فوریه 2020

آگهی تلگرامی‌ای را یکبار از روی آن گذشته بودم برای بار دوم اتفاقی دیدم و بلافاصه سلول‌های مغزی‌ام دست‌به‌دست هم دادند و دوستی را به خاطرم آوردند که آن آگهی به نظر مناسبش بود. برایش فرستادم و در جواب گفت: «حتما. مرسی زهرا جان که چشمت می‌بینه.»

خودم از توصیه‌ها و معرفی‌هایی که البته برخی از دوستانم به من کرده‌اند بسیار استفاده برده‌ام. دقیق‌تر که می‌شوم در پس هر اتفاق بزرگی در زندگی‌ام، رد پایی از یک معرفی و اشاره‌ مستقیم یا غیرمستقم از سوی دوستی را می‌یابم که دیرتر یا زودتر سراغش رفته‌ام و اکثرا نتیجه‌بخش بوده است. کمترین تاثیر این پیشنهادها و معرفی‌ها مرا به این فکر واداشته است که این دوست شاید ارتباطی بین من و این معرفی دیده است. حداقل به آن فکر می‌کنم. شاید او چیزی را می‌بیند که من نمی‌توانم ببینم.

اتفاق خوبی است که چشمان‌مان بتوانند چیزهایی را به نفع دیگری ببیند و انگشتان‌مان سخاوت به اشتراک‌گذاری‌اش را داشته باشد. البته واکنش فرد دریافت‌کننده نیز تاثیر زیادی در ادامه دادن اینگونه کارها دارد. حالا که از آن دوران کیلو کیلو فوروارد کردن پیام‌های عمومی گذشته‌ایم و ارتباطات شخصی‌تر و هدفمندتر شده‌اند. نمی‌گویم حتما پیشنهاد یکدیگر را اجرا کنیم، فقط واکنش‌مان طوری نباشد که دفعه بعدی که نام‌مان به خاطر کسی رسید بیخیالش شود.

اولین تار سفید مویم را دوست دارم. تلاشش برای سفید شدن را حتی با اینکه تا انتها سفید نشده بود را دوست دارم. اولین رد چین روی صورتم را دوست دارم. مادرم را که اولین نفر متوجه آن شد و آن را کند و بهم گفت صورتت چین نیفتد را دوست دارم. ولی اولین تار سفید مویم را هم دوست دارم، اولین رد چین روی صورتم را هم دوست دارم…

اگر به من بود مستقیم می‌رفتم سر ایستگاه سی سالگی پیاده می‌شدم. دیگر مجبور نبودم هی تلاش کنم، فکر کنم، خسته شوم، امیدوار شوم، هی بخواهم و نشود، بعدش نخواهم و بشود، به آینده فکر کنم، به درست شدن و درست کردن، حالم خوب نباشد، خوشی‌های کوچکی پیدا کنم و برای خودم بزرگ‌شان کنم.

چرا دهه سوم زندگی باید مهم باشد؟ چرا آدم هر گلی می‌زند به سر خود می‌زند؟ وقت‌هایی که حس گلی به سر زدن نداریم چه باید بکنیم؟

وقتی تلاشی نمی‌کنم حس می‌کنم کمرنگ و بی‌روح می‌شوم. مثل ماهی‌ای که بدون روشنایی کمرنگ می‌شود. با خود می‌گویم تلاشی و زحمتی که برای ادامه دادن به مسیرمان انجام می‌دهیم یک انرژی‌ای را در رگ‌هایمان به جریان می‌اندازد و سلول‌های جدید و پرتلاشی را جایگزین سلول‌های قدیمی می‌کند. آدم در دهه سوم زندگی‌اش با صدتا تناقض و انتخاب و سؤال هم روبرو می‌شود. منحرف شدن و نادیده گرفتن‌شان ظاهرا آسان است اگر حسرت و پشیمانی و احساس ناتوانی بعدش را بتوانی نادیده بگیری. اگر در ایستگاه‌های سی و چهل و … سالگی همگی جلویت تلنبار نشوند.

اما ادامه دادن به مسیر و تلاش برای یافتن پاسخ‌ها کم‌کم پایه‌هایمان را شکل می‌دهند. از درون پُرمان می‌کند. محکم‌مان می‌کند. این محکم شدن می‌ارزد به آن سختیِ تلاش کردن.

– دقت کردی قبلا که اینقدر همدیگه رو می‌دیدیم اندازه الان که فقط نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، همدیگه رو درک نمی‌کردیم؟

+ آره منم همین فکرو داشتم. شاید اگه از نزدیک ببینمت از خودم بپرسم «یعنی این همون زهراست که اون نوشته‌ها رو می‌نویسه؟»

-‌ یعنی اینقدر داغونم؟

+ نه. به نظر من فقط با واژه‌های یه آدم میشه اون رو شناخت.

– چه جمله خوبی گفتی. احساس می‌کنم تازه نوشتن درونم رو پیدا کردم. معلوم نیست بیچاره چقدر منتظرم بوده.

+ و مهم اینه که انتظارش به پایان رسیده…

هوای بیرون بسی ناجوانمردانه سرد بود امروز. برخلاف بیشتری‌ها که از سرمای آن جاخالی می‌دادند یکهو به سرم زد که یک مسیر یک ربع بیست دقیقه‌ای را به جای تاکسی گرفتن پیاده بروم فقط به این نیت که سرمای زمستان را حس کنم. بین فصل‌ها فرق نمی‌گذارم درباره باد و باران و آفتاب هم این کار را می‌کنم. به خصوص درباره آفتاب که الناز می‌گفت مثل مادربزرگم هستی.

از این سرمای بیرون به گرما و جمعیت انبوه داخل مترو وارد شدم. کمی خستگی (نه به خاطر بیست دقیقه پیاده‌روی بلکه به خاطر مسیر دو و نیم ساعته‌ و سردردم) به اضافه احساس گرم شدنم در مترو، هی چشمانم را سنگین می‌کرد. پلک‌هایم می‌خواستند بیوفتند که صدای گفتگوی دو خانم توجهم را جلب کرد. می‌گفت مژه‌کارم. آن دیگری می‌گفت بهم میگه به خاطر تیروئیدته. می‌گفت آره، من مژه‌کارم و برای اونایی که تیروئید دارن مژه نمی‌کارم. چسبش نمی‌گیره. یه هفته‌ای مژه‌ها می‌ریزه. خیلی از مژه‌کارها نمیگن چون میخوان پول‌شون رو بگیرن.

نمی‌دانم کجایش برایم جالب بود ولی اطلاعات عمومی خوبی شد. از همان‌هایی که اگر در جایی بحثی درباره کاشت مژه پیش بیاید احتمالا برای خالی نبودن عریضه به آن چنگی می‌‌انداختم. ولی امروز حس بدی به اینجور اشاره‌ها پیدا کردم. دیگر صحبت کردن درباره هرچیزی را نمی‌پسندم حتی شنیدن درباره هر چیزی را. اگر قرار باشد هر کسی هر چیزی را بشنود و محض خالی نبودن عریضه جایی بیان کند، بدون اینکه خودش تحقیق کند، چه شلم‌شوربایی می‌شد.

شاید حرف‌های زیادی را بدانیم اما گفتن آنها کار درستی است؟ اینجوری عادت نمی‌کنیم برای حل مشکلات‌مان یا تصمیم‌گیری‌هایمان به دهان همدیگر نگاه کنیم؟ راهکارهای گروه‌های تلگرامی و اینستاگرامی اعتبار نمی‌یابند؟ اینجوری احساس توخالی بودن به آدم دست نمی‌دهد؟ چقدر درباره همه چی اظهارنظر؟ اگر عادت کنم چشم و گوشم به دهان دیگران باشد چه؟ حداقل سعی می‌کنم درباره مسائل محدودی نظراتم را بگویم و اگر حیاتی بود او را به تحقیق بیشتر درباره مسئله‌اش فرا می‌خوانم.

نویسنده جی. بی. پریستلی، نوشتن را زایش‌های پی‌ در پی و دشوار ذهنی می‌داند. فکر و ایده‌ای را در ذهنم‌مان پرورش می‌دهیم، از دانسته‌هایمان، خلاقیت و ابتکارمان تغذیه‌اش می‌کنیم و موعدش که رسید متولدش می‌کنیم تا حیاتش را در بستر دیگری ادامه دهد.

متولد کردن همیشه با درد و سختی همراه بود است اما شاید امید به بقا و تداوم است که آن را تحمل‌پذیر می‌کند. همچنین، توانایی باروری یک نشانه قدرت و سلامت جسمی و روحی موجودات محسوب می‌شده است. شاید بُعد دیگر نوشتن همین میل پنهان به بقا و اثبات توانمند بودن‌مان است. اینکه قابلیت و توانایی باروری، پروراندن و متولد کردن فکری را داریم و این آنقدر ارزشمند است که درد و رنجش را هم به جان می‌خریم. به قول الهام وقتی زیاد می‌نویسیم یک خسته خوشحال می‌شویم.


اصلا نمی‌توانم با کارهای فنی سایت و لپ‌تاپ ارتباط برقرار کنم. خوشحالم که قالب‌های از پیش‌ طراحی‌شده‌ای وجود دارند و اکنون من می‌توانم در آن بنویسم. اگر وجود نداشتند دیگر مجبور بودم یادش بگیرم. دفعه اولی که می‌خواستم روزانه نویسی‌هایم را در یک فایل ورد بنویسم، مانده بودم که بعد از پر شدن یک صفحه چطور بروم صفحه بعدش؟ کدام دکمه را بزنم؟ آخرش از دوستی پرسیدم. حتی او هم لحظه‌ای ماند و گفت خودبه‌خود می‌رود صفحه بعد دیگر.

آخرین استفاده‌ام از ورد برمی‌گشت به سه چهار سال قبلش. وقتی در یک کلاسی باید مهارت‌هایمان را در برگه‌ای فهرست می‌کردیم. برایم انگیزه‌ای شد تا بلاخره از لپ‌ تاپم استفاده‌ای کنم. فردایش برگه تایپ شده مرتب و کادربندی‌شده‌ای را تحویل معلم‌مان دادم و بهش گفتم این رو خودم درست کردم، قبلا بلد نبودم ولی انجامش آنقدر برایم مهم بود که یادش بگیرم. بهم آفرین گفت.

حرفم این نیست. چیز دیگری می‌خواهم بگویم. دیشب وارد قسمت شخصی‌سازی سایتم شدم و دو قابلیتش چشمم را گرفت. یکی تعداد ماهانه نوشته‌هایم برحسب تاریخ شمسی است (که قبلا میلادی بود و باهاش ارتباط برقرار نمی‌کردم) و دیگری تقویم شمسی هر ماه. اولش فکر کردم از این تقویم معمولی‌ها است که حساب روز و تاریخ و مناسبت‌ها را داشته باشم. اما دیدم مناسبت‌هایش با تقویم اصلی فرق دارد. بعد فهمیدم آن روزهایی که در تقویم مشخص شده همان روزهایی است که چیزی در سایتم نوشته‌ام. یک تقویم معمولی و بدون مناسبت که نوشته‌هایم مناسبتش را رقم می‌زند. همینقدر معمولی همینقدر خاص. لنتیِ جذاب!

نامرتب نوشتنم در ماه‌های قبل تقویمم را زشت کرده است. ولی دیگر تصمیم گرفته‌ام مرتب بنویسم. با مرتب نوشتن تقویمم شبیه یک زنجیره می‌شود. همینکه جلوی رویم باشد و حلقه حلقه این زنجیره را پر کنم خود انگیزه‌ای است برای مرتب نوشتنم. حتی بعضی وقت‌ها هم که در یک روز بیشتر از یک مطلب نوشته‌ام هم فقط علامت یک روز خورده است. از این به بعد حتی اگر دو مطلب در روز داشتم هم ذخیره‌اش می‌کنم تا روز بعدش تا تیک یک روز جدید بخورد. این یعنی تمرین آهسته و پیوسته رفتن.

چقدر خوب می‌شود یک تقویم اینجوری برای کارهای مهم دیگرمان هم داشته باشیم. یک تقویم خالی درست کنیم جلوی چشم‌مان باشد و روزهایی که انجامش می‌دهیم را علامت بزنیم. اینجوری دلمان نمی‌آید زنجیره را به این راحتی‌ها بشکنیم.

وقتایی هم هست که سر تا پا کلمه‌ای. دوست داری فقط خودت را برسانی به قلم و کاغذی و هی بنویسی. کلمات دارند از ذهنت سر می‌روند. شعر خواندن از آن وقت‌هایی است که حس نوشتن به من دست می‌دهد. انگار ندای درونم را بیدار می‌کند. شروع می‌کنم به نوشتن.

الهام می‌گوید بعضی کلمات قند در دل آدم آب می‌کند. به من اما حس کلمه گرفتگی دست می‌دهد. کلمات بر من غلبه می‌کنند و مرا در بر می‌گیرند، احاطه‌ام می‌کنند، موج‌شان مرا می‌گیرد و در لایه‌های عمیق‌تری از حواس پنج‌گانه ام حس‌شان می‌کنم. در این هنگام دست به نوشتن که می‌برم این می‌شود:

«دستش را که رها می‌کنم به هوا بر می‌خیزد، جست و خیز می‌کند، سراغ از آینه می‌گیرد، از کابینت چیزی برای خوردن پیدا می‌کند، شوخی و خنده‌اش گل می‌کند و هم‌صحبت کوچک یا بزرگی می‌یابد. به حال خودش بگذاری راهش را می‌گیرد و تا هر جا بخواهد برود. من هم به دنبالش می‌روم. آن منِ دیگر اما آرام گرفتن را ترجیح می‌دهد. بلاخره در بین کتاب‌ و لپ‌تاپ و قلم و کاغذش چیزی می‌یابد که گوشه دلش را بگیرد. یک جوری غرق کاغذ سفید جلویش می‌شود که انگار دارد تا جداسازی اتم‌ها و مولکول‌هایش پیش می‌رود. من مانده‌ام بین این دو. دست زیر چانه گاهی این را می‌پایم گاهی آن را… »

‌امسال حواسم بیشتر به بهمن ماه است. رد پای بهار را بیشتر در آن می‌جویم، در خیابان مغازه‌هایی که پر از کادوهای ولنتاین‌اند بیشتر به چشمم می‌آید؛ بنظرم چهره خیابان را زیباتر می‌کنند. به این نتیجه رسیده‌ام برای آنهایی که تولدشان در بهمن ماه است آدم خیلی دغدغه هدیه دادن ندارد. حتی مغازه‌های جدیدی به مناسبت ولنتاین باز می‌شوند و از لحاظ تعداد گزینه‌های بیشتری برای گرفتن هدیه در اختیارت هست. فکرِ مناسبتیِ دیگرم هم این است که پاسداشت عشق یا روز عشق؟ در کدامش موفقیم؟ بیشتر دغدغه کدام‌شان را داریم؟ آیا زیبایی و برکتی که پاسداشت خود عشق به ارمغان می‌آورد خودمان، شهرها، کوچه‌ها و خانه‌هایمان را زیباتر نمی‌کند؟

این هم چند جمله زیبا:

چون دوستت دارم راهی پیدا خواهم کرد تا نور زندگی تو باشم. «جسیکا کاتوف»

شناختن تو دوست داشتن توست. «بخشی از آهنگ مدرن تاکینگ»

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم
تا از عشق سخن بگویم
اما وقتی دهان گشودم
زبانم بند آمده بود
پیش از آن که عشق را بشناسم
عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم
اما شناختن را که آموختم
کلمات در دهانم ماسید
و نواهای سینه‌ام در سکوتی ژرف فرو افتادند. «جبران خلیل جبران»

دو نکته‌ای که امروز یاد گرفتم:

۱-‌ بردارم داشت از دوستش صحبت می‌کرد که از روی یک‌دنده بودن موقعیت خوبی را از دست داده است. می‌توانست با کمی مهارت اگر نه از تمام آن موقعیت، بلکه حداقل به یک رابطه برد-برد می‌رسید. با شنیدن داستانش به این فکر کردم که چه ظرفیت‌ها و امکان‌‌هایی در ما هست اما کمترین میزان آنها را استفاده می‌کنیم. با یادگیری مهارت‌های مختلف ظرفیت‌مان را بیشتر می‌کنیم و به جای پاک کردن صورت مسئله، مسائل را راحت‌تر حل‌وفصل می‌کنیم و به سراغ موقعیت‌های بزرگتر می‌رویم. همواره امکان بهتر شدن همه‌مان وجود دارد.

۲-‌ بعد از مدت‌ها امروز یک چت نسبتا طولانی و یک گفتگوی یک و نیم ساعته با دوتا از دوستانم داشتم. دوستان قدیمی‌ای که مدت طولانی‌ای یکدیگر را ندیده‌ایم. یکی از ارتباط‌ها از یک احوال‌پرسی و دیگری از دادن یک خبر شروع شد ولی فکرش را هم نمی‌کردیم که ادامه‌اش اینقدر باکیفیت باشد. به چند تا لحظه «عه! آهان»، «آره راست میگی»، «چه خوب شد گفتی» و … رسیدیم. پیشنهادهایی کردیم، حمایت‌هایی کردیم، دل‌هایمان قرص‌تر شد. گفتگو اگر گفتگو باشد مانند مسیری است که تو را به مقصدی می‌رساند. آخر یک گفتگو موضوع شفاف‌تری در دست‌مان باقی می‌ماند. در آخر خوشحال شدم که هر سه دغدغه‌های نسبتا جدی‌ای درباره انجام کارهای موردعلاقه‌مان و یادگیری و مفید و مؤثر بودن‌مان داریم.

یک ساعت و نیم گفتگوی تلفنی گلوی آدم را خشک می‌کند ولی مهم‌تر از خشک شدن گلو، یک ساعت و نیم صحبت کردن است در موقعی که ارتباطات این روزهایمان از چند کلمه فراتر نمی‌رود، از اوایلش صحبت‌ها به بن‌بست می‌خورد، حوصله‌ای برای یک گفتگوی عمیق و طولانی نمانده است و به صحبت‌هایی سطحی و الکی دل‌ خوش‌کن دلگرمیم. می‌خواهیم یک جواب سر سرکی بدهیم و ماجرا تمام شود. پس کی طعم یک گفتگوی عمیق را بچشیم که در آن انگیخته شویم و تمام حواس‌مان را بیاوریم وسط؟ که یاد بگیریم بیشترین گشودگی را در برابر نظرات جدید و کمترین تعصب را روی نظرات خودمان داشته باشیم؟