و اینگونه من سرکار رفتم!

اول از همه بگویم منظورم از کار، شغل نیست که باید تلاش کرد و زحمت کشید و موفق شد، بلکه کار دیگری است که همه‌ی تلاش و ابتکار و خلاقیتش بر عهدهٔ فرد سرکار گذرانده بود و به پاسداشت این تلاش‌ها من فقط باورش کردم.

چند روز پیش، چند پیام و تماس از دست رفته از دوستی روی گوشی‌ام بود، فهمیدم که کار مهمی دارد. زنگ که زدم گفت که اتفاقی بلیط ارزان قیمت گیرش آمده و تا سه‌شنبه اینجاست. در ویسی در وایبر نیز اینها را گفته بود. از آمدنش هم غافلگیر و هم خوشحال شدم. به مادرم که گفتم آمدنش را باور نکرد. گفت چطور بدون اینکه از قبل چیزی بگوید دارد می‌آید. گفتم حتما می‌خواسته ما زیاد منتظر نباشیم گذاشته وقتی همه چیز روبه‌راه شد بگوید. از لحن متفاوت و خوشحالانه‌اش در ویس وایبر هم گفتم. نه قانع شد و نه می‌توانست بی‌تفاوت باشد. گفتم اینجوری دودل بودن که بدتر است. برای راحتی خیال خودت، تصمیم بگیر باور کنی یا نکنی.

فردایش زنگ زدم تا ساعت دقیق پروازش را بپرسم. بلند خندید و گفت شوخی کردم بابا تو چقدر ساده‌ای. می‌دانستم اهل شوخی است ولی نه تا این حد. از بلیطش پرسیدم. گفت بلیط گرفتم اما برای تهران نیست یک سفر دو روزه به یک شهر دیگر است. گفت من که هیچ اشاره‌ای به تهران نکردم تو اینطور برداشت کردی. تقصیر من نیست. من فقط خبر سفرم را با تو درمیان گذاشتم.

نمیدانم حس او بعد از این کار چیست ولی رفتار خودم بعد از این ماجرا برایم جالب بود. به جز یک نصف روز که هم ناراحت بودم و هم توی ذوقم خورده بود، نکته‌های خوبی از این ماجرا بیرون کشیدم:

۱- این جمله‌ا‌م خیلی به دلم نشست که برای راحتی خیال خودت تصمیم بگیر باور کنی یا نه. دو دل بودن بدتر است. فکر می‌کنم آدما وقتی بین انتخاب دو چیز دو دل‌اند، ته دلشون یکی رو به اون یکی ترجیح میدن و چون دلایل‌شون کافی نیست می‌ترسن باورش کنن یا بیانش کنن. نه اطمینان کردن به معلومات نصفه و نیمه‌ای که در اختیار داریم بی‌گدار به آب زدنه و نه هر احتیاطی شرط عقل. از این جور موقعیت‌ها می‌تونم تصمیم‌گیری قاطع رو یاد بگیرم.

۲- از تصمیم آدم‌ها مطمئن بشیم. ازشون بپرسیم که آیا درست متوجه شدم یا نه؟

۳- تو روابط بین آدم‌ها شکست یکی، برد اون یکی نیست. وقتی باوری که یه نفر به ما داره رو می‌دزدیم، ده برابر باید بیشتر تلاش کنیم تا اون باور رو برگردونیم سرجاش. اون باوری که افراد به ما دارن، جزو ارزشمدترین سرمایه‌های ما هستند، با از بین بردن اون باور در حقیقت داریم سرمایه خودمون رو از بین می‌بریم.

پی‌نوشت: تاریخ این نوشته برای یک سال و نیم قبل است که امروز توی پیش‌نویس‌های وبلاگم چشمم بهش خورد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *