یادداشت‌برداری از رمان برادران کارامازوف: کلمات را حرام نکن

-این را قبلا گفته‌ای. کلمات را حرام نکن.

-آدم همیشه می‌تواند در هر زنی چیز جالبی بیابد که در زنی دیگر آن را نمی‌یابد.

حرام کردن کلمات خیلی برام تداعی داشت. توی بحث‌های روزمره، سیاست و… خیلی وجود داره. با زدن حرفهای تکراری، بی‌فایده و توهین‌آمیز و… داریم کلمات رو حروم میکنیم! تلنگر خوبی بود برام.

جمله‌ی دوم هم فارغ از جنسیت برام جالب بود. در همه‌ی آدما میتونیم ویژگی جالبی پیدا کنیم. حتی اونایی که ازشون خوشمون نمیاد(!) و مشکل داریم باهاشون. بعدش هم همه آدما یه ویژگی منحصربه‌فرد دارن که در بقیه آدما نیست. یه چیزی که فقط و فقط در اون آدم هست و خاصش میکنه.

پی‌نوشت یک: دو جمله‌ای اول را از رمان برادران کارامازوف نوشته‌ام. در کتابخوانی گروهی‌مان داریم این رمان را می‌خوانیم و بعد از شش هفته، تازه برایم جالب شده و دارم با آن ارتباط برقرار می‌کنم. خوبی کتابخوانی گروهی این است که می‌توانیم درباره‌ی خوانده‌هایمان با هم تعامل کنیم. من نظرات و برداشت‌های دیگران را بخوانم و دیگران برای من را.

پی‌نوشت دو: کتاب خواندن از جایی برای آدم آسان‌تر می‌شود که به جمله‌هایی برسد و در آنها توقف کند. جمله‌هایی که با خواندن‌شان بگوید «عه، آره»، «راست میگیا»، «چه جالب!»، «آره، اینم حرفیه» و … بعدش هم یک فکری را در ذهن‌مان برانگیزد یا آدم را یاد چیزهای دیگر بیندازد. اینجوری کتاب خواندن لذت‌بخش می‌شود.

پی‌نوشت سه: جملات بالا را عیناً از گروه واتساپی کپی پیست کردم. بدون هیچ تغییر و حذف و اضافه کردن و ویرایشی. سعی می‌کنم توی فکر کردن راحت باشم تا تعامل بیشتری با کتاب داشته باشم.

4 thoughts on “یادداشت‌برداری از رمان برادران کارامازوف: کلمات را حرام نکن

  1. من برادران کارامازوف را تا پنجاه یا شصت صفحه خوندم. به نظرم اصلا نباید در این سن و سال بخونمش؛ اما بهترین منبع برای پیداکردن کلماتی است که به ظاهر سخت میان و در باطن پر استفاده در داستان و وبلاگ و… هستن. امیدوارم از خوندن این نثر ثقیل لذت ببرید.
    «بیست سال است که سالک راه ترجمه‌ام» من شده زبان روسی یادبگیرم زبان اصلی بخونم این کارو میکنم؛ اما ترجمه فارسی این مترجم رو با این سبک نگارش مقدمه اصلااااا!

    1. سلام. کتاب‌ها معمولاً اوایل‌شون اینجوری هست؛ جاذبه‌ی چندانی ندارند. من به صفحه‌ی دویست رسیدم و نظرم به این دوجمله جلب شد و اینجا ازش نوشتم. از اولش ارتباط چندانی باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردم، حتی توی گروهخوانی به این کتاب رای هم نداده بودم ولی وقتی انتخاب شد، تصمیم گرفتم بخونم و گفتم حالا هفته‌ای پنجاه صفحه‌ست، آسمون که به زمین نمیاد و اینا شروع کردم به خوندن. الآن باهاش راحت شدم و اون حس دافعه رو نسبت بهش ندارم. روی روال افتادم و نگاهم که به کتاب میوفته به قدرت ذهن نویسنده‌ش فکر می‌کنم. نثرش رو هم دوست دارم. پیگیر داستانش هم شدم. مرسی از نظرتون. امیدوارم شما هم حس‌های نابی رو با کتاب‌ها و رمان‌های موردعلاقه‌تون تجربه کنید:)

      1. سلام مجدد
        خوش به حالتون که به زور هم که شده میخونید، من هروقت سعی میکنم خودمو مجبور کنم یک کتاب خاصی رو بخونم یه دفعه یاد هری پاتر میفتم میرم اونو بخونم
        منم امیدوارم از خوندن‌ این کتاب لذت ببرید. موفق باشید.

        1. دارم به یه چیزایی دربارهٔ خوندن کتاب و موانعش و راه‌هایی برای برداشتن موانعش فکر می‌کنم. برای خودم هم رابطه‌م با کتاب‌ها سؤاله که چجوری نسبت به بعضیاشون انقدر مقاومت داریم، بعضی‌هاشون هم مثل یه تیکه گوشت می‌چسبن بهمون. امیدوارم بشه بهتر کرد رابطه‌مون با کتاب رو. حالا من این رمان رو بخونم درکنارش هم حواسم به این موضوع هست. چیزی دستگیرم شد می‌نویسم همینجا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *