خرد جدیدی که در دل اتفاقات یافت می‌شود

در این یک‌ونیم ماه اخیر، ده پانزده دفعه پاشنه کفشم را کشیده‌ام و عازم اداره بوووق شده‌ام. رفت و برگشتم می‌شود شش ساعت. پاشنه کفشم کمی آب شده و خودم سه کیلو وزن کم کرده‌ام؛ حالا حساب کنید که از نظر روحی چقدر فرسوده شده‌ام؟ اوه، راستی، در معرض‌کرونابودن را چقدر می‌توان حساب کرد؟ یکی دوبار هم گریه‌ام درآمده. هوا، هوا هم خیلی گرم است. اوه، ماسک دولایه؛ لطفاً این مورد را هم یادداشت کنید.

هنوز کارم را انجام نداده‌اند، ولی من به یک خرد جدید رسیدم. شاید رسالت این اداره این است که افراد را به خرد برسانند. هوم؟ بیایید زود قضاوت‌شان نکنیم. کو؟ دکمه لغو فحش به رئیس کجاست؟ اگر پیدایش کردید، بزنیدش فعلاً.

خرد جدیدی که با پوست و استخوان حس کرده‌ام این است که در دل هر اتفاق، اتفاق دیگری رخ می‌دهد. همین؟ بله. دفعهٔ یکی‌ مانده به آخری که رفته بودم، به صورت اتفاقی با فردی آشنا شدم که چند روز است تمام صحبت‌ها و بازخوردهایش در ذهنم می‌پیچد. نمی‌دانم از کجا و چطور نسبت به من این همه شناخت داشت، و چطور آن همه حرف‌ها را زد، بابت گفتن‌شان ریسک هم کرد، ولی از تاثیرگذارترین حرف‌هایی بود که شنیده‌ام. اگر ذهنم درگیر انجام کارم نبود و باحوصله‌تر می‌بودم، می‌گذاشتم چراغ‌های کوچک روی سرم روشن شوند و بال‌هایم هم در بیایند و او آنها را ببیند. می‌ترسم بهم بگویید جوگیر، وگرنه می‌گفتم که تمام این رفت‌وآمدها و خستگی‌ها می‌ارزید به تجربهٔ داشتن همین گفتگو. رد حرف‌هایش حالا حالاها در من باقی می‌ماند و آن را قدر می‌دانم.

آقای رئیس، این روزها می‌گذرند، ولی روسیاهیش برای شما و سنگ‌اندازی‌هاتون می‌مونه. من که بلدم چجوری از شرایط دشوار هم چیزی یاد بگیرم. نگاهم اونقدری وسعت داره که هر چیزی رو در خودش جای بده.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *