داستان های کوتاهی که خوانده ام

در صبح یک روز دلنشین و آفتابی در تابستان، اهالی یک دهکده در حال حرکت به سوی میدانی در مرکز شهر بودند تا در قرعه کشی‌ای که در سرتاسر شهرها برگزار می‌شد شرکت کنند. مردها از کشاورزی و مالیات‌ها حرف می‌زدند و ز‌ن‌ها نیز حرف و حدیث‌های بی‌پایه و اساس را بین خودشان رد و بدل می‌کردند. بچه ها نیز مشغول بازی بودند و جیب‌هایشان را از انبوه سنگ‌هایی که در گوشه‌ی میدان جمع شده بود، پر می‌کردند.
آقای سامرز، مسئول برگزاری قرعه کشی با گذاشتن صندوقِ سیاه رنگ در وسط میدان، و هم زدن برگه‌های داخل آن، قرعه کشی را شروع کرد. صندوقِ سیاه رنگ و رو رفته‌ای که نیاز به تعمیر و نو شدن داشت ولی مردم از درست کردن آن سرباز می‌زدند چون معتقد بودند که تکه‌هایی از صندوق اولیه‌ی قرعه کشی در این صندوق رنگ و رو رفته استفاده شده است. هر یک از اهالی دهکده برگه‌ای را از داخل صندوق برمی‌داشتند ولی اجازه‌ی باز کردن آن را نداشتند تا همه برگه هایشان را بردارند.
در حالی مردم قرعه‌هایشان را برمی‌ داشتند صدایی از جمعیت گفت: بعضی از دهکده‌ها قصد دارند قرعه‌کشی را متوقف کنند. آقای وارنر که مسن ترین فرد روستا بود و این هفتادو هفتمین قرعه کشی‌ای بود که در آن حضورداشت با عصبانیت پاسخ داد: احمق‌ها می‌خواهند به حرف یک مشت جوان گوش کنند، تا بوده این قرعه کشی انجام می‌شده است.
همه قرعه‌هایشان را برداشتند و آقای سامرز اعلام کرد تا مردم برگه‌ها را باز کنند. ناگهان همهمه‌ای در میان جمعیت پیچید که قرعه به چه کسی افتاده است؟
همه‌ی نگاهها به سمت ” بیل” چرخید که سرش پایین بود و به قرعه‌اش نگاه می‌کرد. ناگهان خانم هاچین سن، همسر بیل برای دفاع از او جلو رفت و برسر آقای سامرز فریاد کشید که شما به بیل فرصت کافی برای انتخاب قرعه ندادید، این عادلانه نیست و قرعه‌کشی باید تکرار شود. قرعه کشی تکرار شد هر چند صداهایی از جمعیت به گوش می‌رسید که فرصت همه‌مان برابر بوده است.
این بار قرعه به نام خانم هاچین سن افتاد. و قرعه کشی به پایان رسید. مردم به سمت انبوه سنگ‌هایی که در گوشه‌ی میدان جمع شده بود رفتند و هر یک سنگی را برداشتند تا به سمت حانم هاچین سن پرتاب کنند. اولین سنگ به سرش اصابت کرد در حالی که فریاد می‌زد این عادلانه نیست. مردم حتی تکه سنگی به دست پسر کوچک او نیز دادند تا به سمت مادرش پرتاب کند.
***
لاتاری(The Lottery) نوشته‌ی شرلی جکسون، برای من یک داستان کوتاهِ زیبا و تاثیرگذاربود هم از لحاظ داستان و پایان غافلگیر کننده هم از لحاظ مفاهیمی که منتقل می‌کند.
این داستان بیانگر تعصب کورکورانه به آداب و رسومِ قدیمی است که افراد بدون توجه به مفهوم شیطانی‌شان به آنها پایبند هستند. خانم هاچین سن وقتی دید قرعه ه نام همسرش افتاده بی‌درنگ به آقای سامرز اعتراض کرد که این عادلانه نیست و در قرعه کشی دوم قرعه به نام خودش افتاد و وقتی سنگ ها به او اصابت می‌کردن باز هم فریاد می‌کشیدکه این عادلانه نیست.
از کوچکترین عضو دهکده که پسرِ خانم هاچین سن بود و به سمت مادرش سنگ پرتاب می‌کرد و سایر بچه‌هایی که جیب‌هایشان را از سنگ پر کرده بودند تا پیرترین عضو دهکده که آقای وارنر بود، با این قرعه کشی سالیانه آمیخته شده بودند.
به جز این نکات، نویسنده نام‌های شخصیت‌های داستان را بسیار هوشمندانه انتخاب کرده است:
آقای سامرز (Summers)، بیانگر فصل تابستان(Summer) که قرعه کشی در آن انجام می‌شود.
آقای گریوز(Gravrs) که مامور پست است و Grave به معنای قبر،استعاره از مرگی است که در پایان داستان اتفاق می‌افتد.
آقای وارنر(Warner)، مسن ترین فرد دهکده که به اهالی دهکده در مورد شکستن سنت‌ها هشدار(Warn) می‌داد.

 

 

 

اوایل داستان‌های کوتاه را برای یادگیری و تمرین زبان انگلیسی می‌خواندم. از وقتی شروع به خواندن نقد داستان‌ها کردم داستان را عمیق تر درک کردم و خواندن داستان‌های کوتاه برایم لذت‌بخش شد. داستان‌هایی که هم کوتاه هستند و می‌شود در مدت زمان کمی آن را تمام کرد و هم مفاهیم مهم و عمیقی در همین صفحات کم گنجانده شده است.
روزی روزگاری ” once upon a time”  نوشته‌ی “نادین گوردیمر”  یکی از این داستان‌های کوتاهِ زیبا است.
داستان در مورد خانم نویسنده‌ای است که به او گفته می شود که باید یک قصه‌ی خواب برای کودکان بنویسد تا دریک کنگره حضور پیدا کند. او قبول نمی‌کند چون بر این باور است که در هنر هیچ بایدی وجود ندارد و این بایدها آزادی هنر را از بین می‌برد.
یک شب از خواب بیدار می‌شود در حالی که صدای پای فردی  در سرش پیچیده است که به اتاقش نزدیک می‌شود. در اتاقش هیچ وسیله‌ای برای دفاع از خود نداشت . مانند یک قربانی به در خیره شده بود و ضربان قلبش تندتر می‌شد. افکار زیادی در سرش می‌چرخید. متوجه می‌شود که فقط ترسیده است و نمی‌تواند خودش را از شر آن افکار رها کند. تصمیم می‌گیرد یک قصه برای خودش تعریف کند تا دوباره به خواب برود.
داستان خانواده‌ای را تعریف می‌کند که در خانه‌ای در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنند. زن و شوهری که همراه با پسر کوچک‌شان به یکدیگر عشق می‌ورزند و زندگی مرفه و شادی دارند. یک خدمتکار و یک باغبان نیز کارهایشان را انجام می‌دادند.
آنها از زندگی‌شان لذت می‌بردند تا اینکه پیرزن افسونگر(مادر مرد خانواده)، درباره‌ی برقراری ارتباط با افرادی که در خیابان‌ها هستند به آنها هشدار داد که آنها دزد و قاتل و متجاوز و… هستند و در کمین فرصتی مناسب هستند تا به مردم آسیب برسانند. آنها نیز تصمیم گرفتند از خودشان با بیمه‌ی درمانی و از خانه و ماشین شان با بیمه‌ی آتش سوزی، سیل، تصادف و… محافظت کنند. و از نگهبانی محل یک پلاک” هشدار! نزدیک نشوید” برای سر درِ خانه‌شان نیز گرفتند.
با شنیدن خبر یک سرقت در خارج از محله‌شان، زن از اینکه دزدان از روی دیوار وارد خانه شوند ترسید و تصمیم گرفتند که برای امنیت بیشتراز گیت الکترونیکی برای ورودی منزل‌شان استفاده کنند.
خبر دزدی دیگری شنیدند و این بار تصمیم گرفتند که نرده‌هایی را جلوی در و پنجره‌ها نصب کنند. حالا دیگر از پشت نرده‌ها به آسمان و درخت‌ها نگاه می‌کردند. و یک سیستم هشدار نیز نصب کردند که با اعلام یک هشدار، زنگ‌ها برای همه‌ی اهالی محل به صدا در می‌آمد. دیگر مردم به صدای جیغ هشدارها و فریادها عادت کرده بودند.
در خیابان افرادی را می‌دیدند که به آب و غذا نیاز دارند با اینکه دوست داشتند چند قرص نان به آنها بدهند اما می‌ترسیدند که آنها نقشه‌ای داشته باشند. وقتی برای پیاده‌روی به خیابان‌ها محل رفتند دیگر حواسشان به گل‌های رز و سبزه‌ها نبود چون آنها پشت انبوهی از وسایل مختلف امنیتی و سیم‌های خاردار پنهان شده بودند. میله‌ها و سیم‌های خاردار خانه‌ها را به شکل زندان درآورده بود.
و….
داستان بیانگر تبعات زندگی کردن در ترس است که باعث ایجاد یک زندان برای خودمان می‌شود و رفته رفته خود را محصور در آن می‌بینیم. این خانواده برای در امان ماندن از دست دزد و قاتل‌ها  خودشان را پشت میله‌ها، سیم‌های خاردار و … پنهان می‌کردند. فکر می‌کردند اجتناب از ترس‌هایشان راه‌حل مشکل است. این کار درواقع به ذهن و روحشان آسیب می‌رساند. علاوه بر این هرچه بیشتر تلاش کردند تا از دست دزد و غارتگران فرار کنند این مشکل همگانی تر شد و همه‌ی افراد محل درگیر این مشکل شدند.
برای داشتن زندگی سراسر شاد فقط داشتن پول کافی نیست؛ مادربزرگ خانواده ساحر بود و خانواده در روابط انسانی ناتوان بودند تا با برقراری ارتباط با بقیه‌ی هم نوعانشان، روح خودشان را سیراب کنند. آنها آنچنان سرگرم محافظت از دارایی هایشان بودند که از مهم ترین دارایی زندگی‌شان ” پسرشان” غافل شدند که….

 

 
خانم مارتا یک مغازه‌ی نان و شیرینی پزی دارد. زنی ۴۰ ساله با قلبی مهربان و دلسوز. 
یکی از مشتری‌هایش مرد میانسالی است که هفته‌ای دو یا سه بار به مغازه‌‌ی او می‌آید و نان‌‌های بیات شده می‌خرد. مردی که لباس‌های رفوشده‌ می‌پوشد اما بسیار مرتب و خوش‌برخورد است. 
خانم مارتا از لکه‌های رنگ روی انگشتانش به هنرمند بودن آن مرد پی می برد؛ هنرمندی را تجسم می‌کند که در اتاق زیر شیروانی زندگی می کند، مشغول کشیدن طرح‌هایش است، نان‌بیات می‌خورد و به کیک‌های خوشمزه‌ی مغازه‌ی خانم مارتا فکر می‌کند. به نظر خانم مارتا آن مرد رو به لاغر شدن بود.
علاقه‌ای نسبت به آن مرد در خانم مارتا درحال شکل گرفتن بود. یک روز کمربند ابریشمی آبی رنگِ خال خالی اش را روی لباسش بست و ترکیب پاک کننده‌ی پوست را هم به صورتش زد و پشت پیشخوان ایستاد. مرد وارد مغازه شد و طبق معمول دو نان بیات شده سفارش داد.
این بار خانم مارتا تصمیم گرفت که مقداری کره داخل نان‌های بیات شده بگذارد و….”

 

 

نوشته‌ی بالا بخشی از داستان  نان های سحرآمیز “witches loafes” ، نوشته‌ی اُ.هنری که اسم مستعار ویلیام سیدنی پورتر، نویسنده‌ی آمریکایی است و داستان‌های کوتاهش به خاطر پایان‌های غافلگیرکننده‌اش شهرت یافته است.
اسم این داستان ربطی به موضوع داستان ندارد و نان‌ها نقشی در روند داستان ندارند. خانم مارتا با گذاشتن کره داخل نان‌های بیات توجهش را به مرد نشان می‌داد و اینکه چقدر او برایش اهمیت دارد. نویسنده این کار خانم مارتا را که قصد دارد تا توجه مرد را جلب کند نوعی سحر می‌داند نه خود نان‌ها را.
داستان در مورد برداشت‌های اولیه‌ی ما از طرف مقابل است که فرضیاتی را در ذهن ما شکل می‌دهد و ما طبق آن‌ها عمل می‌کنیم. با همان برداشت‌ها می خواهیم به افراد کمک کنیم ولی نتیجه‌ی عکس می‌دهد. مصمم می‌شویم که کار نیکی را انجام دهیم اما با اطلاعات بسیار کم از واقعیت که نه تنها هیچ نفعی برای طرف مقابل در پی ندارد بلکه باعث خراب‌تر شدن کارها نیز می‌شود.

 

 

 

 

 

گاهی در نوشته هایم از خودم سوالی می پرسم تا به آن جواب دهم. به سوالی که روی صفحه می آید راحت تر جواب می دهم  ملاحظه ی هیچ چیزی را نمی کنم و جواب های شفافی می دهم. گاهی سوال ها ادامه دار می شود و کار به جاهای باریک کشیده می شود مثل یک گفتگوی دونفره؛ به صرف نوشتن و به میزبانی صفحه کیبورد.
مثل همین آخرین پرسش و پاسخی که با خودم داشتم  چنان محو سوال و جواب ها بودم که یهو دیدم سوال ها و جواب ها را دارم توی هم می نویسم ( اینتر زدن را بعد از هر سوال و جواب یادم رفته بود) . خارج از نوشتن و بعد از آن سوال  و جواب ها یهو  حسی از کنجکاوی بهم دست داد که اصلا بگذار ببینم کدام یک از این ها من واقعی هستم؟ کسی که سوال ها را می پرسد یا کسی که جواب می دهد؟ روی صفحه همه ی نوشته ها مثل هم بودند. سوال جالبی بود که ذهنم را مشغول کرده بود و بهانه ی خوبی شد تا حافظه ام بخش هایی از یک داستان کوتاه که مدتی قبل آن را خوانده بودم ، یادآوری کند. اسم داستان را سرچ کردم و چندین بار آن را خواندم  این بار آن را جذاب تر از دفعه ی اولی که خوانده بودم یافتم.
جملات زیر از بخشی  از داستان کوتاه ” borgeos and I ”  ، من و بورخس  از نویسنده ی بزرگ و معروف آرژانتینی ” خورخه لوئیس بورخس” است.

آن دیگری، همان که اتفاق ها برای او می افتند، بورخس نام دارد.

بورخس را از نامه ها می شناسم و اسمش را بین نام های اساتید یا در فرهنگ مشاهیر می بینم. اغراق است اگر بگویم رابطه ی خصمانه ای داریم . من زندگی می کنم و به زندگی کردن ادامه می دهم تا شاید بورخس نوشته هایش را طرح ریزی کند و این نوشته ها مرا تصدیق خواهند کرد.

سال ها پیش تلاش کردم تا خودم را از بورخس آزاد کنم . از اساطیر حومه ی شهرها به سراغ بازی هایی از جنس پایان ناپذیری و زمان رفتم. اما اکنون این بازی ها متعلق به بورخس است و من مجبورم چیزهای دیگری را تصور کنم.

نمی دانم این ها را من نوشته ام یا بورخس؟ “

پی نوشت: ترجمه ی آزاد از خودم.