اولین چیزهایی که با شنیدن کلمه‌های هنر و هنرمند به ذهنم خطور کرد اینها هستند: از هر انگشت فلانی یه هنر می‌ریزه (درحالیکه فلانی، مورد تملق واقع شده و از این بابت خرسند است)، کتاب هنر مدرسه که از باید از روی آثار هنرمندان بزرگ می‌کشیدیم و نمره می‌گرفتیم، تا وقتی هنرمند زنده‌ است هنر برایش نان و آب نمی‌شود، موی ژولیده، سهراب سپهری، نیما یوشیج، مژگان که کلاس طراحی چهره می‌رود و بی‌هنر محروم ماند از لطف رب. اینها خود گویای درک ناقصم از هنر است.
هنر و هنرمند را بسیار شنیده‌ایم، به نظرم کلمات خیلی خودمانی و متواضعی هستند اما در پس این تواضع، انگار یک شکوه و عظمتی پنهان است. شکوه و عظمتی که قادر به توصیف و تحلیل آن نیستیم، فکر می‌کنم همان حسی باشد که بعضی نقاشی‌ها، آهنگ‌ها، شعرها و فیلم‌ها آدم را دربر می‌گیرد.
پابلو پیکاسو درباره هنرمند می‌گوید:
هر کودکی هنرمند است. مسئله اینجاست که چگونه پس از اینکه بزرگ شد هنرمند باقی بماند. 
این یعنی هنر بخشی از وجود همه ما بوده است، اما حالا کجاست؟ در کنجی از درونمان دارد خاک می‌خورد یا هرازگاهی دستمالی گرفته و میرویم تا غبار از چهره‌اش برگیریم و لحظاتی با او باشیم؟ یا مشغول هنرآفرینی هستیم؟ اصلا هنرمند بودن یعنی چه و چه فایده‌ای دارد؟
ماروین گای می‌گوید:
هنرمند بودن یک موهبت و سعادت است. هنرمندان نباید از اثبات صدق و راستی‌شان دست بکشند، آنها باید ورای آنچه هست را ببینند و به ما نشان دهند که در این جهان چیزی بیشتر از آنچه می‌بینیم وجود دارد.   
به تعریف جدیدی از هنرمند رسیدم؛ آنها به ظاهر این دنیا بسنده نمی‌کنند، چشم‌هایشان را شسته و جور دیگری می‌نگرند.
نادیدنی‌ها وجود دارند اما کو نگاه هنرمندانه؟ چه خوب می‌شود اگر این نگاه‌ها را صاحب باشیم؛ همان کاری که در کودکی بلد بودیم. 
پی‌نوشت: تصویر این پست « اردیبهشت» نام دارد و اثری از خانم نادیا ساکت است.

 

یک:

«جای خالی سلوچ»، کتابی که با خواندن اولین صفحاتش شگفت‌زده شدم. هنوز وارد داستان نشده‌بودم و شخصیت‌ها و داستان‌هایشان را نمی‌شناختم اما لحن نوشته‌ و اولین توصیف‌ از شخصیت‌ها مرا میخکوب کرد.
محمود دولت‌آبادی، احساسات را به قدری دقیق توصیف کرده که شاید خود شخصیت‌ها، آنقدر دقیق از آن احساس با خبر نباشند:
مرگان سر دخترش را به سینه فشرد و احساس کرد چیزی مثل دود از قلبش برخاست، بر سراسر وجودش دوید و حال می‌آید تا از چشم‌ها و گلویش بیرون برود. لب‌ها و پلک‌هایش به لرزه افتادند؛ اما مرگان مانع همهمه موج شد.
جملات و ترکیب‌های نو نیز بر جذابیت و خاص بودن کتاب که موضوع کلی آن دست و پنجه نرم کردن خانواده‌ای با فقر است، افزوده است:
دلش هنوز بر پا نبود.
دل هنوز یکدله نکرده بود. 
هوا همچنان ضخیم می‌نماید. 
مرگان نفهمید قلبش یخ زد یا اینکه سرش آتش گرفت.
در این فکر بودم که محمود دولت‌آبادی چطور اینقدر زیبا می‌نویسد؟ چطور چنین قلم فوق‌العاده‌ای دارد؟

 

دو:

امروز در خبرنامه ایمیلی شاهین کلانتری هم با یک شاعر و شعر خوب آشنا شدم؛ بیژن جلالی. شعر زیر از اوست:
«هر روز
اندکی مردن
و گاه بسیار مردن
برای اینکه
زنده باشیم

 

جهان با من به زبان فارسی 
سخن می‌گوید
از این رو به فارسی
می‌نویسم
 
و عجیب است که جهان
همه زبان‌ها را می‌داند
و به زبان همه شاعران
سخن می‌راند
  
دست در دست هم
می‌رویم
و چه آسان می‌رویم
در آسمان شعر
من و زبان فارسی
دوست دیرینه‌ایم.
بیژن جلالی، زبان فارسی را دوست دیرینه خود می‌داند. دوستی سرشار از شعر، نثر و نوشته‌های غنی. زبان فارسی دوست دیرین بیژن جلالی، محمود دولت‌آبادی و تمام کسانی است که شاهکارهای خواندنی دارند. آنها دوستی به خوبی زبان فارسی دارند و زبان فارسی هم دوستان خوبی چون آنها که زیبایی‌ای را که از آن دریافت می‌کنند دوباره به آن بر می‌گردانند. اینان دوستی را به حد کمال رسانده‌اند.
چهار مهارت خواندن، نوشتن، صحبت کردن و گوش کردن چهار مهارت اصلی برای یادگیری یک زبان جدید و تمرین، یک روش قدرتمند برای یادگیری یا یادگیری بهتر آنها است.
به نظر من تقویت مهارت شنیداری (Listening)، زودتر از مهارت‌های دیگر به نتیجه می‌رسد چون می‌شود هر لحظه آن را انجام داد و نیازی به آموزش ندارد. هر لحظه‌ای که بخواهیم می‌توانیم پرس‌تی‌وی را نگاه کنیم، به یک آهنگ انگلیسی گوش کنیم، شبکه‌های خبر انگلیسی زبان مثل بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان و… نگاه کنیم، یک سخنرانی گوش کنیم، سی‌دی کتاب زبان‌مان را دور نیندازیم و به آن گوش کنیم، فیلم ببینیم، پادکست گوش کنیم و…
اما برای شروع، پادکست بهترین گزینه است. چون این پادکست‌ها با هدف آموزشی ساخته می‌شوند، استانداردهایی مثل سرعت و زمان گفتگو را برای زبان‌آموزان رعایت می‌کنند، سطح بندی دارند و کلمات و اصطلاحات جدید را در ادامه گفتگو توضیح می‌دهند. این موارد برای شروع عالی هستند. خودم اولین تمرین لیسنینگم را با یک سخنرانی از آنتونی رابینز شروع کردم؛ خیلی تند حرف می‌زد، فقط از خنده تماشاگران می‌فهمیدم باید نکته خنده‌داری گفته باشد یا از تشویق‌شان می‌فهمیدم که نکته ارزشمندی گفته است.
پادکستی که می‌خواهم معرفی کنم، ای اس ال پاد، ESL Pod نام دارد. می‌توانید آن را در گوگل سرچ و دانلود کنید. خوبی پادکست این است که هم می‌توانید زمانی را به آن اختصاص دهید و هم می‌توانید همزمان با کارهای دیگر مثلا راه رفتن، ظرف شستن، یا وقتی که در مسیر هستید به آن گوش کنید. منظورم این نیست که به باقی چیزها گوش ندهیم. بعد از مدتی، به آنها هم گوش کنیم تا متوجه پیشرفت و دقت‌‌ شنیداری‌مان شویم.
اصرار نداشته‌ باشید که با یکبار گوش کردن تمام آن را متوجه شوید. در آزمون‌های بین‌المللی هم لیسنینگ را دوبار پخش می‌کنند. اوایل باید چند بار گوش کنید تا تسلط خوبی بر آن به دست آورید. بعد از آن می‌توانید کلمات و اصلاحاتی را که در پادکست شنیده‌اید را در دفتری بنویسید اینطوری درباره موضوعات مختلف مجموعه‌ای از کلمات خواهید داشت که هنگام صحبت کردن می‌توانید با نگاه کردن به آنها ایده‌های تازه‌ای برای گفتگو پیدا کنید.
استفاده دیگر از پادکست این است که می‌توانید هر دو سه ثانیه پادکست را متوقف کنید و کلماتی را که شنیده‌اید شبیه به لهجه گوینده تکرار کنید. در آخر هم می‌توانید صدای پادکست را کم کنید و خودتان با صدای بلندتر همراه با آن مطالب را بیان کنید. این کار را Dubbing می‌گویند مثل
همان دابسمشی است که مدتی در اینستاگرام مُد بود. این کار تاثیر خوبی روی لهجه دارد کمک می‌کند از ادای کلمات انگلیسی به زبان فارسی فاصله بگیریم و بیشتر شبیه خودشان تلفظ کنیم.
البته تلفظِ کاملا درستِ لغات را باید در دیکشنری چک کرد اما پادکست‌ها هم چون آموزشی هستند مشکل خاصی از این بابت ندارند. خواندن یک متن یا صحبت کردن با اندکی لهجه، تاثیرگذارتر از انجام همان کار به صورت معمولی است. البته که لهجه تنها عامل مؤثر در صحبت کردن نیست و مواردی مثل استفاده درست از گرامرهای مختلف و استفاده از عبارات و لغات مختلف و… بیشتر نشان‌دهنده حرفه‌ای بودن است ولی در ابتدا داشتن اندکی لهجه، حس خوبی به خودمان و شنونده می‌دهد.
من پادکست را آخر از همه پیدا کردم . برایم خیلی آسان‌تر از سخنرانی‌ها و باقی چیزهایی است که قبل از این شنیده‌ام. به همین خاطر، از روی تجربه، آن را به عنوان اولین گزینه برای تقویت لیسنینگ پیشنهاد می‌کنم چون ذهن یکهو به تمرین سخت عادت نمی‌کند باید مرحله به مرحله تمرین‌ها را ارتقا داد. وگرنه بعد از انجام یک بار تمرین سخت ذهن دچار اصطکاک می‌شود و این فاصله بیشتری بین ما و خواسته‌مان می‌اندازد.
لازم نیست همه این تمرین‌ها را یکجا با هم انجام دهید به فراخور حوصله و نیازتان یکی دوتایش را انجام دهید یا تنها به پادکست گوش کنید.
معلم زبانمان می‌گوید تصمیم گرفته امسال مهربان‌تر باشد و کمتر فحش بدهد. البته به ما فحش نمی‌دهد و نامهربان هم نیست، درسش را می دهد، خوب هم درس می‌دهد و همانطور خوب هم درسش را پس می‌خواهد. دلیل و انگیزه این تصمیمش را خودش می‌داند. چند وقت پیش هم گفته بود مهم‌ترین وظیفه یک معلم یاددادن فرهنگ یا انتقال فرهنگ به دانش‌آموزانش است.
هدف‌هایش برایم خیلی جالب بود گفتم که خودم هم یک هدف اینجوری پیدا کنم که به نقاشی کردن رسیدم. از آنجایی که در یک مهمانی، دختر کوچولوی فامیل‌مان از من پرسید بلدی نقاشی بکشی و قبل از اینکه بگویم خیلی خوب بلد نیستم و الان وقتش نیست و برو با بقیه بچه‌ها بازی کن چون من دارم به آن عزیزی فکر می‌کنم که رفته آرایشگاه و پوست صورتش را با سوزن سوراخ سوراخ و زخمی کرده تا یک لایه از صورتش با آن زخم‌ها برداشته شود و یک لایه پوست جدید بیاید روی صورتش که زیباتر شود، یک دفتر و مداد رنگی‌هایش را جلویم گذاشت. من هم از روی تصویر روی جلد دفترش تصویر یک فرشته را کشیدم و با هم رنگ‌آمیزی‌اش کردیم. فکرش را نمی‌کردم ولی برای هر دویمان خیلی لذت بخش بود؛ نقاشی‌های بیشتری کشیدیم، برای رنگ‌آمیزی از هم نظر می‌پرسیدیم، یک داستان برایش خواندم و ازش خواستم که همین داستان را دوباره برای من تعریف کند. فقط گوش می‌کردم و بعضی جاها که یادش رفته بود را یادآوری می‌کردم. این یک تجربه فوق‌العاده برایم بود فکر می‌کنم ما دو نفر بیشترین استفاده مفید را از آن میهمانی کردیم.
تصمیم گرفتم امسال نقاشی بکشم و با مدادرنگی رنگ‌آمیزی‌شان کنم هم خودم تنهایی هم به دیگران پیشنهاد دهم، البته اولویت با بچه‌هاست.
دیگر اینکه اگر رابطه‌ چندان خوبی با زیبایی‌مان نداریم، با هم به تفاهم برسیم؛ با تفاوت‌هایی که با زیبایی‌ ایده‌آل‌ خودمان یا ایده‌آل دیگران داریم کنار بیاییم. برای زیباتر شدن به این‌ها هم فکر کنیم که:
آیا آسودگیِ خاطر ناشی از دوست داشتنِ بی‌ قیدوشرط خودمان زیباتر نیست؟ داشتن اعتماد به نفس و عزت نفس خشنودترمان نمی‌کند؟
به کتاب‌ها اعتماد کنیم تا صادقانه‌ترین حرف‌هایشان را به ما بزنند. چون تشنه لبانی گرد جهان نگردیم آنچه می‌خواهیم در کتاب‌ها هم یافت می‌شود:
وقتی حواست نیست زیباترینی
وقتی حواست هست فقط زیبایی
حالا حواست هست؟   « مجموعه شعر از سر بی‌حواسی- سعید حقیقی»
می‌دانم که پایبند بودن به این هدف‌های به ظاهر ساده هم همت زیادی می‌‌طلبد اما اگر پایبند بمانیم، در پایان سال افردی مهربان‌تری خواهیم بود که کمتر فحش می‌دهیم، نقاشی می‌کشیم، از زیبایی‌مان لذت می‌بریم و…
شما دوست دارید در پایان سال چگونه فردی باشید؟ ویژگی‌ای را که دوست دارید به فهرست اضافه کنید.
 می‌خواستم به مناسبت سال نو یک متن با بیتی از حافظ بنویسم. هر چه فکر کردم بیتی یادم نیامد. نمی‌خواستم برای نوشتن متن، دیوان حافظ را ورق بزنم و یکی را انتخاب کنم. در این مدت که خواندن شعر را شروع کرده‌ و چند ده‌تایی شعر از حافظ و مولانا خوانده‌ام، توقع داشتم که حداقل یک بیت‌شان یادم بیاید.
هر شعر را چند بار می‌خوانم تا هم به یک آهنگی از کلمات برسم و هم حرف‌هایش را مثل برگ یک گل حس کنم.هر شعر بعد از خواندن، مثل یک موسیقی زیبا در ذهنم می‌ماند ولی زود می‌پرد. مثل همین حالا که به یک بیت شعر نیاز دارم از همان‌هایی که خوانده‌ام؛ ولی یادم نمی‌آید. البته نتایج جستجوهای ذهنی‌ام، دو نتیجه را نشان می‌دهد:
« یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد     بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم»
و
« به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است»
اما من شعر دیگری می‌خواهم. از نوشتن متن سال نو منصرف می‌شوم. یاد نوشته‌ای از رالف والدو امرسون می‌افتم که چند روز قبل خوانده بودم:
 « کتاب‌هایی که خوانده‌ام و غذاهایی که خورده‌ام را به یاد نمی‌آورم اما هر دو به ساختن من کمک کرده‌اند.»
و
«آنچه وارد ذهن‌تان می‌شود بر افکارتان تاثیر می‌گذارد و کیفیت افکارتان، نتیجه زندگی‌تان را رقم می‌زند.»
از یاد بردن مطالبی که می‌خوانیم نگران‌کننده نیست مهم همان خواندن است. باید بیشتر مراقب ورودی ذهن‌مان باشیم. خصوصا حالا که شبکه‌های اجتماعیِ همیشه در صحنه، در تامین خوراک ذهنی‌مان سنگ تمام می‌گذارند. ولی این خوراک از حد که بگذرد سمی می‌شود؛ قوه تمرکز را از کار می‌اندازد، از کتاب دور و وابسته و درگیر خودش می‌کند، ما را به حاشیه‌ها می‌برد و در نهایت چیز زیادی از ما نمی‌سازد.
می‌روم شعرم را با صدای بلند بخوانم…
دوست ندارم شکست بخورم.
 از چی؟
 از مقاومت.
چی؟!
میگم دوست ندارم مقاومت بهم غلبه کنه. اینکه نمی‌تونم بعضی از کارها رو ادامه بدم به خاطر مقاومت درونی که براشون دارم. نمی‌ذاره کارهام رو ادامه بدم.
چیکار می‌کنه دست و پاتو می‌بنده؟
نه بدتر از اون. سرم رو به هر کاری جز اونی که باید گرم می‌کنه. به جاش حاضرم کلی کار دیگه انجام بدم ولی سراغ اون کار مهمه نرم. ترفندش هم اینه که بهم میگه ببین اون کارو انجام ندادی در عوض کلی کار دیگه انجام دادی.
این خوبه که !
نه خوب نیست. باید یاد بگیرم کاری رو که دوست دارم ادامه بدم. مسئله انجام بقیه کارها نیست. مهم اینه که بتونم همون کاری رو که باید انجام بدم. به نفع خواسته‌م کار کنم نه مقاومت درونیم.
خب فکر می‌کنی می‌تونی؟
می‌خوام که بتونم.
یعنی مقاومت بده؟
هم خوبه هم بد. خوبه چون نشون‌دهنده اهمیت کاریه که انجام میدی. یه مسئله طبیعیه و برای همه هست. بده چون مانعت میشه و باید بهش غلبه کنی. ولی راهش آسونه فقط کافیه یه قدم براش برداری دست به کار بشی  و یه بخشی از کاری رو که دوست داری انجام بدی تا روی مقاومت درونیت رو کم کنی.
ببینم کتاب تازه‌ای خوندی؟
آره. کتاب نبرد هنرمند رو خوندم. اونجا با مقاومت درونی آشنا شدم: نیروی مخربی در ذات انسان که هر زمان تصمیم به انجام کاری سخت و طولانی‌مدت و احتمالا مفید برای خود یا دیگران می‌گیریم، به پا می‌خیزد. یه چیز بدیهیه. تازه می‌گفت فروید اسم این نیروی مخرب یا مقاومت رو آرزوی مرگ گذاشته. شاید این مقاومت‌مون در انجام خواسته‌هامون باعث میشه اون خواسته از دستمون دق کنه یا آرزوی مرگ کنه. دستمون به خون خواسته‌مون آلوده می‌شه. یا خواسته‌ای نداشته باشیم یا باید براش رشادت کنیم فداکاری کنیم تا برآورده‌ش کنیم. امکان‌پذیره.
جالبه.
آره خیلی جالبه. همینه دیگه باید یاد بگیریم پای خواسته‌هامون وایستیم. برامون راحت‌تره که به جای برداشتن یک قدم برای غلبه بر مقاومت درونی، خواسته‌مون رو نادیده بگیریم. بابت موانعی که در بیرون وجود دارن مقصر نیستیم ولی بابت کوتاهی‌های خودمون چرا. اگر پای خواسته‌ای نایستیم دو حالت داره: یکی اینکه با دلیل و منطق می‌بینی ارزشش رو نداره و منصرف می‌شی و تمام ولی اگر اهمیتش رو دونستی و کم‌کاری از خودت بود، این فقط یک انصراف ساده نیست این نتونستن روی عزت نفست تاثیر داره. سرخورده می‌شی اعتبارت رو پیش خودت از دست میدی. تاثیرش رو روی زندگیت می‌ذاره.
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه   « شهریار»

 

بین خواب و بیداری بودم که یکهو پرسید مگر قرار نبود امروز این داستان را بخوانی و تمامش کنی؟
صدایش جدی بود نتوانستم خودم را به نشنیدن بزنم گفتم چرا قرار بود. یکی دوصفحه‌اش را خواندم با آن ارتباط برقرار نکردم.
گفت ولی قرار گذاشته بودی که بخوانی و تمامش کنی. دوباره نزن زیرش.
گفتم دوباره؟! بی انصاف نباش. مثلا تو ندای درونی. درکم کن که نشد.
گفت مسئله انجام کاری است که با خودت قرارش را گذاشته‌ای. برایش وقت و وحوصله بگذار تا آخرش را بخوان. یکبار دیگر هم مرورش کن تا بهتر برایت جا بیوفتد. راجع به داستان و نقدش هم در گوگل سرچ کن تا بیشتر با داستان آشنا شوی.
گفتم چشم و چند بار این مکالمه را در ذهنم تکرار کردم تا بعد از بیدار شدن یادم نرود.
توصیه‌های ندای درون مؤثر افتاد و این داستان کوتاه را خواندم.

***

داستان کوتاه « دروغ»، “The Lie” را تی.سی بویل، رمان‌نویس و نویسنده داستان‌های کوتاه نوشته است.
« داستان درباره مرد جوانی است که بعد از چند روز تعطیلی و مرخصی هم‌چنان دوست ندارد سرکارش برود.بعد از کمی کلنجار رفتن سرانجام به رئیسش زنگ می‌زند و به دروغ می‌گوید دخترم در بیمارستان بستری است و نمی‌توانم بیایم سرکار. به کافی‌شاپ و سپس به لب ساحل می‌رود. از تک تک لحظاتش لذت می‌برد. قبل از آمدن همسرش شام درست می‌کند تا روز خوبش را کامل کند.
روز دوم هم بعد از بیدار شدن حس سرکار رفتن نداشت. این بار به رئیسش زنگ زد و گفت که دخترم مرده است. سرطان داشت و مرد. و ادامه روزش را با دیدن فیلم و رفتن به تئاتر و سپری کرد.
روز سوم حتی زحمت زنگ زدن را هم به خودش نداد دیگر حس بدی هم از این بابت نداشت.
بلاخره نوبت آن روزی که باید می‌رفت سرکار رسید. زودتر از زنگ ساعت از خواب بیدار شد و… »

***

نمیدانم آیا دروغ گفتن یا نگفتن فلسفه پیچیده‌ای دارد یا یک تصمیم آنی است؟ ریشه یابی‌اش سخت است اما درک همین یک جمله می‌تواند دلیل و حجتی کافی برای اجتناب از آن باشد:
«از این ناراحت نیستم که چرا به من دروغ گفتی، از این ناراحتم که دیگر نمی‌توانم به تو اعتماد کنم.»
بزرگترین سؤالی که در پایان داستان ذهنم را درگیر کرد این بود که اگر شغل، همکاران و رئیسش را دوست نداشت چرا سراغ کار دیگری نرفت؟ چرا برای تغییر اوضاع کاری نکرد؟ دروغ گفتنش تنها بار دیگری بر دوش‌اش گذاشت.

 

ای دل مرو سوی خطر، گر می‌روی لرزان مباش
از رهزنان غافل مشو از دشمنان ترسان مباش
چون با کسی همره شدی از نیمه ره برنگرد
چون از پی مردان روی دیگر ز نامردان مباش
دشمن اگر جانب دهد با او دم یاری مزن
در دوستی گر جان دهی از دوست روی‌گردان مباش
همدست ما گر شوی پای کسی دیگر نگیر
با دوست چون پیمان کنی با غیر هم‌پیمان مباش
فانی، به کیش عاشقان به فکر خودبودن خطاست
یا از سروجان درگذر یا عاشق جانان مباش.
«رازق فانی»

 

پی‌نوشت یک: به خط خوش نوشتن، ستایش مفاهیم است. «احمد شاملو»
پی‌نوشت دو: به قدر وسع بکوشم.

 

نمی‌دانم چرا این مثال داماد در جلسه خواستگاری انقدر خوب در ذهنم حک شده است. دوستی می‌گفت لباس تازه‌ای را که می‌خرید برای اولین بار در یک جلسه یا مهمانی مهم نپوشید. به خاطر تازگی‌اش ممکن است با آن راحت نباشید و در کل جلسه یا مهمانی ناراحت به نظر بیایید. جلسه خواستگاری را هم مثال زد که دامادها معمولا در جلسه خواستگاری کت‌وشلوار می‌پوشند، از یک طرف چون به آن عادت ندارند و با آن راحت نیستند و از طرف دیگر چون موضوع مهمی است، فکر می‌کنند باید مسائل فلسفی را به جای حرف‌های واقعی خودشان مطرح کنند و این می‌شود که آن می‌شود. البته داشتن مقداری استرس که طبیعی و بیانگر اهمیت موضوع است.
این را گفتم تا وضعیت وبلاگ‌نویسی این روزهایم را شفاف‌تر بیان کنم. دقیقاْ وقتی می‌خواهم پست وبلاگی بنویسم، احساس می‌کنم باید حرف‌های کاملا سنجیده و از هر نظر دارای معنا و مفهوم و… بزنم و نوشتن از آن موضوع یا آن یکی‌اش مناسب نیست. در روزانه نویسی‌هایم راحت هستم. حرف‌های خودم و ندای درونم و کودک درونم و آن اتفاقی که صبح افتاد و آن تصمیمی که بعدازظهر گرفتم و حتی فکری که بی سروصدا برای خودش از کناری می‌رود را هم می‌نویسم. مدتی درگیر این موضوع بودم تا اینکه این جمله‌ را خواندم: وقتی بعدها نوشته‌های الآن‌تان را خواندید به بعضی‌هایش می‌خندید و بعضی دیگر به نظرتان خوب نمی‌آید این یعنی رشد و تغییر کرده‌اید. البته جمله‌ای که خواندم از اینی که نوشتم زیباتر بود. مؤثر افتاد و وسوسه‌ای را که مجبورم می‌کرد آن طوری بنویسم که بلدش نیستم را کنار بگذارم.
خوب نوشتن که با خوب نوشتن شروع نمی‌شود. از همان‌هایی که بلدم می‌نویسم طوری که راحتم می‌نویسم تا بعدها بتوانم لذت نگاه کردن به نوشته‌های قدیمی‌ام را به خودم هدیه دهم.
تاریخ هر روز اولین چیزی است که اول نوشته‌هایم می‌نویسم. امروز متوجه شدم با نوشتن تاریخ چند روزی است که فکرم می‌رود به حساب کردن اینکه چند روز تا عید باقی مانده است. نه فقط یک حساب کردن ساده بلکه تبدیل شده بود به هفته شماری.
دقت کردم از جلوی تقویم هم که رد می‌شوم به فاصله‌ی بین روزی که در آن قرار دارم تا عید نگاه می‌کنم و هفته شماری می‌کنم. این عادت از دوران مدرسه در من باقی مانده است. اما با خودم فکر کردم و گفتم الآن واقعاً برای چی می‌خوای زود بگذره و سال تموم بشه؟ چرا برای زود گذشتنِ یک و نیم ماه هفته شماری می‌کنی؟ حداقل خودم خواهان تمام شدن این روزها نباشم تا بعداً بدون پشیمانی دلم تنگ شود.
خواستم از این به بعد بیشتر حواسم به روزهای باقی مانده باشد. هر چند آخر سال است و شلوغ پلوغی ها فراوان، خستگی و تلاش یک سال هم بر تن، ولی تصمیم گرفتم دیگر هفته شماری نکنم تا یاد بگیرم شکوهِ به پایان رساندن دست کمی از شوق آغاز کردن ندارد. همین به پایان رساندن را یاد بگیرم کلی هنر است. یاد بگیرم تا پایان هر مسیری بروم، رهایش نکنم و آرزو نکنم که خودش به پایان برسد. مگر کار اصلی یک دونده در اواخر مسیر سخت تر از مراحل قبلی نیست؟ اول مسیر که همه چیز خوب است و آسان به نظر می‌رسد. مهم، ادامه و پایان مسیر است که باید هوشیارتر از قبل آنها را سپری کرد تا از خط پایان تنبلی و کم حوصلگی خودمان بگذریم.