چرا وسط راه می‌مانیم؟

امروز بعد از صحبت‌های دوستی جرقه‌ای توی ذهنم خورد درباره اینکه از آنهایی که کار یا تمرینی را وسط راه رها کرده‌اند، دلایل‌شان را بپرسیم. آنها احتمالا موانع بر سرِ راه ما نیز هستند که می‌توانیم از آنها آگاه و برایشان آماده شویم. خودش از خوبان باشگاه و رژیم است.…

اشکالی ندارد اگر گاهی وقت‌ها وسایل‌مان را جا می‌گذاریم

این چند وقت، چند باری وسایل جا گذاشته‌ام که خوشبختانه به مرحله گم‌شدن نرسیدند. امروز با گم کردن فلش‌ام در بیرون، دیگر جدی به این موضوع فکر کردم. البته باز هم پیدا شد. در همگی موارد جا گذاشتن حواسم پرت بوده است. داستان‌هایش را برای خودم مروری کردم تا در…

تصمیم‌های شکوهمند

از آخرین تاثیرهایی که پذیرفتم، تاثیر بابت تصمیم یک فرد بود. نه خودِ تصمیمی که گرفته بلکه توانایی‌اش که در یک شرایط حساس، اضطراب و نگرانی‌اش را کنترل کرده، راه‌حل‌ها را بررسی کرده و تا لحظات آخر صبر کرده تا راه‌حل مناسب‌ و کم‌هزینه‌تری بیابد. و یافته بود. به تصمیم‌های…

سربالایی‌ها را چگونه برویم؟

تمام سهم من از ورزش، بیست دقیقه نیم ساعت پیاده‌روی‌ سربالایی‌ روزانه‌ام است. بابتش خیلی هم خوشحالم. تا حالا هم ذره‌ای متوجه سربالایی بودن و سخت بودنش نشده‌ام. بخشی از آن مربوط به ذهنِ پیاده‌روی‌دوستم (ذهنی که پیاده‌روی دوست دارد) است که من هنوز بند کفش‌هایم را محکم نکرده، فکرهایم…

چرا برکت از گفتگوهایمان رفته است؟

چرا اینقدر برکت از گفتگوهایمان رفته است؟ چرا بی‌حوصله به هم گوش می‌کنیم؟ در این چند هفته، چند رفتار خوب در گفتگو دیدم که در این اوضاع حتی جای جشن گرفتن هم دارند. مستمع خوب سرذوق آورد صاحب سخن را. مشتاقانه گوش کنیم. به هر حال که وقت‌مان را می‌گذاریم…

آیا خمیازه نشانهٔ بی‌علاقگی است؟

چند روز پیش، سر امتحان زبان دوستی که دو صندلی با من فاصله داشت چند ده‌بار خمیازه کشید. اولش بنظرم طبیعی ‌رسید، بعدش فکر کردم دارد شوخی می‌کند، بهش نگاه کردم و خندیدم ولی او نخندید. از خنده‌ٔ خشکیده‌ام فهمیدم قضیه جدی است. اولین باری بود که از طرف یک…

آیا آنقدری احساس زنده بودن می‌کنید که از فرد کناری‌تان انگیزه بگیرید؟

اگر تا هفت فرسخی‌مان حتی یک نفر هم باشد که رفتار، عادت یا نکته خوبی در او ببینیم و از آن خوشمان بیاید و بخواهیم خودمان هم آن رفتار یا عادت را داشته باشیم، بی‌حرف پس و پیش ما خوشبخت‌ هستیم. دل‌هایمان هنوز زنده است. می‌توان امیدوار بود.

حواس‌پرتی‌های کوچک خطرناک‌ترند!

تا حالا چند دفترچه به نیت برنامه‌ریزی روزانه و نوشتن کارهایم خریده‌ام که از دو سه صفحهٔ جلوتر نرفته‌ام و بعضی از شعرها یا فکرهای یهویی‌ام را در آنها می‌نویسم.برنامه‌ریزی‌ روزانه چندان مرتبی ندارم و هر چه به پایان مهلت کاری نزدیک‌تر می‌شوم، در انجاش مصمم‌تر می‌شوم. نظم در انجام…

همین چیزهای کوچک

آدم‌ها برایم دوست‌داشتنی‌تر از قبل شده‌اند. هنوز نمی‌دانم به واسطهٔ کرونا است یا شعور خودم رسیده. همین که کمی قرنطینه شُل شد و به جنبش آمدیم، متوجه صحنه‌های جالبی شدم. یکبار که جلوی عابربانک ایستاده بودم و همه ماسک زده بودیم، چشمم به کارت نفر جلویی‌ام افتاد و اسمش برایم…

چه شد اشتهایت ای قلم؟

این شهریور، وبلاگم دو ساله شد. داشتم کم‌کم به خودم غره می‌شدم که دارم مرتب می‌نویسم و دیگر نوشتن از من جدا نمی‌شود و اینها که یکهو پتکی خورد به سرم. کلی سؤال در سرم می‌چرخید که چرا اینقدر به نوشته‌های روزانه‌ای که منتشر می‌کنی دلخوشی؟ نوشتن دیگر به عادت…