پروانه‌ها هرگز نمی‌میرند

بهار نود و هشت بود. همان بهاری که پروانه‌ها به میهمانی‌مان آمده بودند و از زیبایی‌شان به کوچه و خیابان‌ها نیز بخشیده‌ بودند. بهار بود، پروانه بود، نسیم ملایم بود، فقط تو نبودی(الکی مثلا قافیه‌ جور دربیاید). داشتم از کتابفروشی بر می‌گشتم که پروانه‌ی کنار جدول نگاهم را گرفت. ایستادم و نگاهش کردم. جان نداشت و این باد بود که زیر بال‌هایش را گرفته بود. برش داشتم و توی مشتم گرفتمش.

اولین باری بود که یک پروانه‌ی واقعی داشتم. در راه هی توی مشتم را نگاه می‌کردم تا نیوفتاده باشد. به خانه که رسیدیم و مادرم در را که باز کرد، پروانه را جلو بردم تا سلام کند. سلام بلد نبود. بال‌هایش را هم تکان نداد. همینجوری گذاشتمش روی میز تا رنگ‌ و نقش‌اش را از نزدیک نگاه کنم. از نزدیک نگاهم را هم کردم. بال‌هایش را هم لمس کردم. گفتم حالا که پروانه‌‌ای هست، چند تا عکس آتلیه‌ای هم ازش بگیرم. شاید دیگر پروانه‌ها به میهمانی‌مان نیایند، یا پروانه بی‌جانی سر راهم سبز نشود. من هم که اهل گرفتن پروانه‌های زیبای زنده نیستم.

امشب اتفاقی این عکس را توی گوشی‌ام دیدم. به نظرم خیلی زنده آمد. خیلی. پروانه‌ها هرگز نمی‌میرند، زیبایی‌‌شان همچنان ادامه دارد.

2 thoughts on “پروانه‌ها هرگز نمی‌میرند

  1. پ.ح«پیش حرف»
    عنوان این پست مرا یاد داستانی که یکی از نویسندگان سایت نگاه می‌نوشت
    حس انگیزی بی نظیر متن هم دقیقا همان حسی را ایجاد می‌کرد که وقع خواندن آن داستان داشتم.
    واقعا خیلی جذاب بود . اگر یکم هم توصیفات مکان اضافه میکردید قشنگ میشد همه چی رو تصور کرد.
    ح.ا«حرف اصلی»
    خب از متنتون لذت بردم خانم قاسمی
    متن جذابی بود و به نظرم می‌شد به یک داستان کوتاه اما قشنگ هم تبدیلش کرد. برای همین هم بعد از مدت‌ها اومدم و دارم کامنت هم میذارم.
    راستش به نظرم اگر شما داستان بنویسید، داستان نویس خوبی خواهید شد. اگه امتحان نکردید، امتحان کنید و برامون توی وبلاگتون بذارید تا ما هم از خوندن داستان‌های شما لذت ببریم.

    1. سلام
      اول که خیلی ممنونم از استقبال و پیشنهاد‌تون. با داستان‌نویسی آشنا نیستم اما حتما امتحانش می‌کنم و سعی می‌کنم توصیف‌های بیشتری استفاده کنم. مرسی از همراهی‌تون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *