هیچ کس هیچ جوری نیست

هر روز به خودم می‌گویم زهرا جدی شو دیگه! به نوشته‌هات سروسامون بده. و جدی شدن برای من یعنی موضوعی را انتخاب کنم، چند تا کتاب را بریزم وسط، بخوانم‌شان و هر کدام نکته‌ای را در ذهنم روشن کنند و بگذارم کمی دم بکشند و بعدش شروع به نوشتن کنم. یا از وبلاگ‌های انگلیسی‌ای که می‌خوانم، خوب‌ترین‌هایش را سوا و ترجمه کنم. بعد از کمی فکر، ندایی را می‌شنوم که نه، دوست ندارم. می‌پرسم خب چرا؟ می‌گوید آن وقت خیلی جدی می‌شوم. تحمل غلظتی بیش از این را ندارم.

خیلی وقت است به کاری مجبورش نمی‌کنم، سرزنش و دعوایش نمی‌کنم. تازگی‌ها «اشکالی ندارد» را هم زیاد از من می‌شنود. هر کجا که برود پا به پایش می‌روم . هر چه را نشان بدهد می‌بینم. هر چه را بگوید می‌شنوم. می‌خواهم خودش را ببینم و درک کنم. هنوز خجالتی است و گاهی ترس و لرز را در چشمانش می‌بینم. برای من مهم است که حالش خوب باشد و نترسد. نمی‌توانم بهش یک نترس بگویم و انتظار داشته باشم دیگر نترسد. همراهی کردن و حضور داشتن در کنارش بهترین کاری است که به فکرم می‌رسد.

همچنان که در جست‌وخیز زدن‌هایش، با آن موهای رهاشده‌اش در هوا، همراهی‌اش می‌کنم، بهش می‌گویم که تو آن ترس‌ها و خجالت‌هایت نیستی. گوش می‌کند و حواسش را می‌دهد به من. می‌گویم واقعا نیستی. اینها احساسات قدرتمند و ناخوشایندی هستند که در بعضی موقعیت‌ها تجربه‌شان می‌کنیم. در آنها نمان. آن سرزنش‌ها و تردیدها هم نیستی. حتی آن مقایسه‌ها و دوست‌داشته‌نشدن‌ها. آنها حقیقت تو نیستند.

تو هیچ جوری نیستی که بخواهی خودت را با این احساسات محاصره کنی. هیچ کس هیچ جوری نیست؛ همه‌مان داریم جست‌وخیزمان را می‌کنیم. همه این احساسات را یا با قضاوت خودمان به دست آورده‌ایم یا با قضاوت دیگران. توی قضاوت‌هایمان هم که صدجور مشکل وجود دارد. آدم‌ها نمی‌آیند قضاوت‌هایشان را اصلاح کنند و بابتش عذرخواهی کنند. ما باید این واقعیت را بدانیم و تاثیرش را نپذیریم. به جست‌وخیزهایت ادامه بده. به دورترها برو. سبک و رها برو. من هم از اینجا دارم می‌بینمت. برو، من پشتت هستم.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *