دسته‌بندی نشده

 
 تصمیم‌گیری و انتخاب از فصل‌های مشترک انسان‌ها است که با بزرگ‌شدن‌مان رنگ بیشتری به خود می‌گیرد. بیشتر یا تمام بار مسؤلیت آن بر دوش خودمان است اگر چه مطالعه و تحقیق، مشورت با افراد متخصص و راهنمایی‌های افراد دلسوز زندگی‌مان از سنگینی این بار می‌کاهد اما باز هم تصمیم‌گیرنده نهایی خودمان هستیم؛ خواه نظرمان موافق نظر آنها باشد یا مخالفش. چه تصمیم‌گیری را جدی بگیریم و چه سرسرکی از کنارش رد شویم نتیجه آن تماما متوجه خودمان است. به هر کوچه‌ای بپیچیم از راه دیگری بر ما وارد می‌شود.
تصمیم‌گرفتن را با تصمیم‌گرفتن یاد می‌گیریم. یک راه تصمیم‌گیری سنجش سود و زیان و… است. به اندازه کافی دلایل قانع‌کننده برای یک انتخاب داریم حتی می‌توانیم دیگران را نیز مجاب کنیم. اما نوع دیگری از تصمیم‌گیری نیز وجود دارد که نه تنها دلایل منطقی کافی حتی گاهی اوقات دلیلکی (دلیل کوچکی) نیز برای آن پیدا نمی‌کنی فقط حس خوبی به آن داری. به گمانم بیشتر تصمیم‌های دشوار اینگونه‌اند. منطق‌ات، اشتیاق‌ات است. نه تو می‌توانی دیگران را قانع کنی و نه آنها می‌توانند تو را مجاب کنند.
نه در خشت خام و نه در آیینه چیزی نمی‌بینی ولی روزنه‌هایی را در انتخابت می‌بینی که دوست داری آنها را پیگیری‌ کنی ببینی به کجا می‌رسند، منشا‌ شان کجاست و تو را به کجا می‌رسانند. روزنه‌ها پیام‌آوران امیدند. نتیجه، یا دلخواهت هست یا نه. اگر دلخواهت بود که شادمان از اعتماد به ندای درون‌ات به مسیرت ادامه می‌دهی. اما اگر فروغ روزنه‌ها زود افول کرد و تو را به تاریکی رساند زیاد در تاریکی نمان. این می‌شود خشت اول یادگیری تصمیم‌گیری‌ات. خودت را بابت آن سرزنش نکن، تو با خِرد آن روزت این تصمیم را گرفتی بخشی از امید و آرزوی تو در جان این انتخاب نشسته است و این انتخاب بخشی از وجود توست. از آن درس بگیر و با انتخاب‌های بعدی‌ات آن را جبران کن. خوشبختانه در هر لحظه می‌توانیم تصمیمی بگیریم. 
از همدلی و احساس نگرانی عزیزانت سپاسگزار باشد چون تو برایشان مهم هستی اما به افرادی که خود ناتوان در یادگیری تصمیم‌گیری هستند اجازه نده یادگیری تو را متزلزل کنند.
 
 چند روز پیش برای ترجمه مطلبی به این ضرب‌المثل برخوردم؛ “Fish start to perish by its head” معنای تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «مرگ ماهی از سرش شروع می‌شود. » برای فهمیدن مفهومش آن را در گوگل سرچ کردم و فهمیدم که امروزه مفهوم این ضرب‌المثل را برای کسب‌وکارها و سازمان‌ها استفاده می‌کنند و چنین مضمونی دارد: « فساد و نابودی یک مجموعه از سران آن مجموعه آغاز می‌شود.»
ترجمه تمام شد اما چند در این حین به چند نکته جالب برخورد کردم. اول اینکه با سرچ کلمات، خود گوگل چند پیشنهاد دیگر هم می‌دهد که دیگران نیز اینها را پرسیده‌اند. یکی از پیشنهادهایش این سؤال بود: روش‌های انسانی کشتن ماهی چیست؟ دوم اینکه، ما اغلب ماهی را به صورت کشته شده می‌خریم اما پارسال بود که در یک مغازه ماهی‌فروشی یک مخزن آب که پر از ماهی بود دیدم. افرادی که ماهی تازه می‌خواستند فروشنده ماهی‌ها را از داخل مخزن بیرون می‌آورد و روی میز می‌گذاشت و با یک چکش بزرگ یکی دو ضربه به سر ماهی می‌زد و روی ترازو می‌گذاشت. کمی شوکه شدم اما راه دیگری برای کشتن اینگونه ماهی‌ها به ذهنم نرسید.
این چند روز اخیر با دیدن آن موضوع پیشنهادی گوگل به این فکر کردم که  چقدر خوب است که افرادی به دنبال روش های انسانی برای کشتن ماهی‌ هستند و برای این خواسته‌شان از گوگل کمک می‌گیرند. فکر می‌کنم این افراد احتمالا استانداردهای بالایی در زندگی‌شان دارند، نمیدانم شاید اصل یا قانونی وجود داشته باشد که از روی رفتار و برخورد با حیوانات و ارتباطاتش با شخصیت و فرهنگ یک فرد یا جامعه و پیشرفت یا سلامت روانی افراد مشخص شود. احتمالا این افراد برای دیگر خواسته‌هایشان هم حداقل کارهای در دسترس و ساده‌ای که می‌توانند انجام دهند را انجام می‌دهند.
می‌گویند گوگل لابد یک زن است چون همه چیز را می‌داند. سرچ‌کردن چیزهایی که در ذهن‌مان است شاید اولین قدم برای پیگیری خواسته‌هایمان باشد. گوگل یا خودش جواب را می‌دهد یا با دنیای گسترده‌ دیگری آشنا می‌کند که از آن بی‌خبر بودیم یا به افرادی کار بلد وصل‌مان می‌کند. خلاصه که ما را دست خالی بر نمی‌گرداند قدرت زن‌ها و قدرت گوگل را دست‌کم نگیرید!
 
 
 
دیگرمی‌توانم بگویم به شعر باور پیدا کرده‌ام. نه اینکه منکر آن بوده باشم نه، به عنوان یک چیز کلی قبولش داشتم اما آنچنان تحت تاثیرش قرار نگرفته بودم شاید چون حواله‌اش می‌دادم به حوصله‌مندی دوران کهن‌سالی یا علاقمندی زمان عاشقی. اما خوشبختانه زودتر فهمیدم که شعر فقط برای این دو دسته نیست ویژگی فراگیر دیگری برای همه‌مان دارد؛ شعر خلا‌های روحی‌مان را پر می‌کند. خلاهایی که خودمان خبرمان نیست اگر هم باشد عاجز از تسلی‌دادن‌شان هستیم. اینجاست که شعر چون دوستی مهربان سخنان زیبا را به زیباترین بیان بر عمق جانمان می‌نشاند.
مدتی قبل یک ویدئو کوتاه از شعرخوانی هوشنگ ابتهاج دیدم که شعر خودش را می‌خواند. بیان گیرا، با احساس، مسلط نمی‌دانم اسمش چه بود ولی باعث شد چندین بار آن را گوش کنم. می‌گویند شاعر احساس را تصویر می‌کند شاید همین بوده باشد. از آن به بعد علاقه بیشتری به شعرهایش پیدا کردم. ابتهاج شاعر کهنه‌کاری است تاریخ شعرهایش به دهه‌های بیست و سی شمسی نیز می‌رسد. شعر زیر یکی از این شعرهای زیبای او به نام شکست است:
آسمان زیر بال اوج تو بود،
چون شد ای دل که خاکسار شدی؟
سر به خورشید داشتی و، دریغ
زیر پای ستم غبار شدی! 

 

ترسم ای دل‌نشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود!
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود!
نوشتن عزیز؛ آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری. البته من تمام خوبی‌های شما و دیگران را نمی‌شناسم و این جمله‌ام کمی اغراق دارد. به‌همین‌خاطر، تصمیم‌گرفتم این نامه‌ را برای شمردن و تشکر از خوبی‌هایی که از شما درک کردم بنویسم. البته بدون اغراق.
نوشتن عزیز؛
متشکرم از اینکه در روزهای تعطیل به من حس تعطیل بودن نمی‌دهی.
متشکرم از اینکه هستی و وقتی همه خوابیده‌اند من می‌توانم بنویسم.
متشکرم از اینکه یک‌جوری خاصی سرگرم‌کننده‌، لذت‌بخش و چالش‌ برانگیز هستی که گذشت زمان را متوجه نمی‌شوم.
متشکرم از اینکه مرا به چالش می‌اندازی؛ چالش شروع‌کردن یک نوشته، چالش تمام‌کردن یک نوشته از سخت‌ترین چالش‌هایی است که تجربه کرده‌ام ولی وقتی  با موفقیت از آن عبور می‌کنم حس خوبی پیدا می‌کنم. باز هم متشکرم.
متشکرم از اینکه با صبوری به حرف‌های من گوش می‌کنی. و نه تنها گوش می‌کنی بلکه اجازه می‌دهی حرف‌های دست‌و پا شکسته، پر از اشکال و پر از تپق‌ام را هم بزنم و
متشکرم از اینکه حرف‌های دست و پا شکسته و پر از اشکال و پر از تپق‌ام را به رویم نمی‌آوری و وانمود می‌کنی که حرف‌هایم را می‌فهمی.
امیدوارم همیشه همینطور خوب بمانید.
دوستدار شما زهرا.
بعضی کلمات انگلیسی بیشتر از معادل فارسی‌شان جا افتاده‌اند مثل واژه « سرنتیپیتی، Serendipity»، به معنای دستاوردی مثبت که جوینده به دنبالش نبوده است و به صورت اتفاقی به دست آمده است. با شنیدن همین یک کلمه اندازه یک جمله یا پارگراف معنی در ذهن‌مان تداعی می‌شود. کلمه سرنتیپیتی که ریشه فارسی دارد و نام یک افسانه ایرانی از امیرخسرو دهلوی است، معنا و مفهومی جهانی پیدا کرده است حتی کارتونی هم با همین نام و مفهوم ساخته‌اند که بیشترین شناخت از یک کلمه را در ذهن‌ها باقی می‌گذارد و معنای آن را بیش از پیش ملموس می‌کند.
من از شنیدن این نوع کلمات یا ترکیب‌های دیگر انگلیسی حس خوبی پیدا می‌کنم. حس می‌کنم معنای دقیق‌تری دارند و استفاده گهگاهی آن‌ها در بین سایر کلمات فارسی توجه شنونده را بیشتر جلب می‌کند.
اولین‌باری که کلمه فیدذهنی را شنیدم( به خوبی نشنیدم)، اولین چیزی که به ذهنم رسید فیل ذهنی بود، فکر کردم مثل فیل صورتی یک اصطلاح روانشناسی است. بعدتر متوجه شدم که منظور خوراک‌ذهنی است، (feed، خوراک)؛ همان چیزهایی که وارد ذهن‌مان می‌کنیم. اول ترکیبش به نظرم خلاقانه آمد ولی بعد با توجه به  فاصله‌ای که برداشت من از معنایش داشت حس‌کردم این خلاقیت در حق معنای آن اجحاف کرده چون هدف زبان گفتاری یا نوشتاری برقراری ارتباط است و هر کسی می‌خواهد منظورش را به درستی و روشنی به مخاطبش برساند.
چند روز پیش، نوشته زیبایی از رضا بابایی خواندم که اهمیت انتخاب درست واژگان را برایم روشن کرد:
اثرگذاری واژه‌های فارسی بر ذهن فارسی‌زبانان، بیشتر از تاثیر کلمات بیگانه است؛ به چندین دلیل؛ از جمله اینکه واژه‌های فارسی معمولا برای فارسی‌زبانان، تصویرسازی و حس‌انگیزی نیز می‌کنند و می‌دانیم که زبان تصویری و انضمامی بسیار تاثیرگذارتر از زبان ذهنی و انتزاعی است. مثلا کلمه «مقاومت» برای فارسی‌زبانان فقط یک مفهوم است و ذهن او از این کلمه به قیام یا ایستادن منتقل نمی‌شود؛ برخلاف کلمه « ایستادگی» یا «پایداری» که برای فارسی‌زبانان، افزون بر مفهوم، تصویر هم دارند؛ چون ایستادگی، ایستادن را تداعی می‌کند و ایستادن بیش و پیش از آنکه معنا و مفهوم باشد، تصویر است.
واژه‌های فارسی زیر را با معادل‌های غیر فارسی آن مقایسه کنید تا به قدرت تصویرسازی کلمات فارسی برای فارسی‌زبانان بیشتر پی ببرید:
تن‌درست (سالم)  / پوست‌اندازی (تحول)  / دستکاری (تحریف)  / انگشت‌شمار (معدود)  / پشتیبانی (حمایت)  / چشم‌داشت (توقع)  / گوشمالی (تنبیه)  / چشم‌به‌راه (منتظر)  / تنگ‌چشم (بخیل)  / چشم‌داشت (توقع)  / چشم‌انداز (منظر)  و…
معمولاً خواب‌هایم یادم نمی‌مانند مگر اینکه اتفاق خیلی خاصی باشد که بعد از بیدار شدن درباره آن صحبت کنم یا با خودم مرور کنم تا یادم نرود. بعد از چهار پنج سال، دیشب خواب مدیر دبیرستان‌مان را دیدم. در خواب‌هایم مشغول کار خاصی نیستم فقط نظاره‌گر هستم. به دقت جزئیات را می‌بینم. یکبار خواب کسی را دیدم که فقط یک اسم از او شنیده بودم و یک عکس از او دیده بودم که داشت حرف می‌زد. بعد از بیداری ذهنم به این مشغول بود که چگونه من که نه صدایش را شنیده‌ام و نه او را دیده‌ام صدایش در ناخودآگاهم هست؟
متأسفانه یا خوشبختانه درباره خواب و تعبیرش زیاد کنجکاو نیستم یعنی ذهنم گنجایش مطالعه و تحلیل آن را ندارد.
مدیرمان با جدیت بین صف‌ها قدم می‌زد. همان‌قدر جدی که آن روز به من گفت دیگه این کفش‌ را در مدرسه نپوش. همان کفش‌ ساده و اسپرتِ مشکی‌ام. چند روزی بود که آن را می‌پوشیدم ولی آن روزی که دوستم از صف بغلی گفت چقدر کفش‌هایت قشنگت است تا من برگردم نگاهش کنم، خانم مدیر از کنارم رد شد و گفت از فردا این‌ کفش‌ را نپوش و رفت. همه تعجب کرده بودیم و به این نتیجه رسیدیم که مدیرمان به من حسودی کرده است. دانش‌آموزان صف‌های کناری هم متوجه قضیه شدند.
امروز که به آن فکر می‌کنم، جدا از سیاست‌هایی که داشت، حسود بودن خانم مدیر برایم پذیرفتنی نیست. جزو سیاست‌هایش بوده که دانش‌آموزان باید ساده بپوشند تا حدی که کمترین جلب توجهی نکنند. حالا یک مرتبه از صحبت دوستم متوجه کفشم شده و بدون اینکه ببیند کفشم واقعا مشکل داشته، تذکر داده است. روش‌ نادرست‌اش یا هر مسئله دیگر باعث سوءتفاهمی بین ما شد که خودش هم از آن خبردار نشد. البته چندین بار دیگر کفشم را پوشیدم چون می‌دانستم که برای مدرسه نامناسب نیست. تذکری هم نگرفتم. این مسئله کوچک تمام شد و رفت ولی برچسبی که ما آن زمان به رفتارش زدیم بیشتر از خود آن کفش دوام آورد تا امروز که اتفاقی آن را مرور کردم و آن برچسب را کندم.
توضیح ندادن آن مدیر و توضیح نخواستن من برای مشخص شدن موضوع، باعث ایجاد این سوءتفاهم شد که اگر یکی از این دو مورد صورت می‌گرفت همان جا قضیه روشن می‌شد.
اینکه هر رابطه‌ای در معرض سوءتفاهم باشد تا حدی طبیعی است. مهم این است که تا حد ممکن جلویش را بگیریم. از افراد توقع نداشته باشیم قصد و نیت‌مان را حدس بزنند. یک توضیح کوتاه به همراه گفته‌مان بدهیم تا موضوع روشن شود یا اگر مطلبی روشن نیست به جای اینکه فرضیه‌سازی کنیم توضیح بخواهیم. فرصت مرور کردن ماجرا یا آشکار شدن واقعیت‌ها به دست قضا و قدر را مگر اینکه در خواب ببینیم.
 
 تصاویری که برای نوشته‌هایم می‌گذارم را از سایت unsplash انتخاب می‌کنم. سایتی پر از عکس‌های اچ‌دی و رایگان که شاهین کلانتری در وبلاگش آن را معرفی کرده بود. گشتن در این سایت و دیدن عکس‌های متفاوت را دوست دارم. سوژه‌های مختلفی که فقط در عکس‌ها آنها را می‌بینیم. هر بار که سراغ این سایت می‌روم هر عکسی که خوشم بیاید را در پوشه‌ای ذخیره می‌کنم تا بعد ببینم کدام‌یک بیشتر به نوشته‌ام می‌خورد. آن‌ها مصداق این صحبت از رابرت فرنک هستند که می‌گوید:
« زندگی برای عکاس یک موضوع معمولی نیست، او باید چیزهایی را ببیند که دیگران نمی‌بینند.»
اما در گوشی‌ام بیشتر عکس‌ها سلفی هستند؛ در موقعیت‌های مختلف با آدم‌های مختلف یا به تنهایی. گاهی اوقات هم برای تنوع در سلفی‌های دیگران هستم. عکس‌های سلفی‌ حس تکراری بودن به من می‌دهند. درست است که گوشی دست خودمان است و از یک زاویه خوب عکس می‌گیریم اما همین زاویه خوب و عکس خوب هم تکراری می‌شود. شاید سلفی‌های خلاقانه گزینه بهتری باشد. همه ما تمایل به زیبایی داریم و باید زیبایی‌ها را دوست داشته باشیم. طبیعی است که در عکس‌گرفتن هم بخواهیم اینطور باشیم اما آیا همیشه باید اینطور باشد؟ چرا می‌خواهیم عکس‌های جذاب یا با لبخند یا با اخم و با ژست‌های زیبا داشته باشیم؟ اینها که حالت همیشگی‌مان نیست. سهم خود واقعی‌مان در عکس‌هایمان چقدر باید باشد؟ وقتی کسی می‌گوید عکست چقدر خوب افتاده، نمیدانم منظورش از خوب، پیکسل‌ گوشی‌ام است یا اینکه خود واقعی‌ام چقدر خوب در عکس دیده می‌شود.
عکس‌گرفتن از بقیه را بیشتر دوست دارم. بلاخره از بین چندین عکس یکی‌شان اتفاقی خوب می‌افتد. گاهی اوقات، عکس‌هایشان را چاپ می‌کنم و در قاب عکس می‌گذارم و بهشان هدیه می‌دهم. هیچ‌کس فکر نمی‌کند که عکس خودش را هدیه بگیرد.
عکس‌گرفتن از موجودات کوچک را هم دوست دارم. آنها به فکر خوب افتادن عکس‌شان نیستند پس باخیال راحت هر عکسی که بخواهم ازشان می‌گیرم. این عکس‌ها را مدتی قبل گرفته‌ام:

 

 

 

 

 

 

 

یک دوست قهرو دارم. خودش قهر می‌کند و خودش آشتی می‌کند. رابطه‌مان خیلی نزدیک و صمیمی نیست، اما دوستی چند ساله‌مان تا حدی هست که این رفتارش بهم بر بخورد. آنقدری هم فاصله بین‌مان زیاد نیست که رفتارش برایم مهم نباشد و نادیده بگیرم.
ذهنم مدتی درگیر این مسئله بود. نمی‌خواستم مثل خودش قهر کنم. می‌خواستم یکدفعه رابطه‌ام را با او قطع کنم. یک نیمچه تعریفی از قهر کردن داشتم: اگر راجع به موضوعی اختلاف دارید و گفتگو به نتیجه نمی‌رسد با قهر کردن مخالفت‌تان را نشان می‌دهید آن هم با مدت مشخص. خب در این مورد، موضوع که مشخص نبود گفتگویی هم که صورت نگرفته است. پس این چگونه قهری است؟ چرا قهر را خراب می‌کنید اصلاً؟!
نسبت به موضوع کنجکاوتر شدم، در گوگل بیشتر درباره آن جستجو کردم و در چالشی خودجوش خواستم خودم را جای او بگذارم که می‌خواهد با من قهر کند.
اول از چالش بگویم که مثل این است که راست دست باشی و بخواهی متنی را با دست چپ بنویسی حتی از این هم سخت‌تر است خصوصاً مقاومت و امتناعی که از این کار داری. با همین دست چپ، چند مورد احتمالی پیدا کردم که با بزرگنمایی می‌توانستند تبدیل به موضوعی برای دلخوری شوند. البته من این موارد را دستِ بالا گرفتم چون می‌خواستم از نقطه‌نظرات خودم  درباره این موضوع دور شوم.
دلخوری یک مسئله کاملا طبیعی است. گاهی به خاطر سوءتفاهم و گاهی هم به حق اتفاق می‌افتد مهم رفتار ما بعد از آن است. گاهی مستقیما مطرح می‌کنیم تا منظورش را واضح توضیح دهد اگر اشتباهی شده معذرت خواهی کند یا اگر ما اشتباه برداشت کرده‌ایم جلوی یک سوءتفاهم را می‌گیریم. گاهی هم به یکباره قهر می‌کنیم!
جام‌جم آنلاین هم می‌گوید:
« افرادی که نمی‌توانند دلخوریشان را با روش‌های درست نشان دهند به قهر کردن متوسل می‌شوند. این افراد شیوه گفتگوی سالم و بروز صحیح خشم را نمی‌دانند و با کناره‌گیری از دیگران، حتی عزیزانشان، می‌خواهند عصبانیت‌شان را نشان دهند و آنها را گرفتار احساس گناه کنند. ممکن است قهر کردن موجب شود دیگران به خود بیایند و واکنش نشان دهند و حتی عذرخواهی کنند، اما بیشتر مواقع شرایط را بدتر کرده و صمیمت را از بین می‌برد.»
قهر کردن بیشتر از آنکه به حل مسئله منجر شود، مسئله را پیچیده‌تر می‌کند. قهر کردن یعنی نمی‌توانیم از طریق گفتگو مشکلی را حل کنیم پس با قهر کردن از آن فرار می‌کنیم. با این کار هم‌چنین از مسئولیت مشکل پیش‌آمده هم شانه خالی می‌کنیم و آن را تماما بر شانه دیگری می‌اندازیم.

واکنش مناسب در برابر کسی که قهر می‌کند:

جدی نگیرید. کسی که قهر می‌کند سعی دارد مسئولیت عدم بلوغ احساسی خود را گردن شما بیندازد و اگر شما نگران و بی‌حوصله شوید و واکنشی که آنها می‌خواهند نشان دهید، باعث می‌شوید که به هدفشان رسیده و برنده شوند. به این ترتیب یاد می‌گیرند هربار که خواسته‌ای دارند با قهرکردن به آن برسند. در این مواقع به جای بی‌حوصلگی، با نادیده‌ گرفتن رفتارشان، به آنها اجازه دهید احساس‌شان را مدتی این‌گونه بروز دهند و هرگز تسلیم خواسته‌هایشان نشوید. خودشان به مرور خسته شده و دست از قهر بر می‌دارند. گاهی هم تصمیمات جدی‌تری باید گرفته شود.
خواندن این مطالب تصورم را از قهرکردن عوض کرد. قهر بیش از آنکه ابزار باشد نشان دهنده نقص و خللی در شخصیت است. کسی که عادت به قهر دارد برای بهبود وضعیتش باید زیاد تمرین کند و با بهتر شدنش، رفتارهای قبلی‌اش کم اهمیت‌تر می‌شود و روابط جدید و با کیفیت‌تری را تجربه خواهد کرد.
یک شگفتی برای هرکسی این است که برایش یک اتفاق خوب به صورت اتفاقی بیوفتد. اتفاق کوچک یا بزرگ و میزان شگفت‌زده شدن، دیگر امری دلی است. این اتفاق خوب برای من خواندن نقل قول زیر از لئو روستن بود: 
« نویسنده به خاطر فرهیخته بودن نمی‌نویسد؛ به خاطر نیاز به ارتباط برقرار کردن است که می‌نویسد. در پشت نیاز به برقراری ارتباط، نیاز به اشتراک‌گذاری است و در پشت نیاز به اشتراک‌گذاری، نیاز به درک‌شدن.
نیاز نویسنده به درک‌شدن بسیار بیشتر از مورد احترام قرارگرفتن، تحسین‌شدن یا حتی دوست‌ داشته‌شدن است. شاید این آن چیزی است که او را متمایز می‌کند.»
نوشتن یک نیاز نیست، بلکه عمل برآورده‌کردن یک نیاز است؛ نیاز به درک شدن. نیاز همیشه یک انگیزه قوی برای انجام کارها بوده است. از همان نخستین انسان‌ها که نیاز به غذا، آنها را به سمت اختراع‌ ابزار و نیزه برای شکار حیوانات سوق داد و شاید نیاز به اشتراک‌گذاری و درک شدن از آن زمان وجود داشته، از آنجا که بر دیواره غارها نقش‌هایی را تصویر کرده‌اند.
نویسنده قبل از اینکه برای دیگران بنویسد تا دیده و تحسین شود، برای خودش می‌نویسد. قلمش را بر می‌دارد و شروع می‌کند به برون‌ریزی خودش. قبل از ارتباط با دیگران، اولین ارتباط را با خودش که آن را در میان کلمات یافته است، برقرار می‌کند. حالا هر چه دل تنگش می‌خواهد می‌گوید. کلمات محرم او می‌شوند.
درک‌شدن و درک‌کردن از آن نیازها و مهارتهای رمزآلود است که هم ساده به نظر می‌رسد هم پیچیده. اگر ساده است که چرا این همه از درک‌نشدن و فهمیده نشدن گله داریم؟ اگر پیچیده است چرا دنبال راه‌حلی برای آن نیستیم؟
اگر ما نتوانیم خودمان را که بیش از هر کس دیگری می‌شناسیم درک کنیم، خطاها و اشتباهاتمان را بپذیریم، بابت تلاش‌هایمان قدردان باشیم، کمتر خودمان را سرزنش کنیم، خواسته‌هایمان را بدانیم و… چطور می‌توانیم یکدیگر را درک کنیم؟ یا چطور می‌توانیم از دیگری چنین توقعی داشته باشیم؟
اگر برای درک‌شدن می‌نویسیم، پس برای درک‌کردن باید بخوانیم. آن لحظاتی که با کتاب آرام می‌گیریم و سعی می‌کنیم که دنیای آن را ببینیم و درک کنیم.
راستی نویسندگان بیشتر درک می‌کنند یا درک می‌شوند؟

 

 

 

 

 

 

اگر قرار باشد مدتی تنها در جنگل زندگی کنید و فقط بتوانید سه وسیله با خودتان ببرید، چه چیزهایی را می‌برید؟ این پاسخ را دادم: هیچی، سعی می‌کنم از همونجا یه سری وسایل پیدا کنم و کارم رو راه بندازم. مجبور شوم از خلاقیتم استفاده کنم. مجبور!
به نظرم از آن سوال‌های روانشناس مآبانه بود که می‌خواهند آن را به شغل مناسب و همسر دلخواه من ربط دهند.
اما فکر می‌کنم زندگی در جنگل شبیه ترک منطقه آسایش (comfort zone)، محیط امن یا کنج راحتی است. ویکی‌پدیا آن را اینگونه تعریف می‌کند:
« کنج راحتی، نشان‌دهنده مرزهای روانی است که فرد برای ایجاد امنیت دور خود می‌کشد و سعی می‌کند بیرون از آن قدم نگذارد. برای بیرون رفتن از این مرزها، فرد باید رفتارها و تجارب جدیدی را امتحان کند و اجازه دهد که محیط به آن‌ها پاسخ دهد. تمام خواسته‌‌ها و یادگیری‌های ما در خارج از مرزهای کنج راحتی‌مان اتفاق می‌افتند.»
خارج شدن از کنج راحتی به اندازه زیست مسالمت‌آمیز با شیرها و گرگ‌ها شهامت و شجاعت می‌طلبد؛ از آن فقط می‌دانم که نباید با دم شیر بازی کنم و مراقب باشم روباه فریبم ندهد.
آدم‌ها با هم فرق می‌کنند؛ بعضی‌ها دل به دریا می‌زنند بعضی‌های دیگر نه. اول کمی پایشان را در آب فرو می‌کنند، خنکی آب را بر پای شان حس می‌کنند لحظاتی می‌ایستند به آنچه حس کردند فکر می‌کنند پایشان را بیشتر در آب فرو می‌برند سرمایش را بیشتر از دفعه پیش حس می‌کنند به جای اول‌شان بر می‌گردند. به آب خیره می‌شوند. حس سرما که پرید دوباره به آب خیره می‌شوند. این‌بار، با آمادگی بیشتری وارد آب می‌شوند، سرما و خیس شدن را به جان می‌خرند و پیش‌تر می‌روند و می‌روند.
من دسته دوم را ترجیح می‌دهم، نمی‌توانم یکهو کنج راحتی‌ام را ترک کنم. اما می‌شود رفتن را آسان کرد. چیزی به ذهنم می‌رسد شبیه این که: آیا در هر لحظه، کاری مهم‌تر و ارزشمندتر از آنچه انجام می‌دهید وجود دارد؟ اگر بله، پس چرا انجامش نمی‌دهید؟ اگر این سؤال را ملکه ذهنم کنم و در پنجاه درصد مواقع، یا اصلا نه، دوبار در طی شبانه روز به آن عمل کنم، آرام آرام از کنج راحتی‌ام خارج شوم.
این کار مهم‌تر و باارزش‌تر می‌تواند ترجیح گوگل باشد بر شبکه‌های اجتماعی؛ میهمان یک وبلاگ باشم که نویسنده‌اش به دور از هیاهوی شبکه‌های اجتماعی که صدا به صدا نمی‌رسد نقطه نظراتش را به اشتراک می‌گذارد یا به جای مطالب رتوریکال و بده بستان لایک، به خواندن مقاله‌های بلند ترجمان علوم انسانی عادت کنم، ده صفحه بیشتر کتاب بخوانم ، درست‌کردن یک غذای جدید حتی بدمزه را به خوردن غذاهای تکراری ترجیح دهم یا…
شما چگونه رفتن را آسان می‌کنید؟
پی‌نوشت: تصویر این پست « عطر یاد» نام دارد و اثری از خانم نادیا ساکت است.