من خوبم؟

بخش مهمی از زندگی، کنار آمدن با حس «من خوبم؟» یا «خوب بودم؟» است. کلی توی آینه خودت را نگاه می‌کنی و باز هم باید از یک نفر بپرسی من خوبم؟ کاری را انجام می‌دهی و به اولین نفر مورداعتمادی که می‌رسی می‌پرسی خوب بودم؟ تو رو خدا؟ می‌خواهی کار…

خودت را از روی تیک‌های نخورده‌ات قضاوت نکن

امروز چشمم خورد به برگه‌هایی که کارهای روزانه‌ام را در آنها می‌نوشتم. برگه‌هایی که هر روز با دقت و سختگیری نوشته می‌شدند و نیمه‌نصفه تیک می‌خوردند. کار خوبی که کردم این بود که جلوی اونایی که تیک نمی‌خوردند علت انجام نشدنش رو نوشتم تا درک بهتری از عملکردم داشته باشم.…

وای بر من اگر قدر ندانم…

گفته بودم که برای این زمستان اشتیاق دارم. مصمم شده بودم که عادت‌های روزانه‌ام را بهتر کنم و در این فصل آخر، یا همان راند آخر، حسابی بترکونم! خب چه شد؟ در اولین روز زمستان، جواب مثبت کرونای بابا آمد. چون ریسک‌فاکتوری ندارد، زیاد نگرانش نبودم. می‌دانستم مراقبت می‌کنیم و…

اگه آفتاب تو چشات خونه کنه…

-گاهی به لذت تماشا کردن زیبایی‌ها بسنده کن و گاهی به لذت خلق آنها. آنهایی که می‌توانی ایجاد کنی را ایجاد کن و از آنهایی که نمی‌توانی، لذت ببر. -همونقدر که میگن نباید حق‌الناس به گردن‌مون باشه، همونقدر هم نباید حقی از خودمون به گردن‌مون باشه. مسئولیت فکرهای منفی، انتظارات…

باشد که رقصیدن ما را برهاند

ذهنم خالیِ خالی شده است. گویی فکرها و کلمات از من رخت بربسته‌اند. ولی من انگشتانم را روی کیبوردها به حرکت وا می‌دارم. مثل آدم خجالتی‌های توی عروسی‌ها و جشن‌ها که با اکراه و به زور به میان آورده می‌شوند. و هی می‌گویند من بلد نیستم، من بلد نیستم. ولی…

امشب هوای تصمیم‌ام را داشتم

امشب برق‌مان قطع شد. بله. میدانم که عجیب است و الآن هم که نه تابستان است و نه هوا گرم. ولی پیش می‌آید دیگر. دستم از دنیا کوتاه همینجوری نشسته بودم که صدای در زدن آمد. زن مسن همسایه‌مان بود. از بیرون که آمده بود، نتوانسته بود کلید بیندازد و…

عمر برف است و آفتاب تموز

دوست دارم آنقدری شعر بلد باشم که هر موقعیتی که دست داد، شعری متناسب با آن به ذهنم بیاید. ولی عاجز از آنم و شعردانی‌ام خیلی کوچک است. می‌خوانم ولی یادم نمی‌ماند. آهنگ‌دانی‌ام هم همینطور است. به اندازهٔ انگشتان دستم خواننده می‌شناسم و از هر کدام یکی دو تا آهنگ‌شان…

تا جایی که می‌تونی…

-چقدر بنویسم؟ +این سوسول بازیا چیه؟ مگه یه عالمه بستنی جلوت بذارن می‌پرسی چقدر بخورم؟ تا جایی که می‌تونی می‌خوری. طعم واقعی نوشتن رو هم وقتی متوجه می‌شی که تا جایی که تونسته باشی، نوشته باشی. آرش کمانگیر رو یادته؟ جونش رو گذاشت تو تیرکمونش و تا جایی که می‌تونست…

زمستان، بهار دل‌ها

برای زمستان پیش‌رو اشتیاق دارم. یک‌جورایی زمان برداشت‌مان است. اول سالی کلی هدفگذاری کردیم و برنامه چیدیم و یک بهار و تابستان و پاییز هم وقت داشتم به صد زور و زحمت به آنها جامه عمل بپوشانیم. یا در طی مسیر تغییرشان دهیم و جدیدترشان کنیم. خب پس زمستان باید…

چیزی از شور و اشتیاق‌تان باقی مانده؟

یک: از خصوصیات بارز وی این بود که نسبت به قلم و کاغذ بی‌تفاوت نبود. دفترچه‌ام را که کنار دستم دید، آن را گرفت و خودش هم شروع به نوشتن کرد. چند خطی نوشت و پرسید: «ه دوچشم از کجا شروع می‌شود؟» معلوم نیست در اول رویارویی‌اش با حروف الفبا،…