اگر نمی‌توانی ماهی بزرگی باشی…

این روزها شعری در دهانم افتاده که سالها قبل آن را خوانده بودم. البته بخش‌هایی از آن در خاطرم مانده است. امروز رفتم سراغ آن کتاب تا دوباره بخوانمش. اسم کتاب،چگونه بر نگرانی و اضطراب پیروز شدم نوشته دیل کارنگی است. داستان‌ها و نکته‌های این کتاب را بسیار دوست دارم.…

که دهان تو در این نکته خوش‌استدلالیست

یکبار دوستی می‌خواست شکل طرح و نقشی را برایم توضیح دهد. شروع کرد به آدرس دادن و از توصیف حاشیه پایین آن شروع کرد که گل‌هایش پهن است و رنگش فلان است و رنگ پشت زمینه‌اش بهمان با برگ‌هایی شبیه به برگ موز. با تاکیدش بر برگ موز توقع داشت…

این پنج دقیقه ده دقیقه‌های کذایی! قسمت دوم بهره‌وری

در این مدتی که گذشت همچنان دغدغه اتلاف وقت و بهینه استفاده نکردن آن را داشتم. مدتی است که بهره‌وری ذهنم را درگیر خودش کرده، میخواهم ابتکار به خرج داده و آن را حل کنم. به این نتیجه رسیده‌ام که عدم بهره‌وری ریشه‌ یا ریشه‌هایی دارد. مثلا من با زیرنظر…

نبرد با نوشتن

وبلاگ‌نویسی و اشتراک‌گذاری خط مقدمِ نبرد نوشتن است و ترس و هیجانش هم بالاتر. با وبلاگ نویسی نبرد را در سطح بالاتر و تعیین‌ کننده‌تری تجربه می‌کنی. روزانه نویسی آخرین سنگر است که اگر از دست برود دیگر امیدی به فتح نوشتن نیست. خواندن و کنجکاو بودن هم بخش تدارکات…

تو چرا ذوق کردی؟

در خیابان بودیم اما من بیشتر درون خودم بودم. برعکس شورواشتیاقش برای خرید کردن و قیمت گرفتن و از این مغازه به آن مغازه رفتن، حال خودم را به اضافه نور خورشیدی که به صورتم می‌خورد و سعی می‌کردم با سلول‌های صورتم گرمای خفیفش را در هوای سرد زمستانی حس…

بهره‌وری قسمت اول

می‌خواهم آنچه درباره بهره‌وری یاد می‌گیرم را اینجا به صورت مکتوب بنویسم. برای پایبند بودن خودم به ادامه‌دادن این موضوع می‌خواهم آن چه یاد می‌گیرم را هر چه ساده‌تر بنویسم. ولو شده یک نکته کوچک بنویسم. این نوشته‌های فردی است که دغدغه بهره‌وری دارد و تازه می‌خواهد با آن آشنا…

یک سال و چهار ماهگی‌ات بر من مبارک…

اگر نوزاد بودی احتمالا تاتی‌تاتی راه می‌رفتی و یکی دو کلمه نامفهوم را هم صحبت می‌کردی و سیل قربان صدقه‌رفتن‌ها به سویت روانه می‌شد. اگر بذر بودی احتمالا نهالکی می‌شدی و می‌رفتی به سوی به بار نشاندن برگ‌های جوان و مغرور و نگاه‌ها را به خود می‌دوختی.اما تو یک وبلاگ…

سنِ مناسبِ هر کار

هفت یا هشت سالم بود که توانستم دوچرخه بدون کمکی سوار شوم. از رهایی موهایم در هوا و سبکی پازدن در سرپایینی و نسیمی که صورت‌ عرق‌کرده‌ام در تابستان را نوازش می‌کرد پرواز را حس می‌کردم. بزرگتر شدیم و دوچرخه‌هایمان را بازنشسته کردیم و دغدغه جاگیربودن‌شان را داشتیم (مادرم داشت…

تیتر یک خبرهای جهان درون‌تان چیست؟

از شگفت‌انگیزترین چیزهایی که در این مدت کشف کردم چیزی است که دوست دارم نامش را تلاقی فکر‌ها بگذارم؛ وام‌گرفته از تلاقی نگاه‌ها. وقتی داری مطلب یا کتابی را می‌خوانی، به صحبت‌های یک نفر گوش می‌کنی یا حتی هنگام پیاده‌روی، دوش گرفتن یا ظرف شستن، یک نکته با نکته‌ای در…

بهره‌وری؛ کلمه دوست‌داشتنی این روزهای من

روزهای اخیر غیرفعال‌ترین روزهای عمرم را تجربه می‌کردم. دست و دلم به کار نمی‌رفت، ذهن و تمرکزم هم راه خودشان را می‌رفتند و به گفت من نبودند. البته همیشه اینجوری نیستم؛ هرازگاهی و تحت اتفاقات خاصی برای همه چنین حالتی اتفاق می‌افتد. اما آنچه در این اتفاق توجهم را جلب…