دسته‌بندی نشده

می‌خواهم آنچه درباره بهره‌وری یاد می‌گیرم را اینجا به صورت مکتوب بنویسم. برای پایبند بودن خودم به ادامه‌دادن این موضوع می‌خواهم آن چه یاد می‌گیرم را هر چه ساده‌تر بنویسم. ولو شده یک نکته کوچک بنویسم. این نوشته‌های فردی است که دغدغه بهره‌وری دارد و تازه می‌خواهد با آن آشنا شود و صحبت‌های یک فرد متخصص نیست. مطالب رو از مدیوم، از دسته‌بندی بهره‌وری می‌خونم و درباره‌شون فکر می‌کنم و چیزهایی که یاد می‌گیرم و اوانایی که جدید به ذهنم می‌رسن رو اینجا می‌نویسم.

اول از همه بریم سراغ تعریف بهره‌وری. بهره‌وری یعنی مؤثر بودن و کارآمد بودن. دوم اینکه عدم بهره‌وری یک موضوع عمومیه. بخشی از اون مربوط به فرهنگ و دی‌ان‌ای هست. برخی از کشورها کوشاتر هستند و برخی هم نیستند. یا با آدم‌های کوشا یا تنبلی احاطه شدیم. یا خودمون یه جوری هستیم که انجام یه کاری رو طول می‌دیم. پس اگر احساس می‌کنیم بهره‌وری نداریم خیلی نباید نگران بشیم. حداقل نکته مثبت‌اش اینه که متوجه عدم بهره‌وری‌مون شدیم. از اینجای ماجرا به بعد مهمه که آیا براش کاری انجام میدیم یا نه.

من دو تا کار پیدا کردم که انجام بدم. اولیش اینه که فقط از زمان‌هایی که بهره‌وری ندارم آگاه باشم (فکر می‌کنم برای یک هفته فقط خودم و فعالیت‌هام رو مشاهده کنم) بدون هیچ ناراحتی و سرزنشی. بعدش نتیجه مشاهداتم رو بنویسم.

دومین کار اینه که با افرادی که در این زمینه موفق هستن بیشتر آشنا بشم. اونایی رو که با خودم میگم اینا چطور این همه کار رو توی بیست و چهار ساعت انجام میدن رو پیدا کنم و باز هم در ابتدا صرفا مشاهده کنم. منظورم از مشاهده می‌تونه خوندن درباره اونها یا فکر کردن هم باشه اگر دسترسی مستقیم ندارم بهشون. هدفم اینه که بذارم ذهنم خیلی آروم و بدون مقاومت وارد این حوزه بشه. الان که اینو نوشتم ذهنم فهمید و می‌خواد کمی مقاومت کنه!

اگر نوزاد بودی احتمالا تاتی‌تاتی راه می‌رفتی و یکی دو کلمه نامفهوم را هم صحبت می‌کردی و سیل قربان صدقه‌رفتن‌ها به سویت روانه می‌شد.
اگر بذر بودی احتمالا نهالکی می‌شدی و می‌رفتی به سوی به بار نشاندن برگ‌های جوان و مغرور و نگاه‌ها را به خود می‌دوختی.
اما تو یک وبلاگ هستی و مامن نوشته‌های من. کلمه به کلمه روی هم گذاشته‌ام تا به اینجا برسی. در تو از هر نوع احساسی جاریست؛ چون من با هر حس و حالی که داشتم مطالبم را نوشته‌ام. بیش از هر چیزی به من شبیه هستی؛ شبیه درونم. هفته‌ای یکبار سعی می‌کنم بهترین حرف‌هایم را به تو بزنم. باقی هفته را هم به تو فکر می‌کنم. تو هم در به فعلیت رساندن نوشتن به من کمک می‌کنی و اینگونه هر دو با هم بزرگ می‌شویم. می‌خواستم تولدت را تبریک بگویم، دیدم تو خود مبارکی باید تو را به خودم تبریک بگویم.



هفت یا هشت سالم بود که توانستم دوچرخه بدون کمکی سوار شوم. از رهایی موهایم در هوا و سبکی پازدن در سرپایینی و نسیمی که صورت‌ عرق‌کرده‌ام در تابستان را نوازش می‌کرد پرواز را حس می‌کردم. بزرگتر شدیم و دوچرخه‌هایمان را بازنشسته کردیم و دغدغه جاگیربودن‌شان را داشتیم (مادرم داشت البته) تا جایی که در آخرین اسباب‌کشی دیگر آن‌ها را به خانه جدید نیاوردیم (مادرم نگذاشت بیاوریم).

هیچ عطشی برای دوچرخه‌سواری نداشتم و فراموشش کرده بودم تا اینکه معلم زبان‌مان آمد و گفت به کلاس دوچرخه سواری می‌رود و تازه دوچرخه را یاد گرفته است. اولش فکر کردم دوچرخه سواری حرفه‌ای منظورش است ولی گفت نه همین دوچرخه‌سواری معمولی. می‌گفت در دوجلسه توانسته تعادلش را نگه دارد اما تمام پا و زانوهایش زخمی و کبود است. ولی خوشحال است. بعد از یادگیری کامل هم می‌خواهند به صورت تیمی مسیرهای تعیین شده‌ای را طی کنند و کیفش را ببرند. می‌گفت برعکس همه از دوران بچگی کنجکاو دوچرخه‌سواری نبوده و سرگرم درس و مشق بوده. ولی حالا پشیمان نیست می‌گوید حس دستاورد داشتن دارد. گمان می‌کنم همان حس پرواز کردن را می‌گوید.

ذوق‌وشوق خانم معلم سی‌ ساله برای یادگرفتن دوچرخه‌سواری تصور قالبی‌ام از سن‌های بالاتر از خودم را تغییر داد. سن مناسب هر کاری همان زمانی است که دوست داریم انجامش بدهیم. در هر سنی که باشیم به این ذوق‌وشوق‌های انجام کارهای دوست‌داشتنی‌مان برای گذران این زندگی نیاز داریم.


از شگفت‌انگیزترین چیزهایی که در این مدت کشف کردم چیزی است که دوست دارم نامش را تلاقی فکر‌ها بگذارم؛ وام‌گرفته از تلاقی نگاه‌ها. وقتی داری مطلب یا کتابی را می‌خوانی، به صحبت‌های یک نفر گوش می‌کنی یا حتی هنگام پیاده‌روی، دوش گرفتن یا ظرف شستن، یک نکته با نکته‌ای در اعماق خودآگاه یا ناخوآگاهت برخورد می‌کند جرقه می‌زند و فضای ذهنت را روشن می‌کند. مدتی یا شاید هم مدت زیادی ذهنت را به خودش مشغول می‌کند. فارغ از نتیجه آن، روشنایی را نه در جهان بیرون بلکه در درونت و در اعماق فکرت می‌یابی. تجربه لذت‌بخش و منحصربفردی است.

اتفاق‌های مهم همیشه در جهان بیرون نمی‌افتند. شاید هم هرگز. چه می‌شد اگر تیتر خبرهای جهان‌های درون‌مان جایی منتشر می‌شد؟ چه می‌شد اگر انسان‌ها کنجکاو هم بودند؟ چه می‌شد اگر انسان‌ها کنجکاو خودشان بودند؟ چه می‌شد اگر همه تیتر خبرهای جهان درون‌شان را از تیتر خبرهای جهان بیرون جدی‌تر بگیرند؟ پاسخ تمامی این سؤالات نوشتن است. نوشتن ما را با جهان درون‌مان و اتفاقاتش آشنا می‌کند، ما را کنجکاو خودمان می‌کند، از شنیدن صدای ندای درون‌مان که خبری را اعلام می‌کند به وجد می‌آییم؛ شگفت‌انگیز نیست در دنیایی که باید همه چیز را در بوق و کرنا کرد و برای به چشم آمدن باید به آن رنگ و لعاب بخشید، نجوای خفیفی را از درونت بشنوی و با آن آرام بگیری؟

روزهای اخیر غیرفعال‌ترین روزهای عمرم را تجربه می‌کردم. دست و دلم به کار نمی‌رفت، ذهن و تمرکزم هم راه خودشان را می‌رفتند و به گفت من نبودند. البته همیشه اینجوری نیستم؛ هرازگاهی و تحت اتفاقات خاصی برای همه چنین حالتی اتفاق می‌افتد. اما آنچه در این اتفاق توجهم را جلب کرد، که البته از مدتی قبل کمی به آن فکر هم می‌کردم، میزان هدررفت زمان، انرژی و توانایی‌ای است که دارم. اینکه توانمندتر از تمام کارهایی هستم که انجام می‌دهم ولی به کمتر از آن راضی می‌شوم. اینکه می‌توانم لحظاتم را بهتر و مؤثرتراستفاده کنم، کارهای بهتر و سودمندتری انجام دهم، رفتار بهتری هم داشته باشم. در یک کلام، به نسخه تنبل‌تر از خود واقعی‌ام راضی می‌شوم.

منظورم از تنبلی خوردن و خوابیدن نیست؛ حداکثر هفت ساعت از بیست و چهار ساعت را می‌خوابم. با این هفده ساعت باقی مانده چه می‌کنم؟ امورات کار و زندگی‌ام که هفده ساعت نمی‌شود، فیل که هوا نمی‌کنم. چرا برنامه‌ام یک جوری است که زمانم حیف‌ومیل می‌شود؟ چرا حواسم نیست؟ چرا به خودم نمی‌آیم؟ چرا جدی نیستم در این باره؟ در یک دور باطل گیر افتاده‌ام. باید مداخله جدی‌ای بکنم. کارهایم را که باید انجام بدهم. در کنارش مثل کارآگاه ذره‌بین به دستی به دنبال جاهایی می‌گردم که بیشترین هدررفت زمان را دارم. اول از همه می‌خواهم یک فهرست از آنها بنویسم. تا بعد ببینم با آنها چه کنم. فکر می‌کنم اولین مرحله، یعنی آگاهی از آنها، شروع خوبی باشد. در ادامه، بیشتر درباره بهره‌وری می‌خوانم و نتایجش را همین‌جا می‌نویسم.

یکی از چیزهایی که درباره پیر شدن دوست ندارم این است که آدم توانایی دوران جوانی‌اش را ندارد. حتی همین جوانی اینجوری را. نمی‌خواهم در جوانی پیری را تجربه کنم. می‌خواهم از همین حالا برای خودم عادت‌های بسازم که نه تنها جوانی فعالی بلکه دوران پیری فعال‌تری نیز داشته باشم.

گاهی اوقات به جای اینکه از افراد توقع داشته باشیم لبخند بزنند تا صرفا لحظات شاد و خوبی را با هم به اشتراک بگذاریم، می‌توانیم از آنها بخواهیم اگر حالت خوب نیست می‌توانی گریه کنی می‌توانم در این لحظات هم همراهت باشم. اگر نمی‌توانی حالت را به شکل کلمه و جمله بیان کنی به شکل اشک بیان‌شان کن می‌توانم بفهمم‌شان. می‌توانم بفهمم این نشان ضعف یا لوس بودن تو نیست و به تو برچسب نمی‌زنم. به خصوص بی‌اعتنایی نمی‌کنم، سعی می‌کنم اهمیت آن مسئله برای تو را بفهمم. چشم‌هایی که دشواری‌ها را در خود شستشو می‌دهند و حل می‌کنند در زیبایی چیزی کمتر از لب‌هایی که آن دشواری‌ها را به سخره می‌گیرند ندارند.

از قدیمی‌ترین چیزهایی که یادگرفته‌ام یک نکته درباره مدیریت زمان است. یک جورهایی پیشکسوت و ریش‌سفید آموخته‌هایم است. در دوران دبیرستانم بود که از کتابخانه مدرسه کتابی درباره مدیریت زمان برداشتم. یادم می‌آید کتاب کوچک و جمع‌وجوری بود، عکس نوشته و چند تصویر هم داشت وگرنه مرا چه به برداشتن آن.

یکی از مطالب آن این بود که یک نجار با اره کند مشغول بریدن درختی بوده که فردی از او می‌پرسد چرا اره‌ات را تیز نمی‌کنی تا درخت را زودتر ببری؟ مرد نجار هم می‌گوید فعلا وقتی برای تیز کردن اره‌ام ندارم. پایین این مطلب هم بزرگ نوشته شده بود: قبل از بریدن درخت اره‌ات را تیز کن. یک مطلب هم درباره ساعات بهره‌وری داشت که طبق آمار افراد در ساعات اولیه روز بازدهی بیشتری دارند. مطلب دیگری هم درباره افرادی بود که سرزده سراغ‌تان می‌آیند و مزاحم کارتان می‌شوند. می‌گفت وقتی این افراد می‌آیند و پیش آنها بلند می‌شوید همانطور ایستاده باقی بمانید و همراهشان ننشینید. اینجوری سریع کارشان را می‌گویند و می‌روند شما هم به کارتان می‌رسید.

اینها از جذاب‌ترین مطالبی بود که آن زمان یاد گرفتم. هر چند، همه‌شان را به کار نبستم ولی با موضوع خوبی آشنا شدم.

زیاد تلویزیون نگاه نمی‌کنم. پارسال که خیلی خیلی کم تلویزیون دیدم اما امسال چون بیشتر در خانه هستم بیشتر از پارسال روی ماه‌ش را رؤیت کردم. ولی متوجه یک چیزی شدم بیشتر از اینکه جلوی تلویزیون بنشینم جلویش می‌ایستم. یعنی هنگام رد شدن از هال یا وقتی صدای برنامه‌ای یا فیلمی را می‌شنوم، نمی‌روم جلوی تلویزیون بنشینم، جلویش می‌ایستم اندکی از آن را نگاه می‌کنم، یا پایم خسته می‌شود یا بهم می‌گویند بیا بنشین یا از جلوی تلویزیون برو کنار، از کنار تلویزیون هم برو کنار حواسم‌مان پرت می‌شود که بر می‌گردم سراغ کاری که مشغولش بودم. آداب تلویزیون‌بینی را هم بلد نیستم. یا وسط فیلم حرف‌ زدنم می‌آید یا نمی‌توانم جلوی تلویزیون میخکوب شوم. به لطف همین عادت کمتر تلویزیون می‌بینم.

آن عادت مدیریت زمانی که وقتی فردی مزاحم‌تان می‌شود همراهش ننشینید و همانطور بایستید تا کارش را بگوید را برای تلویزیون دیدن استفاده کردم. یک توک پا می‌روم ببینم چه خبر است زودی بر می‌گردم. خوب بود خیرش را دیدم. خیرش را ببیند.

در بیست و چهار سالگی‌اش به گیجی و حیرانی بیست و دو سه سالگی‌اش نبود. بیست و چهار بهار و تابستان و پاییز و زمستان از پیِ هم تکرار شده بودند تا او را به اینجا برسانند. در شب یلدا وقتی مادرش خواست نیت کند و شعری را باز کند، آنقدر گیج نبود که متوجه نشود نیت مادرش چقدر طول کشید، چقدر از عمق وجودش نیت کرد و چقدر به اشعار حافظ ایمان دارد. از عمق وجود کاری را انجام دادن زیباست، اینکه عمیق‌ترین خواسته‌ها، آرزوها و توانت را در کاری بگذاری زیباست و از این زیبایی تماشا کردنش سهم او بود.

سهم بیشتری می‌خواست. دیوان حافظ را به دست گرفت و خواست شعری که آمده است را خودش بخواند. دیگر شعر را مثل متن کتاب نمی‌خواند، صدایش آهنگ کمی داشت اما تحمل‌کردنی بود. برق نگاه و لبخند مادرش جرئت بیشترش می‌داد تا صدایش را بالاتر ببرد. حافظ داشت از میان حنجره و لبان او با مادرش صحبت می‌کرد. مادرش چه نیت کرده بود که سخنان حافظ برایش چنین نافذ بود. چیزی از خوانده‌هایش در خاطرش نمی‌ماند جز یک رد زیبا بر جایی در اعماق ذهنش. در بیست و چهار سالگی می‌دانست که از اعماق شعرهای حافظ تا اعماق ذهنش چیزی جاری می‌شود. اینجا خود بیست و چهارسالگی بود. بیست و چهار سالگی‌ به گیجی و حیرانیِ بیست و دو سه سالگی‌ نیست…

شاعران دیگر شورش را درآورده‌اند. هر چه جلوتر می‌روم چیزهای شگفت‌انگیزی می‌یابم که آن قبلی‌ها جلویش لنگ می‌اندازند. شعر یکی از این یافته‌های جدیدم است. فکرش را بکن بهترین حرف‌ها را به بهترین شکل، موزون و آهنگین، به رشته تحریر در می‌آورند و در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌مان می‌کنند. ما را از محراب ابروی او می‌برد تا جایی که پرِ ماه به انگشت تو هشدار دهد. ما هم کیفش را می‌بریم.

شاعران چه چیزی قاطی شعرهایشان می‌کنند که اینقدر به مذاقمان خوش می‌آید؟ گاهی یک شعر، بیت یا حتی تک بیتی آنقدر قدرتمند و تاثیرگذار است که آن را سرلوحه کار و زندگی‌مان قرار می‌دهیم، مرام‌نامه‌مان می‌شود. مثل این تک بیت حافظ که «با دوستان مروت، با دشمنان مدارا».

مدتی قبل، این جمله از سهراب گل‌هاشم را خواندم که «بعضی از نگاه‌ها صدای قشنگی دارند…!» مفهوم زیبایش در ذهنم ماند. بعد از آن در شعرهایی که می‌خواندم یا تک بیت‌های مختلفی که در تلگرام می‌دیدم ناخودآگاه توجهم به بیت‌های «نگاه‌» دار جلب می‌شد. شاید یکی از بهره‌هایی که می‌توانیم از شعر ببریم وام گرفتن نگاه شاعرانش باشد. اینها برخی از بیت‌هایی هستند که خوانده‌ام:

مرا کیفیت چشم تو کافیست ریاضت‌کش ببادامی بسازد « باباطاهر»

نگاه از صدای تو ایمن می‌شود چه مؤمنانه صدای مرا آواز می‌کنی «شاملو»


نگاه من نتواند جمال جانان جست جمال اوست که جوینده نگاه من است «شهریار»


پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز نگاهی‌ست

که از حادثه عشق، تر است. «سهراب سپهری»

شعر راحت جان است مرا. فکر می‌کنم به خاطر حس‌هایی است که حین خواندن دریافت می‌کنم. حس که همیشه عاشقانه نیست؛ حس درک شدن و فهمیده شدن حتی برتر از آن است. گاهی اوقات حتی خودم هم حال خودم را درک نمی‌کنم یعنی توان و حوصله‌اش را ندارم. رشته‌‌ احوالم از دستم در می‌رود. خودم را خوش شانس می‌دانم اگر حتی یک رشته در دستم باقی بماند که مرا سمت کتاب شعری ببرد که گنج روانم است. علیرضا آذر چه خوب گفته است که «دنیا به شاعرها بدهکار است.»

امروز شعر « من اینجا بس دلم تنگ است» از مهدی اخوان ثالث را خواندم. این شعر خود به تنهایی یک کتاب است. بخشی از آن را اینجا می‌نویسم:

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌ برگشت بگذاریم‌
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه‌زارانی که نه کس کشته، ندروده
بسوی سرزمین‌هایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست
و نقش رنگ و رویش هم بدینسان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه‌ست

بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دل‌کنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم…