داستان یک دروغ

بین خواب و بیداری بودم که یکهو پرسید مگر قرار نبود امروز این داستان را بخوانی و تمامش کنی؟ صدایش جدی بود نتوانستم خودم را به نشنیدن بزنم گفتم چرا قرار بود. یکی دوصفحه‌اش را خواندم با آن ارتباط برقرار نکردم. گفت ولی قرار گذاشته بودی که بخوانی و تمامش…

ای دل مرو سوی خطر…

ای دل مرو سوی خطر، گر می‌روی لرزان مباش از رهزنان غافل مشو از دشمنان ترسان مباش چون با کسی همره شدی از نیمه ره برنگرد چون از پی مردان روی دیگر ز نامردان مباش دشمن اگر جانب دهد با او دم یاری مزن در دوستی گر جان دهی از…

داماد در جلسه خواستگاری

نمی‌دانم چرا این مثال داماد در جلسه خواستگاری انقدر خوب در ذهنم حک شده است. دوستی می‌گفت لباس تازه‌ای را که می‌خرید برای اولین بار در یک جلسه یا مهمانی مهم نپوشید. به خاطر تازگی‌اش ممکن است با آن راحت نباشید و در کل جلسه یا مهمانی ناراحت به نظر…

هفته نشماری تا عید

تاریخ هر روز اولین چیزی است که اول نوشته‌هایم می‌نویسم. امروز متوجه شدم با نوشتن تاریخ چند روزی است که فکرم می‌رود به حساب کردن اینکه چند روز تا عید باقی مانده است. نه فقط یک حساب کردن ساده بلکه تبدیل شده بود به هفته شماری. دقت کردم از جلوی…

شکوهِ کلمات

تازگی‌ها هنگام خواندن کتاب ظاهر بین می‌شوم یعنی به شکل کلمات دقت می‌کنم به فاصله و نیم‌فاصله، به ویرگول و نقطه ویرگول و اینها. یا با املای بعضی کلمات آشنا می‌شوم مثلاً ضرس قاطع را شنیده بودم ولی ندیده بودم. گاهی هم بخش‌های مختلف یک جمله را جابجا می‌کنم ببینم…

بنگریم درون را و حال را…

می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا…