من خوبم؟

بخش مهمی از زندگی، کنار آمدن با حس «من خوبم؟» یا «خوب بودم؟» است. کلی توی آینه خودت را نگاه می‌کنی و باز هم باید از یک نفر بپرسی من خوبم؟ کاری را انجام می‌دهی و به اولین نفر مورداعتمادی که می‌رسی می‌پرسی خوب بودم؟ تو رو خدا؟ می‌خواهی کار جدیدی را شروع کنی همه‌ش توی سرت می‌پرسی من خوبم؟ کاری را به اشتباه انجام داده‌ای و مدام از خودت می‌پرسی یعنی بد بودم؟ 

پرسش مسخره‌ای است. آدم را فلج می‌کند. یک طیف صفر و صد برای خودمان در نظر می‌گیریم و خودمان را به زور در یکی از دو سر آن می‌چپانیم. ما می‌توانیم کاری را انجام دهیم ولی حتی توجهی را هم برنینگیزیم. می‌توانیم کاری را افتضاح انجام دهیم و چیزی از ارزش‌هایمان کم نشود. اینها ارزشمندی‌مان را تعیین نمی‌کنند. البته همواره می‌توانی یاد بگیری و چیزی را بهتر کنی و این نباید آسیبی به ارزشمند بودن خودمان برساند. انجام خوب یا بد کاری را به پای خوب یا بد بودن انجام‌دهنده‌اش نگذاریم.

لذت و معنای واقعی زندگی را آنهایی می‌فهمند که پیوسته در حال تلاش‌اند. آنهایی که کارهایی که فکر می‌کنند درست است را انجام می‌دهند و در تله‌ی «من خوبم؟ خوب بودم؟ بد بودم؟» نمی‌افتند. مگر در زندگی چند نفر هستند که به تو می‌گویند «بله. خوب هستی»؟ آنها آدمک‌های جیبی‌ات نیستند که همیشه همراهت باشند و راه به راه بهت بگویند «بله، بله. تو خوبی.» و بعد تو مسیرت را ادامه دهی.

اصلا از یک جایی به بعد، بحث ثابت کردن خوبی‌مان به دیگران مطرح نیست؛ رضایت خودمان از آنچه می‌خواهیم انجام دهیم، می‌توانیم انجام دهیم و در نهایت انجام می‌دهیم است که مهم است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *