سحرخیزی یا شب‌ بیدار ماندن؟

بلاخره کسی که زودتر از همه بیدار میشه چیزهای بیشتری از این جهان می‌خواد یا اونی که دیرتر از همه می‌خوابه؟

سحرخیزی از رویاهای دوران نوجوانی‌ام بود و شب‌ بیدار مانی از علایق امروزم. شاید وجه مشترک این دو و محبوبیت‌شان آن سکوت‌ و جنبه شاعرانگی‌شان باشد. از طرفی زود شروع کردن روز نوید یک روز با برکت را بهم می‌دهد. تا قبل از ظهر کلی کار می‌توانی انجام بدهی حس برنده شدن به آدم می‌دهد. البته اگر بتوانم روزهای پی‌درپی قبل از ساعت هشت بیدار شوم.

مدتی است که عطای سحرخیزی و سکوت و گرگ‌ومیش و آن پرتوهای نارنجی و طلایی خورشید را به لقایش بخشیده‌ام. (به یکباره دو سه ساعت زودتر روز را آغاز کردن انرژی زیادی ازم می‌گیرد. کم‌کم رسیدن به آن دو سه ساعت هم همینطور! فعلا از خوابم لذت می‌برم تا در سال‌های آینده اگر سیستم بدنم خواست اندک اندک تغییر کند بتوانم از این موهبت استفاده کنم)

شب اما شکوه دیگری دارد و غنی‌تر است. به آن روی آورده‌ام. متمرکزم و بهتر می‌خوانم و می‌نویسم. کم‌کم می‌ترسم آرزو کنم روزها زودتر بگذرند و شب شود.

از میان این همه معیار برای اندازه‌گیری رضایت از زندگی و خوشبختی و اینها یکی‌شان بد به دلم نشسته است. اینکه صبح با چه انگیزه‌ای بیدار می‌شوم؟ اولین چیزی که بعد از چشم باز کردن به فکرم خطور می‌کند چیست؟ آیا آنقدری قدرتمند و ارزشمند هست که گرمای خواب را از چشمانم برباید؟ چقدر دلم می‌خواهد به استقبال روزم بروم، حتی اگر روز دشواری در پیش باشد؟

بعدی اینکه، هنگام خواب چقدر از روزم راضی‌ام؟ کار مهم و ارزشمندی انجام داده‌ام که روزم را ساخته باشد؟ یا فقط می‌خواهم بخوابم که روز بدم اینقدر جلوی چشمانم نباشد؟ لزوما نه تمام این سؤال‌ها را با خودم تکرار نمی‌کنم ولی آن حس شروع و پایان و میزان اشتیاق و رضایتم از روز همراهم هست و متوجهش هستم. این اواخر بیشتر بهش توجه می‌کنم و حتی دامنه‌اش را تا آغاز و پایان هفته و ارزیابی آن گسترش داده‌ام. تا حالا همیشه شنبه‌ها را دوست داشته‌ام اما آخر هفته‌ها می‌بینم که در طول هفته چقدر بهتر می‌توانستم عمل کنم.

توجهم به این موضوع برایم خوشحال کننده است اما نتیجه‌ای که گرفته‌ام رضایت‌بخش نیست. خیلی جای بهتر شدن دارد. دارم رویش کار می‌کنم. حواسم به بهره‌وری‌ام نیز هست که سامانش بدهم. جدی‌تر رویش کار می‌کنم و نتیجه‌اش را همین جا می‌نویسم.

2 thoughts on “سحرخیزی یا شب‌ بیدار ماندن؟

  1. از موضوع جالبی نوشتی..
    تو دوران دبیرستان به خاطر درسا عادت کرده بودم به صبح ِ زود بیدار شدن! و عجب صبحایی بود.. حتی تابستونا هم قبل اذان صبح بیدار بودم.. کتاب می‌خوندم، می‌نوشتم..
    مدرسه که تموم شد، کم کم عادت صبح زود بیدار شدنِ منم تموم شد. از اون به بعد، بعد از غروب و تاریکی شب و دوست داشتم، و حتی دوست نداشتم شب تموم بشه!
    حالا ولی خنثی‌م.. عادتِ صبح زود بیدار شدن از سرم افتاده، نسبت به شب هم احساس خاصی ندارم.. راستی چرا این‌جوری شدم باید بهش فکر کنم!

  2. سلام الهام. از دیدن اسمت خیلی خوشحال شدم
    چه خوب که سحرخیز بودی و حس‌اش کردی.
    من سحرخیزی رو به خاطر زود شروع کردن روز و در سکوت و آرامش انجام دادن کارها و خنکی‌ و گرگ و میش و بالا اومدن خورشید دوست دارم. ولی برای درس خوندن تا حالا زود بیدار نشدم.
    امیدوارم شوقی در دلت بیوفته که دوباره صبح‌ها بااشتیاق بیدار بشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *