وقتی همه خواب بودند

دیگر دارم کم‌کم دست و پایم را پیدا می‌کنم. از آن حول و ولای اولیه کرونا بیرون آمده‌ام و وارد حول و ولای ثانویه‌اش شده‌ام. از دست‌پاچگی دارم می‌رسم به پذیرش کنار آمدنی نسبتا طولانی مدت با وضع موجود. دیگر در جواب کسی که احوالش را پرسیده‌ام و گفته است «همان دیسکم است؛ درد پایم شدیدتر شده و در استراحتم»، نمی‌گویم خداروشکر که سلامت‌اید. به برنامه خواب سابقم برگشته‌ام و دارم زندگی را پی می‌گیرم.

گاهی آنقدر از بودن در خانه حوصله‌ام سر می‌رود و زمین زیر پایم داغ می‌شود که احساس می‌کنم می‌خواهم بال در بیاورم و سقف را بشکافم و بزنم به آسمان. اما خودم را از این اتاق به آن اتاق، از آن اتاق به حیاط در جال دویدن یا خیره شدن و لمس گل‌ها می‌یابم. موهایم را هم خودم کوتاه کردم. آن هم وقتی همه خواب بودند و من کلافه. به قول الهام باید یک چیزی را خراب می‌کردم و چه چیزی مظلوم‌تر از موهایم؟ هنوز دارم کج و کولگی‌هایش را می‌گیرم!

بعدش می‌روم می‌نشینم پشت میزم و لپ‌تاپم را باز می‌کنم ترجمه می‌کنم، چیزی می‌نویسم و نوشته‌ای می‌خوانم و اینگونه غرق کلمات که می‌شوم زمان بهتر سپری می‌شود. این روزها کلمات اهمیتی دوچندان یافته‌اند. امروز برای عزیزی پیام تسلیتی فرستادم. می‌گوید این پیام‌ها مرهمی هستند بر دلش. امیدوارم قدری همینگونه باشد.

امروز چیز دیگری ندارم بگویم. خواندن این نقل قول از جودی پیکالت این نداشتن را تحمل‌پذیرتر می‌کند:

«شاید هر روز خوب ننویسید، اما همواره می‌توانید یک نوشته بد را ویرایش کنید. فقط نمی‌توانید یک صفحه خالی را ویرایش کنید.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *