اسفند ۱۳۹۷

دوست ندارم شکست بخورم.
 از چی؟
 از مقاومت.
چی؟!
میگم دوست ندارم مقاومت بهم غلبه کنه. اینکه نمی‌تونم بعضی از کارها رو ادامه بدم به خاطر مقاومت درونی که براشون دارم. نمی‌ذاره کارهام رو ادامه بدم.
چیکار می‌کنه دست و پاتو می‌بنده؟
نه بدتر از اون. سرم رو به هر کاری جز اونی که باید گرم می‌کنه. به جاش حاضرم کلی کار دیگه انجام بدم ولی سراغ اون کار مهمه نرم. ترفندش هم اینه که بهم میگه ببین اون کارو انجام ندادی در عوض کلی کار دیگه انجام دادی.
این خوبه که !
نه خوب نیست. باید یاد بگیرم کاری رو که دوست دارم ادامه بدم. مسئله انجام بقیه کارها نیست. مهم اینه که بتونم همون کاری رو که باید انجام بدم. به نفع خواسته‌م کار کنم نه مقاومت درونیم.
خب فکر می‌کنی می‌تونی؟
می‌خوام که بتونم.
یعنی مقاومت بده؟
هم خوبه هم بد. خوبه چون نشون‌دهنده اهمیت کاریه که انجام میدی. یه مسئله طبیعیه و برای همه هست. بده چون مانعت میشه و باید بهش غلبه کنی. ولی راهش آسونه فقط کافیه یه قدم براش برداری دست به کار بشی  و یه بخشی از کاری رو که دوست داری انجام بدی تا روی مقاومت درونیت رو کم کنی.
ببینم کتاب تازه‌ای خوندی؟
آره. کتاب نبرد هنرمند رو خوندم. اونجا با مقاومت درونی آشنا شدم: نیروی مخربی در ذات انسان که هر زمان تصمیم به انجام کاری سخت و طولانی‌مدت و احتمالا مفید برای خود یا دیگران می‌گیریم، به پا می‌خیزد. یه چیز بدیهیه. تازه می‌گفت فروید اسم این نیروی مخرب یا مقاومت رو آرزوی مرگ گذاشته. شاید این مقاومت‌مون در انجام خواسته‌هامون باعث میشه اون خواسته از دستمون دق کنه یا آرزوی مرگ کنه. دستمون به خون خواسته‌مون آلوده می‌شه. یا خواسته‌ای نداشته باشیم یا باید براش رشادت کنیم فداکاری کنیم تا برآورده‌ش کنیم. امکان‌پذیره.
جالبه.
آره خیلی جالبه. همینه دیگه باید یاد بگیریم پای خواسته‌هامون وایستیم. برامون راحت‌تره که به جای برداشتن یک قدم برای غلبه بر مقاومت درونی، خواسته‌مون رو نادیده بگیریم. بابت موانعی که در بیرون وجود دارن مقصر نیستیم ولی بابت کوتاهی‌های خودمون چرا. اگر پای خواسته‌ای نایستیم دو حالت داره: یکی اینکه با دلیل و منطق می‌بینی ارزشش رو نداره و منصرف می‌شی و تمام ولی اگر اهمیتش رو دونستی و کم‌کاری از خودت بود، این فقط یک انصراف ساده نیست این نتونستن روی عزت نفست تاثیر داره. سرخورده می‌شی اعتبارت رو پیش خودت از دست میدی. تاثیرش رو روی زندگیت می‌ذاره.
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه   « شهریار»

 

بین خواب و بیداری بودم که یکهو پرسید مگر قرار نبود امروز این داستان را بخوانی و تمامش کنی؟
صدایش جدی بود نتوانستم خودم را به نشنیدن بزنم گفتم چرا قرار بود. یکی دوصفحه‌اش را خواندم با آن ارتباط برقرار نکردم.
گفت ولی قرار گذاشته بودی که بخوانی و تمامش کنی. دوباره نزن زیرش.
گفتم دوباره؟! بی انصاف نباش. مثلا تو ندای درونی. درکم کن که نشد.
گفت مسئله انجام کاری است که با خودت قرارش را گذاشته‌ای. برایش وقت و وحوصله بگذار تا آخرش را بخوان. یکبار دیگر هم مرورش کن تا بهتر برایت جا بیوفتد. راجع به داستان و نقدش هم در گوگل سرچ کن تا بیشتر با داستان آشنا شوی.
گفتم چشم و چند بار این مکالمه را در ذهنم تکرار کردم تا بعد از بیدار شدن یادم نرود.
توصیه‌های ندای درون مؤثر افتاد و این داستان کوتاه را خواندم.

***

داستان کوتاه « دروغ»، “The Lie” را تی.سی بویل، رمان‌نویس و نویسنده داستان‌های کوتاه نوشته است.
« داستان درباره مرد جوانی است که بعد از چند روز تعطیلی و مرخصی هم‌چنان دوست ندارد سرکارش برود.بعد از کمی کلنجار رفتن سرانجام به رئیسش زنگ می‌زند و به دروغ می‌گوید دخترم در بیمارستان بستری است و نمی‌توانم بیایم سرکار. به کافی‌شاپ و سپس به لب ساحل می‌رود. از تک تک لحظاتش لذت می‌برد. قبل از آمدن همسرش شام درست می‌کند تا روز خوبش را کامل کند.
روز دوم هم بعد از بیدار شدن حس سرکار رفتن نداشت. این بار به رئیسش زنگ زد و گفت که دخترم مرده است. سرطان داشت و مرد. و ادامه روزش را با دیدن فیلم و رفتن به تئاتر و سپری کرد.
روز سوم حتی زحمت زنگ زدن را هم به خودش نداد دیگر حس بدی هم از این بابت نداشت.
بلاخره نوبت آن روزی که باید می‌رفت سرکار رسید. زودتر از زنگ ساعت از خواب بیدار شد و… »

***

نمیدانم آیا دروغ گفتن یا نگفتن فلسفه پیچیده‌ای دارد یا یک تصمیم آنی است؟ ریشه یابی‌اش سخت است اما درک همین یک جمله می‌تواند دلیل و حجتی کافی برای اجتناب از آن باشد:
«از این ناراحت نیستم که چرا به من دروغ گفتی، از این ناراحتم که دیگر نمی‌توانم به تو اعتماد کنم.»
بزرگترین سؤالی که در پایان داستان ذهنم را درگیر کرد این بود که اگر شغل، همکاران و رئیسش را دوست نداشت چرا سراغ کار دیگری نرفت؟ چرا برای تغییر اوضاع کاری نکرد؟ دروغ گفتنش تنها بار دیگری بر دوش‌اش گذاشت.

 

ای دل مرو سوی خطر، گر می‌روی لرزان مباش
از رهزنان غافل مشو از دشمنان ترسان مباش
چون با کسی همره شدی از نیمه ره برنگرد
چون از پی مردان روی دیگر ز نامردان مباش
دشمن اگر جانب دهد با او دم یاری مزن
در دوستی گر جان دهی از دوست روی‌گردان مباش
همدست ما گر شوی پای کسی دیگر نگیر
با دوست چون پیمان کنی با غیر هم‌پیمان مباش
فانی، به کیش عاشقان به فکر خودبودن خطاست
یا از سروجان درگذر یا عاشق جانان مباش.
«رازق فانی»

 

پی‌نوشت یک: به خط خوش نوشتن، ستایش مفاهیم است. «احمد شاملو»
پی‌نوشت دو: به قدر وسع بکوشم.

 

نمی‌دانم چرا این مثال داماد در جلسه خواستگاری انقدر خوب در ذهنم حک شده است. دوستی می‌گفت لباس تازه‌ای را که می‌خرید برای اولین بار در یک جلسه یا مهمانی مهم نپوشید. به خاطر تازگی‌اش ممکن است با آن راحت نباشید و در کل جلسه یا مهمانی ناراحت به نظر بیایید. جلسه خواستگاری را هم مثال زد که دامادها معمولا در جلسه خواستگاری کت‌وشلوار می‌پوشند، از یک طرف چون به آن عادت ندارند و با آن راحت نیستند و از طرف دیگر چون موضوع مهمی است، فکر می‌کنند باید مسائل فلسفی را به جای حرف‌های واقعی خودشان مطرح کنند و این می‌شود که آن می‌شود. البته داشتن مقداری استرس که طبیعی و بیانگر اهمیت موضوع است.
این را گفتم تا وضعیت وبلاگ‌نویسی این روزهایم را شفاف‌تر بیان کنم. دقیقاْ وقتی می‌خواهم پست وبلاگی بنویسم، احساس می‌کنم باید حرف‌های کاملا سنجیده و از هر نظر دارای معنا و مفهوم و… بزنم و نوشتن از آن موضوع یا آن یکی‌اش مناسب نیست. در روزانه نویسی‌هایم راحت هستم. حرف‌های خودم و ندای درونم و کودک درونم و آن اتفاقی که صبح افتاد و آن تصمیمی که بعدازظهر گرفتم و حتی فکری که بی سروصدا برای خودش از کناری می‌رود را هم می‌نویسم. مدتی درگیر این موضوع بودم تا اینکه این جمله‌ را خواندم: وقتی بعدها نوشته‌های الآن‌تان را خواندید به بعضی‌هایش می‌خندید و بعضی دیگر به نظرتان خوب نمی‌آید این یعنی رشد و تغییر کرده‌اید. البته جمله‌ای که خواندم از اینی که نوشتم زیباتر بود. مؤثر افتاد و وسوسه‌ای را که مجبورم می‌کرد آن طوری بنویسم که بلدش نیستم را کنار بگذارم.
خوب نوشتن که با خوب نوشتن شروع نمی‌شود. از همان‌هایی که بلدم می‌نویسم طوری که راحتم می‌نویسم تا بعدها بتوانم لذت نگاه کردن به نوشته‌های قدیمی‌ام را به خودم هدیه دهم.
تاریخ هر روز اولین چیزی است که اول نوشته‌هایم می‌نویسم. امروز متوجه شدم با نوشتن تاریخ چند روزی است که فکرم می‌رود به حساب کردن اینکه چند روز تا عید باقی مانده است. نه فقط یک حساب کردن ساده بلکه تبدیل شده بود به هفته شماری.
دقت کردم از جلوی تقویم هم که رد می‌شوم به فاصله‌ی بین روزی که در آن قرار دارم تا عید نگاه می‌کنم و هفته شماری می‌کنم. این عادت از دوران مدرسه در من باقی مانده است. اما با خودم فکر کردم و گفتم الآن واقعاً برای چی می‌خوای زود بگذره و سال تموم بشه؟ چرا برای زود گذشتنِ یک و نیم ماه هفته شماری می‌کنی؟ حداقل خودم خواهان تمام شدن این روزها نباشم تا بعداً بدون پشیمانی دلم تنگ شود.
خواستم از این به بعد بیشتر حواسم به روزهای باقی مانده باشد. هر چند آخر سال است و شلوغ پلوغی ها فراوان، خستگی و تلاش یک سال هم بر تن، ولی تصمیم گرفتم دیگر هفته شماری نکنم تا یاد بگیرم شکوهِ به پایان رساندن دست کمی از شوق آغاز کردن ندارد. همین به پایان رساندن را یاد بگیرم کلی هنر است. یاد بگیرم تا پایان هر مسیری بروم، رهایش نکنم و آرزو نکنم که خودش به پایان برسد. مگر کار اصلی یک دونده در اواخر مسیر سخت تر از مراحل قبلی نیست؟ اول مسیر که همه چیز خوب است و آسان به نظر می‌رسد. مهم، ادامه و پایان مسیر است که باید هوشیارتر از قبل آنها را سپری کرد تا از خط پایان تنبلی و کم حوصلگی خودمان بگذریم.