بهمن ۱۳۹۷

تازگی‌ها هنگام خواندن کتاب ظاهر بین می‌شوم یعنی به شکل کلمات دقت می‌کنم به فاصله و نیم‌فاصله، به ویرگول و نقطه ویرگول و اینها. یا با املای بعضی کلمات آشنا می‌شوم مثلاً ضرس قاطع را شنیده بودم ولی ندیده بودم. گاهی هم بخش‌های مختلف یک جمله را جابجا می‌کنم ببینم چه می‌شود. تا اینکه به نکته‌ای می‌رسم و ظاهر کنار می‌رود. مثل این قسمت از کتاب ۱۹۸۴ که اخیراً آن را خوانده‌ام:
خراب کردن واژه‌ها کار قشنگی است. اگر واژه‌ای مانند ” خوب” داشته باشیم، چه نیازی به واژهای مثل  بد هست؟ ناخوب دقیقاً همان کار را می‌کند. به جای عالی و معرکه هم  به اضافه‌ی خوب یا به اضافه‌ی دوبرابر خوب جایگزین‌های بهتری هستند. 
راست می‌گوید با دانستن تعداد محدودی از کلمات هم می‌توانیم از پس کارهای روزمره و ارتباط‌ها و نیاز و درخواست‌هایمان بربیاییم. کلمات زیادی نیز هستند که معنی‌های مشابه دارند. پس دانستن آنها چه فایده‌ای دارد؟
در ادامه کتاب آمده است:
تمام هدف زبان جدید، تنگ کردن حیطه اندیشه است. هر سال واژه‌ها کمتر و کمتر و دامنه واژگان تنگ‌تر می‌شود.
برای یادگیری زبان انگلیسی می‌گویند سعی کنید کلمه را در جمله به کار ببرید تا در ذهن تثبیت شود. دانستن کلمات بیشتر از طریق بیشتر خواندن حاصل می‌شود که سببی نیز هست برای آشنایی با جهان اندیشه‌ها و ایده‌ها که کلمات در آن شکوه محو کننده‌ای دارند. حیف نیست شکوه آنها را درک نکنیم ؟
می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا می‌خواهد مرا ببرد من پایه‌ام. این جور وقت‌ها حرف زدن سخت می‌شود چون باید تند تند یک چیزهایی سر هم کنم و تحویل دهم و زود برگردم به دنیای خودم.
اگر چند سال پیش بود این وضعیت نگرانم می‌کرد که با خیال راحت ساکت بنشینم و دیگران صحبت کنند و من میل به صحبت نداشته باشم. گمان می‌کردم اگر چیزی نگویم از این فیض بی بهره می‌مانم.
اشتباهم این بود که فکر می‌کردم اینکه تمایلی به بودن در جمع و صحبت کردن ندارم یک نقص است. صرفا فعل حرف زدن را ملاک قرار داده بودم به جای اینکه به باقی ارتباط‌ها و صحبت‌هایم در موقعیت‌های دیگر و موثر بودن آنها توجه کنم که اتفاقا روابط خوبی داشتم یا حداقل کسی مرا کم حرف نمی‌نامید. فقط خوره پر حرفی به جانم می‌افتاد آن هم درست همان وقتی که حس درونگرایی‌ به سراغم می‌آمد. پذیرفتن حسی که نمی‌شناختم و هیچ آگاهی‌ای نسبت به آن نداشتم برایم سخت بود.
با برونگرایی و درونگرایی آشنا شدم و همین قدر فهمیدم که قضیه، میل آدم‌ها به ارتباط به جهان درون و بیرون است اینطوری راحت ترند. کسی که درونگراست لزوما مشغول کشف و مراقبه نیست یا از مشکلی رنج نمی‌برد همانطور که همه حرف‌های یک برونگرا لزوما حرف‌های سنجیده‌ و پخته‌ای نیست. به هر حال، تفاوت‌ها و نقاط مثبت و منفی وجود دارند که آگاهی و پذیرفتن آنها کمک بسیاری می‌کند.
حل این مسئله برای خودم و توسط خودم مانند واکسنی بود که از نوزده سالگی به بعدم را مقاوم کرد. از آن به بعد با خیال راحت از با خودم بودن لذت می‌برم چون خودم سزاوار توجه خودم هستم.
حرف زدن مثل شمشیر دو پهلو می‌ماند؛ یک طرف آن وقتی است که با حرف‌هایمان امیدی، آرزویی، شوقی را در فردی می‌کشیم. کلماتی که از دهانمان بیرون می‌آیند مانند تیری بر جان طرف مقابل‌ می‌نشیند. فرقی نمی‌کند به وقت خنده و شادی یا هنگام عصبانیت؛ عقده‌هایمان را در کمان می‌گذاریم، زِه را می‌کشیم و به سمت هدف پرتاب می‌کنیم. اما قبل از اینکه تیر به هدف اصابت کند چیزی را درون خودمان می‌کشیم. ممکن است تیر به هدف بنشیند ممکن هم هست تیر کمانه کرده و دوباره به خودمان برگردد یا تیر کشنده‌تری به طرفمان روان شود.
اما رویِ دیگر حرف زدن را فردوسی در این بیت به زیبایی بیان کرده است:
نمیرم از این پس که من زنده‌ام     که تخم سخن را پراکنده‌ام
سخن گفتنی که هستی آفرین و حیات بخش است. سخنی که مانند یک بذر وقتی بر جان کسی بنشیند جوانه می‌زند، شکوفه می‌دهد. سخنی که نه تنها مایه جاودانگی صاحب سخن است بلکه برای شنونده نیز دم عیسایی دارد. مگر تاکنون کتابی تاثیرگذار نخوانده‌ایم؟ یا نوشته‌ای تاثیرگذار یا حتی جمله‌ای؟ بعضی کلمات در ذهن جوانه می‌زنند بعضی در قلب. خوشبختانه در کتاب‌ها بذرهای مرغوبی یافت می‌شوند.
البته اینها دو سرِ طیف حرف زدن هستند و هر کسی می‌تواند در هر نقطه‌ای از این طیف قرار بگیرد.
کلمه مانند بذر است چه زمانی که به زبان گفته شود یا وقتی که نوشته شود. با نوشتن نیز می‌توانیم بذرهای خودمان را بکاریم جوانه زدن زمان‌بر است ولی روزی شکوفه خواهد داد و شکوفایمان خواهد کرد.