دسامبر 2018

به رقص‌شان خیره مانده بودم کمی که به خودم می‌آمدم متوجه حرکات پا و دستهایشان می‌شدم. در لحظه ورود دستها را روی سینه‌شان گرفته بودند و در حین رقص دستانشان را آرام آرام تا کمر و بعد از آن به طرف بالا می‌بردند و در یک حالتی ثابت نگه می‌داشتند. با چرخش روی یک پا رقص‌شان را شروع کردند،  همگی در یک جهت می‌چرخیدند. لباس‌های دامن دار پوشیده بودند تا با چرخیدن و جریان هوا، چین ها مانند چتر باز شوند. با تمرکز و با رعایت فاصله مانند یک فرفره می‌چرخیدند.
سعی کردم تک تک شان را از نظر بگذرانم به دنبال علت گیرایی این حرکات ساده بودم. آهنگ قصد جفاها نکنی از محسن چاوشی روی کلیپ مربوط به ” رقص سماع” بود که می‌دیدم ولی آنها که با این اهنگ نمی‌رقصیدند، یک گروه موسیقی داشتند اما نه با آلات موسیقی مدرن از همان ساده و قدیمی‌ها.
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من       وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من       وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من 
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من       وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من 
بیخود و مجنون دل من خانه پر خون دل من       ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من 
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو        آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
مولانا
در ذهنم این افکار می‌چرخیدند و می‌رقصیدند تا آنجا که صدای زنگ در را هم نشنیده بودم مادرم کلید نبرده بود و ده دقیقه‌ای پشت در منتظر ایستاده بود. هم نگران بود هم عصبانی. هم برای من عجیب بود که زنگ در این همه به صدا در آمده و نشنیدم هم برای مادرم. این حجم از غرق شدن در افکارم برایم جالب هم بود. قبلا هم تجربه‌اش کردم ولی هوش و حواسم سر جایش بود.
بعد از اینکه سالها در مدرسه شعرهایی از مولانا خواندیم و اسم اولین مدرسه‌ام مولانا بود، امسال فهمیدم که علاقمندانش در سالروز مرگ او در قونیه، شهری که آرامگاه مولانا آنجاست جمع می‌شوند و مراسم‌های مختلفی برگزار می‌کنند. مولانا خواسته بوده که برای مرگش جشن و شادی بر پا کنند چون او به دیدار محبوب و معبودش می‌رود.
رقص سماع، آیین دیگری است که در این مراسم اجرا می‌شود. خلاصه‌ای که از کتاب روح عصیانگر راجع به آن خواندم فوق‌العاده بود. رقص سماع یک نوع مراقبه است که خود مولانا اون رو با سی و شش ساعت بدون وقفه چرخیدن کشف کرده است. به این نتیجه رسید که اگر چرخیدن رو ادامه بده به لحظه‌ای می‌رسه که مرکز وجودش ساکن باقی می‌مونه اما بدن و ذهنش در حال چرخش هستند مثل یک گردباد که تو در مرکزش قرار داری و این نقطه مرکزی حرکت نمی‌کنه. یا همون چیزی که بچه‌های کوچیک دور خودشون می‌چرخن و لذت می‌برن.
تخم مرغ‌های رنگی یکی از خاطره‌ها و سرگرمی‌هایی است که شاید هنوز هم برای رنگ آمیزی و تزیین آن اندک ذوقی داشته باشیم. تخم مرغ‌هایی که در نهایت تواضع خودشان را به دست ما می‌سپارند و ما هم هنر، سلیقه و خلاقیتمان را در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌شان می‌کنیم.
از تخم مرغ در مناسبت‌های مختلفی استفاده می‌شود. مسیحیان نیز در روز عید پاک، داخل تخم مرغ شکلات قرار می‌دهند، آن را رنگ‌آمیزی کرده و در مکان‌های مختلف می‌گذارند تا بچه‌ها آنها را پیدا کنند. بچه‌ها هم از ذکاوتشان در پیدا کردن این تخم مرغ ها و هم از شکلاتی که داخل آنهاست شگفت زده می‌شوند.
این تخم مرغ ‌ها ” ایستر اِگ Easter egg “،”تخم مرغ روز عید پاک” نام دارند.
اما ایستر اِگ تنها مخصوص روز عید پاک نیست و در سینما، فیلم‌سازی و انیمیشن، مفهوم جذاب دیگری نیز دارد.
در فیلم فروشنده به خاطر گود برداری و ساختمان‌سازی، دیوار اتاق خواب ترک خورده بود. چیزی که خیلی طبیعی به نظر می‌رسید ولی ترک روی دیوار اتاق خواب  این پیام را در دارد که حریم شخصی‌ات امن نیست. دیگر اینکه این ترک در وسط تخت خواب قرار گرفته بود به مفهوم فاصله افتادن و جدایی بین دو نفر.
به این نکات ایستر اِگ می‌گویند. همه‌ی افراد متوجه این رمزهای پنهان نمی‌شوند از جمله خودم که دوست عزیزی برای اینکه من بهتر معنی آن را بفهمم، این فیلم را برایم مثال زد.
من فکر می‌کنم ایستر اِگ‌ها در زندگی نیز وجود دارند. زندگی هر کس فیلمی است که خودش نقش اصلی آن را بازی می‌کند پس باید ایستر اِگ ها در صحنه‌های مختلف پنهان شده باشند. در تماشای یک فیلم با کشف پیام‌های پنهان، فیلم برایمان جذاب و با معنا می‌شود در زندگی نیز همین اتفاق می‌افتد.
شاید تفاوت انسان‌ها با یکدیگر در تعداد ایستر اِگ‌هایی است که پیدا می‌کنیم. لزوما همه تخم مرغ های رنگی که پیدا می‌کنیم شگفت انگیز نیستند ممکن است داخل آنها شکلات نگذاشته باشند و برایمان خوشایند نباشد ولی خود توانایی پیدا کردن تخم مرغ رنگی به اندازه‌ی کافی شگفت انگیز است.
اینترنت پر از معرفی ایستر اِگ فیلم‌ها است. در زندگی هم باید ایستر اِگ هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. دانسته‌ها، تجربیات و ایده‌هایمان را با یکدیگر تقسیم کنیم و برویم سراغ کشف بعدی‌ها.
نوشتن هم همین‌طور است؛ نقطه‌ی شروع را خودت انتخاب می‌کنی و نوشتن تو را به نقاط دیگری می‌برد. نوشتن ایستر اِگ ها را نمایان می‌کند.
 شاید شوق همین کشف کردن‌هاست که زندگی را ارزشمند می‌کند…

 

جملات زیر را در شرایط مختلف در نوت گوشی یا دفترچه یادداشتم نوشته‌ام. در واقع موفق شده‌ام این افکار گذرای لحظه‌ای را به کلمات تبدیل کنم. اکثر این فکرها اتفاقی به ذهنم وارد می‌شوند و مرا غافلگیر می‌کنند من هم می‌نویسم‌شان تا آنها را غافلگیر کنم. حتی مدتی بعد از نوشتن‌شان وقتی مرورشان می‌کنم باز هم غافلگیر کننده هستند. وقتهایی هم هست که برای نوشتن‌شان تنبلی می‌کنم و مانند یک پرنده از دستم می‌پرند و هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آیند مثل وقتی که چیزی نوک زبانم باشد و نتوانم بیانش کنم.
۱- سختی نوشتن فقط اونجایی که چیزی ذهنت رو خیلی مشغول کرده اما وقتی می‌خوای درموردش بنویسی نمی‌تونی. کلی باید بنویسی تا برسی بهش.
۲- با برداشتن قدم‌های کوچیک برای کارهای بزرگ، نشدن‌ رنگ می‌بازه. البته شروع کردن کافی نیست استمرار هم مهمه.
۳- با مجبور کردن اشتیاق رو می‌کشیم…
۴- زندگی صحنه‌ی هنرنمایی ماست؛ خواه برای به دست آوردن چیزی بجنگیم یا برای از دست ندادن چیزی.
۵- انتخابی مردن آسان است. انتخابی زندگی کردن، انتخابی تلاش کردن، انتخابی به هدف رسیدن سخت است.
۶- گاهی وقتا یک نفر باعث میشه دسته‌بندی جدیدی توی ذهنت شکل بگیره؛ کسی که زیاد می‌خنده، خنده هم به خودش قدرت میده هم به اطرافیانش.
۷- می‌نویسم تا پای حرف‌هایم بایستم.
۸- آنهایی که می‌خوانند و می‌نویسند کنجکاوترند شاید حریص‌تر نیز هستند چرا که می‌خواهند از میان کلمات چیزی را پیدا کنند.
۹- فرمول نوشتن به اندازه‌ی فرمولهای ریاضی و فیزیک مهمه اما فهمیدنش از اونا بسیار ساده‌تره؛ شروع کن به تایپ کردن یا قلم و کاغذ رو بردار.
۱۰- اگه یه کاری رو دوست داریم انجامش بدیم؛ معطل نگه داشتن شیوه‎‌ی دوست داشتن نیست.