فوریه 9, 2020

وقتایی هم هست که سر تا پا کلمه‌ای. دوست داری فقط خودت را برسانی به قلم و کاغذی و هی بنویسی. کلمات دارند از ذهنت سر می‌روند. شعر خواندن از آن وقت‌هایی است که حس نوشتن به من دست می‌دهد. انگار ندای درونم را بیدار می‌کند. شروع می‌کنم به نوشتن.

الهام می‌گوید بعضی کلمات قند در دل آدم آب می‌کند. به من اما حس کلمه گرفتگی دست می‌دهد. کلمات بر من غلبه می‌کنند و مرا در بر می‌گیرند، احاطه‌ام می‌کنند، موج‌شان مرا می‌گیرد و در لایه‌های عمیق‌تری از حواس پنج‌گانه ام حس‌شان می‌کنم. در این هنگام دست به نوشتن که می‌برم این می‌شود:

«دستش را که رها می‌کنم به هوا بر می‌خیزد، جست و خیز می‌کند، سراغ از آینه می‌گیرد، از کابینت چیزی برای خوردن پیدا می‌کند، شوخی و خنده‌اش گل می‌کند و هم‌صحبت کوچک یا بزرگی می‌یابد. به حال خودش بگذاری راهش را می‌گیرد و تا هر جا بخواهد برود. من هم به دنبالش می‌روم. آن منِ دیگر اما آرام گرفتن را ترجیح می‌دهد. بلاخره در بین کتاب‌ و لپ‌تاپ و قلم و کاغذش چیزی می‌یابد که گوشه دلش را بگیرد. یک جوری غرق کاغذ سفید جلویش می‌شود که انگار دارد تا جداسازی اتم‌ها و مولکول‌هایش پیش می‌رود. من مانده‌ام بین این دو. دست زیر چانه گاهی این را می‌پایم گاهی آن را… »

‌امسال حواسم بیشتر به بهمن ماه است. رد پای بهار را بیشتر در آن می‌جویم، در خیابان مغازه‌هایی که پر از کادوهای ولنتاین‌اند بیشتر به چشمم می‌آید؛ بنظرم چهره خیابان را زیباتر می‌کنند. به این نتیجه رسیده‌ام برای آنهایی که تولدشان در بهمن ماه است آدم خیلی دغدغه هدیه دادن ندارد. حتی مغازه‌های جدیدی به مناسبت ولنتاین باز می‌شوند و از لحاظ تعداد گزینه‌های بیشتری برای گرفتن هدیه در اختیارت هست. فکرِ مناسبتیِ دیگرم هم این است که پاسداشت عشق یا روز عشق؟ در کدامش موفقیم؟ بیشتر دغدغه کدام‌شان را داریم؟ آیا زیبایی و برکتی که پاسداشت خود عشق به ارمغان می‌آورد خودمان، شهرها، کوچه‌ها و خانه‌هایمان را زیباتر نمی‌کند؟

این هم چند جمله زیبا:

چون دوستت دارم راهی پیدا خواهم کرد تا نور زندگی تو باشم. «جسیکا کاتوف»

شناختن تو دوست داشتن توست. «بخشی از آهنگ مدرن تاکینگ»

من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم
تا از عشق سخن بگویم
اما وقتی دهان گشودم
زبانم بند آمده بود
پیش از آن که عشق را بشناسم
عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم
اما شناختن را که آموختم
کلمات در دهانم ماسید
و نواهای سینه‌ام در سکوتی ژرف فرو افتادند. «جبران خلیل جبران»