نوشتن رویشی ناگزیر است…

در گوشه و کنار دفتر و کتاب‌ و برگه‌هایم، تک و توک جمله یا بیت شعری یافت می‌شود. هر چیز زیبایی را که خوانده یا شنیده‌ام را نوشته‌ام. برخی‌هایشان هم از خودم هستند که یکباره از ذهنم خطور کرده‌اند. بعد از گذشت مدتی، خواندن این جملات جریانی از خوشی و لذت را در رگ‌هایم به جریان می‌اندازد. اوایل که اسم گوینده‌های جملات را نمی‌نوشتم، بعدها سر مالکیت جملات به مشکل بر می‌خوردم. یک حس پنهان و شعف برانگیزی از این تلاش برای صاحب شدن آن جملات داشتم. حتی اگر برای من هم نبودند، همین که وسوسهٔ مالکیت آنها را داشتم برایم لذت‌بخش بود.

امروز داشتم دفتری مربوط به دو سال پیش را ورق می‌زدم. در بالای یکی از صفحه‌هایش نوشته بودم:

«نوشتن رویشی ناگزیر است. از خودم.»

«از خودم» نام نویسنده‌اش است. می‌توانم تصور کنم که چقدر از رسیدن این جمله به ذهنم خوشحال شده بودم و باورش برایم سخت بوده است که این «از خودم» را هم در ادامه‌اش نوشته‌ام. این نوشتن چیست مگر که می‌تواند چنین ولوله‌ای درون‌مان بیندازد؟

می‌نویسی، فکر می‌کنی دیگر حرف‌هایت تمام شده است. اما این تازه شروعش است. جای هر کلمه‌ و فکری که از ذهنت بر می‌چینی، کلمه و فکرهای جدیدتری سبز می‌شود. آنها را هم می‌نویسی، باز هم از جایشان فکرهای تازه‌تر سبز می‌شوند. آنها را هم می‌نویسی، همچنان از جایشان فکرهای تازه‌تری سبز می‌شود و … یکبار به خودت می‌آیی و می‌بینی که دیگر نمی‌توانی ننویسی و ناگزیر از رویش و سبز شدن هستی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *