در خیال روزهای روشن یا توهم؟

دخترک از همه جا بریده بود. شوقی در دلش نمانده بود. برای رهایی به قرص رو آورد. از مدرسه که می‌آمد قرصش را می‌خورد و می‌خوابید. حاجت نطلبیده‌اش را در خواب یافت؛ در رویایش سروکله پسری پیدا شد که او را تا بالای ابرها می‌برد. رنگ زندگی به اوقات بیداری…

مزمزه کردن کلمات

در خیابان از کنار دو پسر نوجوان رد می‌شدم که صحبت‌هایشان را شنیدم. یکی‌شان به دیگری می‌گفت «حاجی! برا امشب اگه تیریپ شخصیت بود به منم خبرش رو بده هماهنگ شیم.» کمی که دور شدم شروع کردم جمله‌اش را با خودم زمزمه کردن. حتی سعی کردم لحنش را هم تقلید…

کرونا از آنچه فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است

- میشه توی کلاس اسم ملینا رو السا صدا کنید؟ دخترم کارتون السا و آنا و خیلی دوست داره و دلش می‌خواد اسمش السا باشه.+ باشه. السا توی کلاس: من عاشق اسم السا هستم ولی مامانم توی خونه بهم میگه دماغ گنده!+ من فقط نگاه. - مامانم گفته اگه صندلی…

مرسی که چشمت می‌بینه

آگهی تلگرامی‌ای را یکبار از روی آن گذشته بودم برای بار دوم اتفاقی دیدم و بلافاصه سلول‌های مغزی‌ام دست‌به‌دست هم دادند و دوستی را به خاطرم آوردند که آن آگهی به نظر مناسبش بود. برایش فرستادم و در جواب گفت: «حتما. مرسی زهرا جان که چشمت می‌بینه.» خودم از توصیه‌ها…

اولین تار سفید مویم را دوست دارم…

اولین تار سفید مویم را دوست دارم. تلاشش برای سفید شدن را حتی با اینکه تا انتها سفید نشده بود را دوست دارم. اولین رد چین روی صورتم را دوست دارم. مادرم را که اولین نفر متوجه آن شد و آن را کند و بهم گفت صورتت چین نیفتد را…

وقتی تلاش نمی‌کنم…

اگر به من بود مستقیم می‌رفتم سر ایستگاه سی سالگی پیاده می‌شدم. دیگر مجبور نبودم هی تلاش کنم، فکر کنم، خسته شوم، امیدوار شوم، هی بخواهم و نشود، بعدش نخواهم و بشود، به آینده فکر کنم، به درست شدن و درست کردن، حالم خوب نباشد، خوشی‌های کوچکی پیدا کنم و…

انتظارهایمان را پایان باشیم…

- دقت کردی قبلا که اینقدر همدیگه رو می‌دیدیم اندازه الان که فقط نوشته‌های همدیگه رو می‌خونیم، همدیگه رو درک نمی‌کردیم؟ + آره منم همین فکرو داشتم. شاید اگه از نزدیک ببینمت از خودم بپرسم «یعنی این همون زهراست که اون نوشته‌ها رو می‌نویسه؟» -‌ یعنی اینقدر داغونم؟ + نه.…

احساس توخالی بودن

هوای بیرون بسی ناجوانمردانه سرد بود امروز. برخلاف بیشتری‌ها که از سرمای آن جاخالی می‌دادند یکهو به سرم زد که یک مسیر یک ربع بیست دقیقه‌ای را به جای تاکسی گرفتن پیاده بروم فقط به این نیت که سرمای زمستان را حس کنم. بین فصل‌ها فرق نمی‌گذارم درباره باد و…

یک خسته خوشحال

نویسنده جی. بی. پریستلی، نوشتن را زایش‌های پی‌ در پی و دشوار ذهنی می‌داند. فکر و ایده‌ای را در ذهنم‌مان پرورش می‌دهیم، از دانسته‌هایمان، خلاقیت و ابتکارمان تغذیه‌اش می‌کنیم و موعدش که رسید متولدش می‌کنیم تا حیاتش را در بستر دیگری ادامه دهد. متولد کردن همیشه با درد و سختی…

خودمان مناسبت‌های تقویم‌مان را ثبت کنیم

اصلا نمی‌توانم با کارهای فنی سایت و لپ‌تاپ ارتباط برقرار کنم. خوشحالم که قالب‌های از پیش‌ طراحی‌شده‌ای وجود دارند و اکنون من می‌توانم در آن بنویسم. اگر وجود نداشتند دیگر مجبور بودم یادش بگیرم. دفعه اولی که می‌خواستم روزانه نویسی‌هایم را در یک فایل ورد بنویسم، مانده بودم که بعد…