را بدتر گم می‌کنیم.

در هر کتابی که به دست می‌گیریم، نویسنده‌ای چشم به راه نشسته تا شرح ما وقعش را برایمان بخواند. نویسندگانی که سرگرمی جذاب‌تری نسبت به واقعیت یافته‌اند. یا واقعیت را با نوشتن ترکیب کرده‌اند و تحمل‌پذیرش کرده‌اند. ما هم با خواندن داستان‌هایشان وارد دنیای‌شان می‌شویم و دمی آرام می‌گیریم. حتی بعد از خواندن داستان‌شان کمی از دنیای‌شان در ما رسوب می‌کند و با ما می‌ماند. گاهی فکر می‌کنیم آن شخصیت‌ها هنوز دارند زندگی‌شان را ادامه می‌دهند. شاید هم کنجکاو شویم که الان مشغول چه کاری هستند؟

حتی می‌توانیم خودمان هم داستان بگوییم. شاید اینکه «به دنیا آمده‌ایم تا داستان‌هایی بگوییم» کار مهم‌تری باشد. داستان‌هایمان می‌تواند آن گفتگوهایی باشد که در لحظات سخت به خودمان می‌گوییم. داستان‌های امیدوارانه و نامیدوارانه‌ای که در درون‌مان برای خودمان تعریف می‌کنیم و توجه‌مان را برای لحظه‌ای به خود معطوف می‌کنیم. داستان‌هایی بی سر و ته. فکر می‌کنیم داستان گویی بلد نیستیم ولی اگر به قصه‌گوی درون‌مان گوش بسپاریم، داستان‌هایی از خسته شدن‌ها، تمام شدن‌ها، متوقف شدن‌ها و گاهی از توانستن‌ها و شدن‌ها برایمان سر می‌دهد. در هر موقعیتی که باشیم می‌توانیم به کمک داستان‌ها از آن زنده بیرون بیاییم. مثل دخترک کبریت فروش، می‌توانیم خودمان را در سرمای حوادث با داستان‌هایمان گرم نگه داریم تا صبح شود. برای زنده ماندن ناگزیر از قصه گفتنیم!

مکتوب کردن داستان‌هایمان کار بهتری است. از تمام سیصد و شصت و پنج روز گذشته شاید چند اتفاق به صورت خاطره و مقداری حرف برایم باقی مانده باشند. اما وقتی سری به روزانه‌نویسی‌هایم می‌زنم می‌بینم که چه‌ها که نگذشته است. انگار برای صد سال قبل هستند. چه داستان‌ها که نگفته‌ام. بعضی‌هایشان از میانه ماجرا شروع شده‌اند، بعضی‌های‌شان دو سه کلمه‌ای هستند، بعضی‌هایشان انتها ندارند و … از میان این نصف‌ و نیمه‌ها، برخی‌شان شده‌اند ایده‌ای برای پست‌های این وبلاگ. تبدیل به داستان‌هایی شده‌اند که به خودم جرئت داده‌ام منتشرشان کنم و دیگران را نیز از آنها با خبر کنم.

فکر می‌کنم داستان‌ها هم رشد می‌کنند و بزرگ می‌شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *