لطفاً حرف‌هایت را قورت نده

مایا آنجلو می‌گوید: «رنجی بزرگتر از حمل داستانی ناگفته در درون نیست.» فکر می‌کنم منظورش را می‌فهمم. وقت‌هایی بوده که دوست داشتم حرفی را بزنم ولی خجالت کشیدم، دل دل کردم، ترسیدم درست نباشد، بقیه جدی نگیرند و … در نهایت نگفتمش و بعدش با خودم گفتم اَه، کاش می‌گفتم. هر چه جلوتر رفتم، بزرگتر شدم، شهامت بیشتری یافتم، برخی ملاحظات ارزش‌شان را از دست دادند یا هر چیز دیگری، بیشتر توانستم حرف خودم را بزنم، از آن خجالت نکشم و حرف‌هایم را به رسمیت بشناسم. گذاشتم کلماتم از گوشهٔ امن‌شان بیرون بیایند، با چم‌وخم زندگی آشنا شوند و در معرض شنیده شدن، واکنش گرفتن، خجالت کشیدن، بی‌اعتنایی یا تحسین شدن قرار بگیرند.

بخش بزرگی از بیان حرف‌هایم را مدیون نوشتن و به خصوص وبلاگ‌نویسی هستم. در اینجا، نزدیک پانصد تا حرفی را زده‌ام که یا برایش مقاومت درونی داشتم، یا تمرکزم یکجا جمع نمی‌شد، یا خجالت می‌کشیدم یا خسته بودم و می‌توانستم ننویسم‌شان. ولی نوشتم و تمرین حرف زدن کردم. بعد از حدود پانصد پست وبلاگی، می‌توانم بگویم مسیر بسیاری از اتفاقات بزرگ درونی از نوشتن عبور می‌کند.

زدن حرف‌هایمان روابط‌ و خواسته‌هایمان را شفاف‌تر می‌کند. تصویر شفاف‌تری از ما به دیگران به دست می‌دهد. آدم‌ها می‌توانند تصویر واقعی‌‌‌تر، و نه لزوماً بهتری، از ما را ببینند؛ البته اگر این را بخواهیم و برایمان مهم باشد.

با زدن حرف‌های قلمبه سلمبه و تاثیرگذاری مصنوعی مخالفم. بلدش نیستم و تلاشی هم برایش نکرده‌ام. ولی بر این باورم که هر کسی می‌تواند نظر و برداشت متفاوتی داشته باشد که برای دیگران تازگی دارد. بعضی‌ها قد فکرشان بلندتر است، بعضی‌ها فکرهای خلاقانه‌تری دارند، بعضی‌ها فکرهای تلخ‌تری، بعضی‌ها تاریکی‌ها را می‌بینند و بعضی‌ها روشنی‌ها را و … ما در ارتباط با این فکرها هستیم که یاد می‌گیریم، تلنگر می‌خوریم، رشد می‌کنیم و …

مدت‌ها پیش، توی گروه کتابخوانی گروهی، من با خواندن کتاب جدید همراه نشدم. چون کتاب‌های نیم‌خوانده( یا نیم‌خورده) زیاد داشتم (و هنوز هم دارم). می‌خواستم بگویم نمی‌توانم همراه شوم. نوشتن پیام را که شروع کردم، دیدم به لواشک رسیده‌ام. دو دل شدم که ننویسم، گفتم لواشک مثال سخیفی است و در شأن یک گروه کتابخوانی نیست. در نهایت با کمی خجالت نوشتمش.

اما کمی بعد، از پاسخی که یکی از دوستان به این پیامم داد، فوج فوج قلب از چشم‌ها و گوش‌هایم بیرون زد:

من اصلا این کتاب را نخوانده‌ بودم و تا جایی که آگاهانه یادم می‌آید، این اصطلاح را هم نشنیده بودم. ولی چقدر برداشت من و نویسندهٔ آن کتاب شبیه هم بود. چقدر می‌توانیم فکرها و برداشت‌های مشابهی با بقیهٔ آدم‌ها داشته باشیم، اما چقدر جدی می‌گیریم‌شان؟ چقدر بی‌توجه‌ایم بهشان و قورت‌شان می‌دهیم؟ این کاملاً به نحوهٔ برخورد ما با فکرهایمان بر می‌گردد؛ من داشتم از فکرم خجالت می‌کشیدم ولی نویسندهٔ کتاب تنهایی پرهیاهو فکرش را جدی گرفته و آن را توی کتابش آورده است.

همه‌مان می‌توانیم راویان اتفاق‌های کوچک و بزرگی در درون و بیرون از خودمان باشیم. این توانایی را داریم و اگر جدی نگیریمش، قورتش بدهیم و به قول خانم آنجلو، داستان ناگفته‌ای را با خودمان این‌طرف و آن‌طرف ببریم، رنج بزرگی را به خودمان تحمیل می‌کنیم. گفتن داستان‌هایمان ما را سبک و راحت می‌کند. به خودمان اطمینان پیدا می‌کنیم و امیدوار می‌شویم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *