در سختی و رکود روزگار …

در سختی و رکود روزگار، آیا ذوقی برایتان مانده که یک‌هو، دل‌تان برای لباسی که تازه خریده‌اید تنگ شود و بلند شوید بروید بپوشیدش؟ یا مثلا دل‌تان برای فلافل‌های توی یخچال تنگ شود؟ از دوری‌شان غصه‌تان بگیرد و هر جور شده خودتان را بهشان برسانید؟ اگر بله که بزنید قدش.…

آیا کتابی که می‌خوانید ذهن‌تان را به حرف می‌آورد؟

توی گروه کتابخوانی گروهی‌مان، داریم کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم، نوشتهٔ پونه مقیمی را می‌خوانیم. من از همان صفحات اولیه‌اش دوستش داشتم. کمی جلوتر که رفتم دیدم در حاشیه صفحه‌هایش کلی نوشته‌ام. از آن کتاب‌هایی است که مقاومت درونی برای خواندن و ادامه دادنش ندارم. بیانش ساده است و…

آنچه برای داشتن یک گفتگوی خوب آموخته‌ام این است که…

امروز جمعه، چهاردهم آبان‌ماهِ سال ۱۴۰۰، حوالی ساعت دو بعدازظهر، من فهمیدم که باید در روابطم حواسم باشد که حرف‌هایم از یک حدی خارج نشوند. ذهنِ من، یاد گرفته که همانطور که توی آزادنویسی راه خودش را می‌رود که می‌رود و اغلب مانعی نمی‌تواند جلودارش شود، توی صحبت کردن با…