آبان ۱۳۹۸

تلفظ یک اسم انگلیسی را برای نوشته‌ای می‌خواستم. معمولا تلفظ اسم‌ها را، چه صوتی یا نوشتاری، از گوگل پیدا می‌کنم. اما این بار هیچ تلفظی از آن پیدا نکردم با خودم گفتم عه! چرا این بشر توی گوگل نیست؟ موضوع بودن یا نبودن آن فرد در گوگل نبود. در نهایت به فرهنگ اسامی مراجعه کردم. اما نکته دیگری را متوجه شدم. اینکه افراد می‌توانند یا اصلا جهان به سمتی رفته که افراد نقش پررنگی در دنیای مجازی اعم از شبکه‌های اجتماعی و تار جهان‌گستر وب دارند.
منظورم صرفا زمان‌های آنلاین‌ بودن‌، لایک کردن، دانلود یا تماس‌های اینترنتی‌مان نیست بلکه اثر برجای مانده از ما در این عالم مجازی است؛ آنچه که وقتی در گوگل اسمی را سرچ کنیم یا آنچه که در شبکه‌های اجتماعی بلاخره از میان جستجوی چند آی‌دی که شبیه یک اسم و فامیلی است را پیدا می‌کنیم.
«یک روز آخرین کسی که تو را می‌شناخت خواهد مرد و خاطره تو فراموش خواهد شد.» با این گفته اروین یالوم یاد چوب کبریت می‌افتم وقتی با جرقه‌ای روشن می‌شود، در اوج خودش سراسر نور می‌شود و رفته‌رفته خمیده و تمام می‌شود و فراموش می‌شود…
اما به لطف وب می‌شود فراموش نشد. می‌توانیم اسمی را در گوگل جستجو کنیم و خبرهایی درباره‌شان بدست آوریم خواه با نام اثرشان شناخته شوند یا وبسایت شخصی‌ یا شبکه‌های اجتماعی‌شان یا اینکه در نوشته‌های دیگران حضور داشته باشند. حتی اگر در قید حیات نباشند.
در این مورد حواس‌مان باشد یک تار موی گندیده وب را به صدتا شبکه اجتماعی ندهیم چون هر شبکه اجتماعی‌ای بلاخره یک روزی از تب‌وتاب می‌افتد، تازه همان تب‌وتابش هم به خاطر سرگرمی‌های زودگذر  و سطحی است. اما مطالب وب همیشگی خواهد بود و هر کسی سؤالی داشته باشد ابتدا از او می‌پرسد.
دشواری مکتوب کردن، انتشار آنها و ترس از خوانده نشدن‌شان را باید کنار گذاشت؛ آنها تصویر دقیق‌تری از ما ارائه می‌کنند. نوشته‌هایمان دیدگاه‌های عمیق‌مان نسبت به موضوعاتی که می‌نویسم را منعکس می‌کنند، دیدگاه‌هایمان یعنی خودمان و اینگونه ما یا بخشی از ما در نوشته‌هایمان جاری می‌شویم. 
اگر نکته‌ای از نوشته‌هایمان تاثیری روی کسی گذاشت یا حتی بودن اسم‌مان در گوگل فهم تلفظ آن را برای کسی آسان‌ کند، فراموش نمی‌شویم.
روث گوردون می‌گوید:«شجاعت مثل عضله است باید از آن استفاده کنی تا پرورش‌اش دهی.» من هم به این نتیجه رسیده‌ام که برای پروراندن عضله نویسندگی باید بیشتر بنویسم. نه اینکه یک عالمه مطلب نوشته باشم و به این نتیجه رسیده باشم نه، از ننوشتن و کم نوشتن به آن پی برده‌ام. وقتی نکته‌ای را در کتابی می‌یابم، فکری به ذهنم خطور می‌کند، به نتیجه‌ای می‌رسم، دوست دارم مطلبی را برای خودم بازتر کنم، شوق نوشتن از این و آن را دارم و…ابتدا در ذهنم مرورشان می‌کنم و می‌گویم حتما این را می‌نویسم.
تقریبا همه روزه فایل ورد روزانه‌نویسی‌ام را باز می‌کنم. لحظه موعود فرا می‌رسد. حالا می‌توانم تمام چیزهایی که در ذهن داشتم را بنویسم.
+لطفا به آن فکرهای قشنگم بگویید بیاید روی صفحه.
ـ بنشین تا بیاید!
از هر چیزی شروع می‌کنم به نوشتن. ذهنم نوشتن از برخوردی که یک ساعت قبل با دوستی داشته‌ام، وسیله جدیدی که خریده‌ام، موضوعی که خانواده‌ام درباره‌اش گفتگو می‌کنند و من نوشتن را به بودن در گفتگویشان ترجیح داده‌ام  را از آن مطلبی که می‌خواستم درباره‌اش بنویسم جدی‌تر گرفته‌است. گریزی به چند جای دیگر هم می‌زند.چقدر دلش پر است هر چه می‌گوید تمامی ندارد. از این شاخه می‌پرد به آن شاخه. من هم که فقط نظاره‌گر هستم. گاهی من خسته می‌شوم و گاهی او. من که خسته شوم به اولین هزار کلمه‌ای که برسم فایل را می‌بندم و می‌روم دنبال کار دیگری. وقتی که او از این جست‌وخیز خسته شود به کناری آرام می گیرد و نوشتن را با تمرکز بیشتری ادامه می‌دهیم. معمولا دو سه هزار کلمه می‌نویسم. روزهایی که بیشتر می‌نویسم و در دل این نوشته‌هایم به نکته‌ای می‌رسم خون تازه‌ای در رگ‌هایم به جریان می‌افتد.
نوشتن به سان چشمه‌‌ای است که از عمق جان‌مان می‌جوشد. چشمه از دل سنگ‌ راهی به بیرون می‌یابد تا آب گوارایی را بر زمین جاری کند. نوشتن نیز راهی برای جاری کردن اندیشه‌ها و ایده‌های پستوی ذهن‌مان است که باید از میان روزمرگی‌ها و دغدغه‌های روزانه ذهن‌مان راهی به بیرون پیدا کنند.
با کلمات روح‌مان را سیراب کنیم. البته آب را باید از سرچشمه نوشید؛ کتاب‌ها. کتاب‌ها پر از اندیشه‌ها و نکته‌های ناب هستند.