رگ‌هاتان پر از اشتیاق

نمی‌دانم قوس خزان را کجا دیده بودم که در گوگل جستجویش کردم و از میان نتایج، این صفحه‌ی توییتر را باز کردم:

در فصل خزان نیستیم، اما دست دل را گرفتن و بلند کردنش که فصل نمی‌شناسد. جاری شدن شور و شوق در رگ‌هایمان که مناسبتی نیست که حتما باید در بهار یا زمستان یا اول هفته و اول ماه و اول قرن و …  اتفاق بیوفتد. هر وقت دیدیم که کشتی‌شکسته هستیم، می‌توانیم از دستِ دل‌مان بگیریم و بکشیم‌اش بالا. بیاید سرجایش بنشیند و شور و شوق را در خون‌مان جاری کند.

آدم هستیم و داریم در جهانی پر از اتفاق‌های منتظره و غیرمنتظره زندگی می‌کنیم. طبیعی است که دل‌مان بشکند، آزرده شود، سرد شود، سخت شود و … با هر اتفاقی فروتر برود و خجل‌تر شود. اما بدانیم که این جایگاه دل نیست. اگر کارهایمان از حضور دل، تهی باشند چنگی به دل نمی‌زنند. مثل وقت‌هایی که چای داغ، دهان‌مان را می‌سوزاند و دیگر مزه‌ی غذاها را نمی‌فهمیم، طعم و مزه از خودمان، روزها و کارهایمان می‌رود. زندگی‌، بدون حضور دل‌هایمان، بی‌مزه، بی‌رنگ و بدون طعم می‌شود.

چند روز پیش، در آزادنویسی‌هایم نوشته بودم باید قدرت را به رگ‌هایم بازگردانم. بعد از مدتی رخوت، بیشترین چیزی که احتیاج داشتم همین بود. توی آزادنویسی‌هایم که با خودم صادقم دیگر. مثلا نگفته بودم باید فلان قله را فتح کنم، باید فلان کوه را جابجا کنم و … فقط نوشته بودم باید قدرت را به رگ‌هایم بازگردانم. قدرت توی رگ‌هایمان و همراهی کردن دل‌مان با ما، عظیم‌ترین نیروها است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *