دسامبر 2018

تخم مرغ‌های رنگی یکی از خاطره‌ها و سرگرمی‌هایی است که شاید هنوز هم برای رنگ آمیزی و تزیین آن اندک ذوقی داشته باشیم. تخم مرغ‌هایی که در نهایت تواضع خودشان را به دست ما می‌سپارند و ما هم هنر، سلیقه و خلاقیتمان را در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌شان می‌کنیم.
از تخم مرغ در مناسبت‌های مختلفی استفاده می‌شود. مسیحیان نیز در روز عید پاک، داخل تخم مرغ شکلات قرار می‌دهند، آن را رنگ‌آمیزی کرده و در مکان‌های مختلف می‌گذارند تا بچه‌ها آنها را پیدا کنند. بچه‌ها هم از ذکاوتشان در پیدا کردن این تخم مرغ ها و هم از شکلاتی که داخل آنهاست شگفت زده می‌شوند.
این تخم مرغ ‌ها ” ایستر اِگ Easter egg “،”تخم مرغ روز عید پاک” نام دارند.
اما ایستر اِگ تنها مخصوص روز عید پاک نیست و در سینما، فیلم‌سازی و انیمیشن، مفهوم جذاب دیگری نیز دارد.
در فیلم فروشنده به خاطر گود برداری و ساختمان‌سازی، دیوار اتاق خواب ترک خورده بود. چیزی که خیلی طبیعی به نظر می‌رسید ولی ترک روی دیوار اتاق خواب  این پیام را در دارد که حریم شخصی‌ات امن نیست. دیگر اینکه این ترک در وسط تخت خواب قرار گرفته بود به مفهوم فاصله افتادن و جدایی بین دو نفر.
به این نکات ایستر اِگ می‌گویند. همه‌ی افراد متوجه این رمزهای پنهان نمی‌شوند از جمله خودم که دوست عزیزی برای اینکه من بهتر معنی آن را بفهمم، این فیلم را برایم مثال زد.
من فکر می‌کنم ایستر اِگ‌ها در زندگی نیز وجود دارند. زندگی هر کس فیلمی است که خودش نقش اصلی آن را بازی می‌کند پس باید ایستر اِگ ها در صحنه‌های مختلف پنهان شده باشند. در تماشای یک فیلم با کشف پیام‌های پنهان، فیلم برایمان جذاب و با معنا می‌شود در زندگی نیز همین اتفاق می‌افتد.
شاید تفاوت انسان‌ها با یکدیگر در تعداد ایستر اِگ‌هایی است که پیدا می‌کنیم. لزوما همه تخم مرغ های رنگی که پیدا می‌کنیم شگفت انگیز نیستند ممکن است داخل آنها شکلات نگذاشته باشند و برایمان خوشایند نباشد ولی خود توانایی پیدا کردن تخم مرغ رنگی به اندازه‌ی کافی شگفت انگیز است.
اینترنت پر از معرفی ایستر اِگ فیلم‌ها است. در زندگی هم باید ایستر اِگ هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. دانسته‌ها، تجربیات و ایده‌هایمان را با یکدیگر تقسیم کنیم و برویم سراغ کشف بعدی‌ها.
نوشتن هم همین‌طور است؛ نقطه‌ی شروع را خودت انتخاب می‌کنی و نوشتن تو را به نقاط دیگری می‌برد. نوشتن ایستر اِگ ها را نمایان می‌کند.
 شاید شوق همین کشف کردن‌هاست که زندگی را ارزشمند می‌کند…

 

جملات زیر را در شرایط مختلف در نوت گوشی یا دفترچه یادداشتم نوشته‌ام. در واقع موفق شده‌ام این افکار گذرای لحظه‌ای را به کلمات تبدیل کنم. اکثر این فکرها اتفاقی به ذهنم وارد می‌شوند و مرا غافلگیر می‌کنند من هم می‌نویسم‌شان تا آنها را غافلگیر کنم. حتی مدتی بعد از نوشتن‌شان وقتی مرورشان می‌کنم باز هم غافلگیر کننده هستند. وقتهایی هم هست که برای نوشتن‌شان تنبلی می‌کنم و مانند یک پرنده از دستم می‌پرند و هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آیند مثل وقتی که چیزی نوک زبانم باشد و نتوانم بیانش کنم.
۱- سختی نوشتن فقط اونجایی که چیزی ذهنت رو خیلی مشغول کرده اما وقتی می‌خوای درموردش بنویسی نمی‌تونی. کلی باید بنویسی تا برسی بهش.
۲- با برداشتن قدم‌های کوچیک برای کارهای بزرگ، نشدن‌ رنگ می‌بازه. البته شروع کردن کافی نیست استمرار هم مهمه.
۳- با مجبور کردن اشتیاق رو می‌کشیم…
۴- زندگی صحنه‌ی هنرنمایی ماست؛ خواه برای به دست آوردن چیزی بجنگیم یا برای از دست ندادن چیزی.
۵- انتخابی مردن آسان است. انتخابی زندگی کردن، انتخابی تلاش کردن، انتخابی به هدف رسیدن سخت است.
۶- گاهی وقتا یک نفر باعث میشه دسته‌بندی جدیدی توی ذهنت شکل بگیره؛ کسی که زیاد می‌خنده، خنده هم به خودش قدرت میده هم به اطرافیانش.
۷- می‌نویسم تا پای حرف‌هایم بایستم.
۸- آنهایی که می‌خوانند و می‌نویسند کنجکاوترند شاید حریص‌تر نیز هستند چرا که می‌خواهند از میان کلمات چیزی را پیدا کنند.
۹- فرمول نوشتن به اندازه‌ی فرمولهای ریاضی و فیزیک مهمه اما فهمیدنش از اونا بسیار ساده‌تره؛ شروع کن به تایپ کردن یا قلم و کاغذ رو بردار.
۱۰- اگه یه کاری رو دوست داریم انجامش بدیم؛ معطل نگه داشتن شیوه‎‌ی دوست داشتن نیست.
خیابانی که نکوست از اولین مغازه‌اش پیداست. بوی کیک و بیسکویت و دونات‌ها‌ی تازه فضایِ اطرافِ مغازه‌یِ سر خیابان را پر کرده است. خوراکی‌ها را دوست دارم و اخیرا حس عجیبی نسبت به آنها پیدا کرده‌ام. توجه به طعم‌های مختلف کیک و بیسکویت‌ها برایم جالب است.
چندی قبل به مرجان گفته بودم چه ایده‌ی خوبی است که کسی تمام دستورهای غذایی در مورد یک غذا مثلا ماکارونی را بلد باشد. یک نوع کلکسیون است؛ کلکلسیونی از طعم‌ها و مزه‌های مختلف از یک غذا. اما او می‌گوید بدرد نمی خورد مزه‌ی همه‌شان مثل هم است به جایش تنوع غذایی خوب است. بدرد خوردنش را نمی‌دانم ولی مزه‌شان نمی‌تواند مثل هم باشد. من هم کنجکاو همینم که تفاوت طعم و مزه‌هایشان را بفهمم.
خیابان‌ روشن تر از قبل شده است . چراغ‌های برق وسط خیابان که در میان نرده‌هایی پر از سبزه و گل قرار داشتند عوض شده اند. چشم چراغ قبلی ها کم سو شده بود و تاریکی شب را پاسخگو نبود. اما چراغ های جدید روشن هستند و بلند. جوان هستند و مغرور. برای دیدنشان باید مثل خودشان سر به هوا بود. هر چند نگاهمان از جلوی پایمان فراتر نمی‌رود و نهایتِ افق دیدمان آن نفری باشد که از روبرو می‌آید شاید هم پشت سری‌اش.
سر به هوا تر باید بود تا چراغ برق بزرگِ وسط آسمان را دید. محوِ زیبایی‌اش شد. راستی چرا زیبایی‌اش خصوصا در شب چهارده این همه زبانزد خاص و عام است؟ شاید چون روشن است و روشن می‌دارد. مثل یاد بعضی نفرات. چیزی که از آدم‌ها باقی می‌ماند همین یادشان است یادهایی که روشن می‌دارند. یادهای کم فروغی هم هستد که نور اندک شان از دور سوسو می‌زند. برخی از یادها نیز به کلی افول کرده‌اند و باید چشم از آنها برداشت.
” یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد قوتم می‌بخشد ره می‌اندازد و اجاق کهن سرد سرایم گرم می‌آید از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم می‌بخشد روشنم می‌دارد”
نیما یوشیج

 

معمولا حاشیه‌ی دفترهایم پر از یادداشت یا جملات کوتاهی هستند که اتفاقی به آنها برخورده‌ام، خوشم آمده و آنها را نوشته‌ام. فرقی نمی‌کند در مورد چه چیزهایی باشند، خواه یک بیت شعر باشد خواه یک نکته‌ی گرامر انگلیسی، آدرس یک سایت یا یک شماره تلفن.
در دبیرستان بود که فهمیدم با یکبار نوشتن از روی درس یا مسئله‌ای، آن را بهتر یاد می‌گیرم و واقعا هم نتیجه بخش بود. امروز می‌خواستم چند برگه‌ی کنده شده از دفترم را دور بیندازم، نگاهی به آنها انداختم. نگاهی که باعث شد دو سه بار این چند صفحه را که یک رونویسی بود و بالای آن نوشته بودم ” حافظ رنج می‌برد” را بخوانم.
با ایده‌ی رونویسی از آثار ادبی در باشگاه تولیدکنندگان محتوا آشنا شدم. علت دقیقش را یادم نمانده فقط میدانم که حتما مفید و سودمند است. یادم هم نیست که آن را از کجا رونویسی کرده‌ام. عنوانش را در گوگل سرچ کردم و فهمیدم نویسنده‌اش علی دشتی است.
متن شیوایی که با بهره‌گیری از اشعار حافظ، تصویری روشن از شرایط عصر او را به ما نشان می‌دهد. رنج‌هایی که او می‌برد را بیان می‌کند. رنج هایی که مختص همه‌ی دوران‌هاست و اینکه چگونه افکار روشن حافظ در این تاریکی‌ها می‌درخشد.
” بهرِ یک جرعه که آزار کسش نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
این جرعه، تنها جرعه‌ی شراب نیست که مردم نمی‌پسندند و مرتکب آشامیدنش را ” تعزیز” یا ” تکفیر” می‌کنند، جرعه‌ی آزادیِ اندیشه و آزادگیِ روح نیز هست که طبیعت برده پسند مردم نمی‌تواند آن را تحمل کند.”