نقل‌قول نکن؛ حرف خودت رو بزن

-بغلی بگیر.

+چی رو بگیرم؟

-بازنویسی رو.

+اوه. شرمنده نمی‌تونم. کارای سخت‌سخت بهم نگو.

-نه سخت نیست؛ بذار توضیح بدم، میدونم که خوشت میاد.

پارافرایز (Paraphrase)، به معنی بازنویسی هست. یعنی شما یه متنی را می‌خونی یا می‌شنوی، بعد اون رو به بیان خودت میگی. البته توضیح دقیق این کلمه‌ در دیکشنری لانگمن این هست: یک نوشته یا گفته‌ای را کوتاه‌تر، واضح‌تر یا به شکلی متفاوت‌ بیان کردن. مثلا رواشناس، دانیل کانمن در کتاب پرفروش‌اش به نام تفکر سریع و آهسته، که برنده نوبل هم شده گفته: «هیچ چیز در زندگی به اندازه‌ای که فکر می‌کنید مهم نیست.»

خب حالا این جمله رو می‌تونی اینجوری بازنویسی کنی: «آنچه در ذهن‌تان است آنقدری که به نظر می‌رسد، اهمیت ندارد.» بدون اینکه اسم کتاب، نویسنده و … رو ببری و هی بگی فلانی اینو گفت، بهمانی اونو گفت. اینجوری شنونده‌ها مستقیماً می‌رسن به اصل حرف‌تون. ولی سه دلیل وجود داره که به جای اینکه اصل حرف رو بزنیم، ترجیح میدیم مستقیماً نقل قول کنیم:

احساس می‌کنیم داریم دزدی می‌کنیم. این فکر و ایدهٔ بقیه هست، مال من که نیست. اما این ایده‌ها هم از یه جایی اومدن دیگه. شاید خود اونا هم این رو بازنویسی کردند.

تو مدرسه یاد گرفتیم منبع رو ذکر کنیم. ولی دیگه لازم نیست معلم‌هامون رو تحت‌تاثیر قرار بدیم و راضی‌شون کنیم. هم چنین هر حقیقت غیرضروری می‌تونه منظورمون رو خوب نرسونه.

وقتی نقل‌قول می‌کنیم، درصورت وارد شدن ایرادی بر اون، به راحتی می‌تونیم ازش شونه خالی کنیم. اگه کسی گفت «این اشتباهه!»، به راحتی می‌تونیم تقصیر رو گردن صاحب اصلی ایده بندازیم و بگیم من نمیگم که. اون میگه.

خب حالا بریم سراغ بازنویسی.

اگر ایده‌ای رو بشنوم، درباره‌ش تأمل کنم، با باورهای خودم آمیخته‌ش کنم، اونوقت مال من میشه. بعد اون رو به صورت خلاصه و از قول خودم نقل می‌کنم و پشتش هم می‌ایستم. مثل به سرپرستی گرفتن یه بچه، از یه ایده‌ای مراقبت می‌کنم و مثل بچهٔ خودم بزرگش می‌کنم. اگر هم کسی ازم منبع خواست، با کمال میل منبعش رو بهش میگم.

این تمرین رو خیلی بهت توصیه می‌کنم. دست از نقل‌کردن و منبع گفتن بردار. بازنویسی رو امتحان کن. موضوعات رو برای خودت درونی‌سازی کن. ایده‌ها رو به بیان خودت بگو. چیزی که تو سر خودت می‌گذره رو به من بگو، نه چیزایی که تو سر بقیه می‌گذره.

پی‌نوشت: این مطلب را از وبلاگ درک سیورز ترجمه کرده‌ام. بار اولی که خواندم با آن موافق نبودم. دلیلش هم این بود که حس دزدی از فکرهای دیگران را داشتم. ولی کمی که به آن فکر کردم دیدم تمرین خوبی است که فکرهایمان را پرورش دهیم. خیلی از مطالبی که می‌خوانیم را فقط حفظ می‌کنیم و به همان صورت اولیه و با همان کلمات و مثال‌ها برای دیگران بیان می‌کنیم. خب اگر ما توانایی و مهارت فکر کردن داریم باید بتوانیم یکی دو تا مثال یا تجربه از خودمان درباره موضوعی داشته باشیم. کمی شاخ و برگ به آن بدهیم. درک سیورز راست می‌گوید «بگو چی تو سر خودت می‌گذره.»

البته من موافق ذکر منبع هم هستم. توی نوشته‌های خودم، تا جایی که در دسترسم بوده منبع را گفته‌ام. ولی درکنارش، باید بتوانیم مهارت بازنویسی و درونی‌سازی را هم داشته باشیم. گاهی وقتا، فکر و ایده‌های دیگران همین که بهمون کمک کنن و جرقه‌ای بشن که آنچه در ذهن خودمون هست رو کشف و بیان کنیم، رسالت خودشون رو انجام دادن.

-حالا بگیرش و بده به بغلی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *