وقتی نسیمی نمی‌وزد که نمی‌وزد!

به گمانم پرده‌‌‌ی خانه‌مان عاشق شده؛ از بس که نسیم بهاری، صدای گنجشک‌ها را در گوش گل‌هایش زمزمه کرده است. نسیم بهاری شده پیک خوش‌خبر برای گل‌ها. نمی‌دانم چه در گوش گل‌ها می‌گوید که آنها را تا میانه‌های خانه به رقص می‌آورد. پنجره را که باز می‌کنم دیگر سرجایشان بند نمی‌شوند. کمی‌اش به موهای من هم سرایت می‌کند و آنها را هم سرمست می‌کند. اما این سرمستی طولی نمی‌کشد. نسیم بهاری باید برود و دل‌های بقیه را هم از جا بی‌جا کند.

این روزها اما گل‌های پرده چشم‌ انتظار نسیمی‌اند که سرمست هم نه، فقط اندکی نوازش‌شان کند. پرده دیگر شادی نمی‌کند، می‌روم کنار پنجره تا ببینم چه خبر است. خبری نیست. دورها را نگاه می‌کنم، بالا به آسمان نگاه می‌کنم بلکه ردی چیزی حس کنم، صورتم را جلوتر می‌برم تا اگر نسیمی قدرت این را ندارد که راهش را به سوی پنجره کج کند، آن را حس کنم اما چیزی جز رد خفیفی از آن بر صورتم نمی‌نشیند. باشد قبول. هوا دارد گرم می‌شود. هر چند خیلی زود، ولی باشد.

البته امروز این را هم یاد گرفتم که نسیم‌ها همیشه نمی‌وزند؛ اوایل فصل بهار هستند، نیمه‌های شب تا نزدیکی‌های صبح و سرشب‌ها هم هستند. شهریور و پاییز هم هستند. این را یاد گرفتم که گاهی وقتا می‌توانیم پشت پنجره بایستیم و فقط سکون را حس کنیم و خیلی توی ذوق‌مان نخورد. این را که این روزهای ساکت و خلوت زندگی‌مان را که دارد از هیجان و سرزندگی خالی می‌شود بهتر دوام بیاوریم. نسیم‌ دوباره می‌وزد، ولی تا آن موقع، گل‌ها نباید پژمرده شوند و رقصیدن یادشان برود.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *