در بیست و چهار سالگی‌اش…

در بیست و چهار سالگی‌اش به گیجی و حیرانی بیست و دو سه سالگی‌اش نبود. بیست و چهار بهار و تابستان و پاییز و زمستان از پیِ هم تکرار شده بودند تا او را به اینجا برسانند. در شب یلدا وقتی مادرش خواست نیت کند و شعری را باز کند،…

بعضی از نگاه‌ها صدای قشنگی دارند…!

شاعران دیگر شورش را درآورده‌اند. هر چه جلوتر می‌روم چیزهای شگفت‌انگیزی می‌یابم که آن قبلی‌ها جلویش لنگ می‌اندازند. شعر یکی از این یافته‌های جدیدم است. فکرش را بکن بهترین حرف‌ها را به بهترین شکل، موزون و آهنگین، به رشته تحریر در می‌آورند و در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌مان می‌کنند.…