قضیه مدال طلا کنسل شد

دیروز باز هم توی اون جمع چهارنفره‌ای بودم که دفعهٔ قبل، اون حرکت تاثیرگذار رو انجام دادم و سه ساعت تمام ماسکم رو در نیاوردم و آبمیوه‌م رو هم نخوردم. همونی که گفتم بابتش بهم مدال طلا بدید. چیزه... اون مدال طلا کنسله فکر کنم؛ چون این دفعه نتونستم دربرابر…

خیال‌های ادامه‌دار

تخیلم تا چند وقت پیش اونقدری پیشرفت کرده بود که با یه پرندهٔ خیالی دوست شده بودم. هرازگاهی می‌اومد پشت پنجره‌‌مون و بادی به سینه‌ش می‌داد و مغرور مغرور راه می‌رفت و یکی دو جمله بق بقو می‌کرد. من هم بق بقوهاش رو می‌فهمیدم. اگه حرفی داشتم هم در جوابش…