شکوهِ کلمات

تازگی‌ها هنگام خواندن کتاب ظاهر بین می‌شوم یعنی به شکل کلمات دقت می‌کنم به فاصله و نیم‌فاصله، به ویرگول و نقطه ویرگول و اینها. یا با املای بعضی کلمات آشنا می‌شوم مثلاً ضرس قاطع را شنیده بودم ولی ندیده بودم. گاهی هم بخش‌های مختلف یک جمله را جابجا می‌کنم ببینم…

بنگریم درون را و حال را…

می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا…

نمیرم از این پس که من زنده‌ام…

حرف زدن مثل شمشیر دو پهلو می‌ماند؛ یک طرف آن وقتی است که با حرف‌هایمان امیدی، آرزویی، شوقی را در فردی می‌کشیم. کلماتی که از دهانمان بیرون می‌آیند مانند تیری بر جان طرف مقابل‌ می‌نشیند. فرقی نمی‌کند به وقت خنده و شادی یا هنگام عصبانیت؛ عقده‌هایمان را در کمان می‌گذاریم،…