همینطوری یهویی داشتم دفترچه یادداشتم رو ورق می‌زدم چشمم به نوشته‌هایی خورد که یادم نمونده بود کی و کجا نوشته بودم‌شون. اگر خط خودم نبود باور نمی‌کردم خودم نوشته باشم‌شون. گفتم اینجا هم بنویسم‌.

۱-‌ وقتی یه طعمی رو دوست داریم، مثلا طعم یه شکلاتی رو، اون رو بیشتر توی دهن‌مون نگهش می‌داریم فوری نمی‌بلعیم‌اش تا مزه‌ش خوب بره زیر دندون‌مون. وقتی یه موضوعی رو دوست داشته باشیم بیشتر درباره‌ش خیال‌پردازی می‌کنیم، می‌تونیم بیشتر درباره‌ش بخونیم و بیشتر بنویسیم.

۲-‌ بزرگی آدمایی که می‌شناسیم به احساسی هست که در کنارشون و براشون داریم؛ به دلتنگی‌ای که براشون داریم.

۳-‌ اتفاقای بزرگ رو باید همراهی کرد با آنچه که از دست‌مون برمیاد؛ با گریه کردن، با خندیدن و با نشان دادن احساسات‌مون.

۴-‌ نیازی به جلو زدن از بقیه ندارم فقط باید فکرم از عملم؛ امیدم از واقعیت و فکر کردنم از حرف‌ زدنم جلوتر باشه.

تصمیم گرفته‌ام از این به بعد از جزئیاتی که درباره افراد می‌دانم در ارتباط‌هایم استفاده کنم. با خود نگویم که بیخیال. به جای اینکه از بی‌حرفی ده تا خمیازه بکشیم و بیست بار بپرسیم دیگه چه خبر؟ درباره تصمیمی بپرسیم که در آخرین دیدار بهش اشاره کرده بود. از اینکه بعدش می‌خواهد چه کند. از اینکه گل‌های گلدان شکسته‌اش چطورند. مهم‌تر از آن تصمیم و آن گل‌ها حرف‌هایی است که می‌زند. ما آدم‌ها حواس‌مان به خودمان نیست، آنقدری غرق مسائل هستیم که وقتی کسی اشاره به نکته‌ای کوچک درباره‌مان را دریغ نمی‌کند، بهمان حس «عه! حواسش بهم هست بودن» دست می‌دهد. ما خودمان را گاهی اوقات یادمان می‌رود، کمک کنیم خودمان را به یادآوریم.

جبران خلیل جبران می‌گوید:
«اولین شاعر جهان
حتما بسیار رنج برده است
آنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت
و کوشید برای یارانش
آنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کرده
توصیف کند
و کاملا محتمل است که این یاران
آنچه را که گفته است
به سخره گرفته باشند.»

***
و من فکر می‌کنم ما نیز اولین شاعران جهان خویشیم. زمانی که برای شور و اشتیاقت باید دلیل موجه و منطقی بیاوری تا به رسمیت شناخته شود. بودن با تو را می‌خواهند ولی خودت بودن را نه. آنها بودن را به خودت بودن ترجیح می‌دهند.

خودت بودن یعنی تجربه‌ها، آموخته‌ها، خواسته‌ها، برداشت‌ها، افکار، احساسات و آرزوهای تو. ارتباط تو با خورشید، چه خورشید در آسمان و چه آنی که درون توست، توصیف تو از آن و الهامی که از او می‌گیری تو را درخشان‌تر می‌کند. آن‌ها بودن اما تو را کدر و بی‌فروغ می‌کند. انگار فیلتری در مغزشان گذاشته‌اند که هر چه خلاف درک‌شان باشد را یک‌راست از همانجا پس می‌فرستد و هیچ وقت طعم تجربه‌های جدید را نمی‌چشند.

چه دشوار است زندگی در جهانی که آدم‌هایش نه تنها موفق به درک و بیان آنچه به هنگام طلوع و غروب خورشید، هنگام خیس شدن در باران، دیدن آسمان و نقش‌آفرینی ابرهایش در درون‌شان اتفاق می‌افتد نشده‌اند بلکه آن را به سخره نیز می‌گیرند. تو اما بکوش به توصیف آنها ادامه دهی تا بتوانی پرتویی از خورشیدت را نشان‌شان بدهی. ادامه بده و به جای آنها نیز به خودت باور داشته باش.

تازه دارم می‌فهمم بهره‌وری یعنی چه. فکر می‌کنم دو هفته‌ای می‌شود دغدغه اثربخشی، سودمندی، مفید بودن و رسیدن به ظرفیت اصلی‌ام پیدا کرده‌ام. منظورم خودکم بینی و ندیدن کارها و تلاش‌هایم و حال نامناسبی که هرازگاهی ندارم نیست. خیلی واقع‌بینانه من ظرفیت بیشتری را در خودم احساس می‌کردم ولی هنوز از آن ظرفیت استفاده نمی‌کردم. حتی منظورم داشتن یک برنامه دقیق که برای هر دقیقه برنامه‌ٰیزی شده که هیچ وقت استراحتی در آن وجود ندارد، نیست بلکه بسیار فراتر از آن، کسب کردن یک بینش است.

به این نتیجه رسیده‌ام که همگی احساس مفید بودن را دوست داریم و حس مفید نبودن حس بدی به ما می‌دهد. سعی می‌کنم تا جایی که می‌توانم کارهایم را خوب انجام دهم و در کار فرد مفیدی باشم. اما فهمیده‌ام که حس‌های منفی‌ای وجود دارند که از انجام برخی کارها و اتفاق‌های دیگر ناشی می‌شوند و حس غیرمفیدبودن به ما می‌دهند. مثلا چیزی که اخیرا مصداق این کار برایم بود، گشت‌وگذار بی‌هدف در اینستاگرام بود که بعد از چند سال دوباره نصبش کرده بودم.

حتی پنج دقیقه‌ به راحتی می‌شد یک ساعت. البته جمع‌ اینستاگرامیان هم حسابی جمع است. بعد از سالها کلی آدم آشنا را می‌بینی که کلی تغییر کرده‌اند. مکاشفه‌ای است برای خودش. اما از یکجایی به بعد حس انجام کار غیرمفید به آدم دست می‌دهد. یک حس منفی از اینجا، یکی دوتا حس منفی از جاهای دیگر روی هم جمع شده و کم‌کم تمام وجود آدم را فرا می‌گیرد. این حس منفی را با خود در بقیه کارها نیز حمل می‌کردم و روی کیفیت آنها و تمرکز خودم تاثیر می‌گذاشت. اینجا بود که فهمیدم بهره‌وری خونم کم شده است.

بهره‌وری ایده‌آل من یعنی کنترل زمانم تا حد امکان دست خودم باشد. توی یک ذهن نامرتب و شلوغ خود آدم هم گم می‌شود چه برسد اولویت‌ها و برنامه‌ها و اهدافش. زمان استراحت فقط استراحت، هنگام مطالعه فقط مطالعه، زمان کار فقط کار، اگر ضروری باشد یا حتی برای کنجکاوی زمان آنلاین شدن فقط آنلاین شدن (به جز اینستاگرام چون پاکش کردم). این متمرکز بودن و به یک کار پرداختن خیلی خوب است. یک آرامش خاطر می‌آورد و اینکه خیالت راحت است داری کارهای مفید بیشتری انجام می‌دهی.

از طرف دیگر، وقتی خودم را مشغول تلف کردن وقت می‌بینم، خودم را تشویق می‌کنم تا کاری کوچک و مفید انجام دهم. حتی شده شستن یک لیوان. البته بهتر است از قبل درباره این جایگزین‌های کوچک و مفید فکر کنیم و آنها را پیدا کنیم.

این روزها شعری در دهانم افتاده که سالها قبل آن را خوانده بودم. البته بخش‌هایی از آن در خاطرم مانده است. امروز رفتم سراغ آن کتاب تا دوباره بخوانمش. اسم کتاب،چگونه بر نگرانی و اضطراب پیروز شدم نوشته دیل کارنگی است. داستان‌ها و نکته‌های این کتاب را بسیار دوست دارم. در دوره‌ای این کتاب تنها همدم من بود. امروز با حال بسیار بهتری سراغ این دوست جون‌جونی‌ام رفتم. گفتم این شعر را اینجا هم بنویسم. از دیدن عکسی که ابتدای نوشته گذاشته‌ام هیچ وقت سیر نمی‌شوم. یک جورایی اولین باری است که به طبیعت رفتن را با دیدن و توجه به پروانه‌ها، گل‌ها و کفشدوزک‌هایش درک و حس کرده‌ام. کفشدوزک‌های کوچکی که به راحتی امکان داشت پایم را رویشان بگذارم یا بی‌تفاوت از کنارشان رد شوم مثل آن ده پانزده نفر دیگر. تا باشد از این توفیق‌ها.

اگر نمی‌توانی کاجی بر بالای تپه باشی،
بوته‌ای در دره باش -اما
بهترین بوته کوچک کنار جوی باش،
بوته باش، اگر نمی‌توانی درختی باشی
اگر نمی‌توانی بوته باشی، چمن کوچکی باش،
و رهروی را شادتر ساز
کاری بزرگتر برای انجام دادن و کاری کوچکتر
و وظیفه‌ای که باید انجام دهیم نزدیک است
اگر نمی‌توانی ماهی بزرگی باشی، فقط یک ماهی کوچک باش
اما پرشورترین ماهی کوچک دریاچه!
همه ما نمی‌توانیم ناخدا باشیم، اما باید ملوان باشیم،
برای همه ما در اینجا کاری است.
کاری بزرگتر برای انجام دادن و کاری کوچکتر
و وظیفه‌ای که باید انجام دهیم نزدیک است
اگر نمی‌توانی جاده باشی، فقط یک کوره راه باش،
اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش
این به اندازه پیروزی یا شکست تو مربوط نیست
در آنچه هستی بهتر باش!
شاعر-داگلاس مالوک

یکبار دوستی می‌خواست شکل طرح و نقشی را برایم توضیح دهد. شروع کرد به آدرس دادن و از توصیف حاشیه پایین آن شروع کرد که گل‌هایش پهن است و رنگش فلان است و رنگ پشت زمینه‌اش بهمان با برگ‌هایی شبیه به برگ موز. با تاکیدش بر برگ موز توقع داشت تمام این چهار توصیف را در ذهنم تصویر کنم و بگویم آهان فهمیدم! هر چه در ذهنم گشتم برگ موز را پیدا نکردم. چرا تا حالا برگ موز را ندیده‌ام؟ چه شکلی می‌تواند باشد؟ گذشت تمام شد و رفت.

دختربچه‌ پنج ساله‌ای داشت از شغل پدرش صحبت می‌کرد که «بابام با ماشین کارهای کارخونه رو می‌بره میده به جاهای دیگه.» خانمی آمد و گفت که آهان توزیع می‌کنه. دختر جا خورد و گفت نه! دزدی نمی‌کنه. خانمه گفت عزیزم نگفتم دزدی. توزیع یعنی پخش. دختر هنوز ناراحت بود. تمام شد و رفت. ولی چرا برای ارتباط با سن‌های کمتر از کلماتی استفاده می‌کنیم که معنایش را نمی‌دانند؟ اگر چیزی را بد برداشت کنند و بد بفهمند و فرصتی برای رفع سوءتفاهم نباشد چه؟ چه بسا دهان‌های ناخوش‌استدلالی مطالب و نکاتی را از درس و مشق‌مان گرفته تا آموزه‌های اخلاقی و دینی را به نحو مناسبی و به فراخور وضعیت و سن‌ و سال‌مان بیان نکرده باشند و بد برداشت کرده‌ باشیم. اگر چیزی به اشتباه در روان‌مان رسوب کرده باشد چه؟ اگر توزیع‌هایی را دزدی برداشت کرده باشیم و عاجز از درک برگ درخت‌های موزی باشیم که برایمان گفته‌اند؟

این شعر از سعدی در خاطرم بود که:
ای زبردست زیردست آزار
گرم تا کی بماند این روزگار
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم‌آزاری

شعری از حافظ می‌خواندم که رسیدم به این مصرع: که دهان تو در این نکته خوش‌استدلالیست.

آدم محو شیوه توصیف شاعران و نویسندگان می‌شود؛ زبردست زیردست آزار. ترکیبات ساده و معناداری که مفهومی را به طور ملموسی تصویر کرده و خیال‌مان را زیباتر می‌کنند. گویی دم مسیحایی دارند که در کلمات می‌دمند و به آن حیات می‌بخشند. این نوشته‌ها هر جا که باشند آگاهی‌بخش و زندگی‌بخش می‌شوند. بیشتر بخوانیم تا خیال‌های زیباتری داشته باشیم.

در این مدتی که گذشت همچنان دغدغه اتلاف وقت و بهینه استفاده نکردن آن را داشتم. مدتی است که بهره‌وری ذهنم را درگیر خودش کرده، میخواهم ابتکار به خرج داده و آن را حل کنم. به این نتیجه رسیده‌ام که عدم بهره‌وری ریشه‌ یا ریشه‌هایی دارد. مثلا من با زیرنظر گرفتن رفتارها و احوالات اخیرم به علت‌های ریشه‌ای رسیده‌ام که یکی‌اش را الان می‌نویسم.

پنج دقیقه ده دقیقه‌های کذایی:

روزهایی که ده دقیقه زودتر از خواب بیدار می‌شوم و بدون انجام هیچ کار خاصی منتظر بقیه می‌مانم تا صبحانه را با هم بخوریم. گاهی همان ده دقیقه را هم می‌خوابم تا سر زمان بیدار شوم آن وقت حس پرخوابی بهم دست می‌دهد؛ با حس‌ پرخوری و پرخوابی وحتی پرگویی احساس ناراحتی می‌کنم. پنج، ده یا پانزده دقیقه‌هایی که از انجام کارها اضافه می‌آورم ولی آنقدری نیستند که سراغ کار دیگری بروم. اندک دقیقه‌هایی که در انتظار رند شدن ساعت می‌مانند!، پنج ده دقیقه‌هایی که بدون دلیل خاصی و بی‌هدف به صحبت‌های بیهوده و از این در و آن در گفتن سپری می‌شوند، حرف هم که همیشه حرف می‌آورد، گاهی اوقات بحث الکی می‌آورد و هم زمان را اضافه می‌کند و هم حواس را می‌برد جاهای دیگر. و البته از سر بیکاری پنج ده دقیقه‌ آنلاین شدن و بحث همیشه شیرین شبکه‌های اجتماعی که خبر و مطلب و حواس‌پرتی مثل نقل و نبات در آن ریخته. پیام‌ها و چت‌های اکثرا نامربوط گروه‌ها به کنار.

فکر می‌کنم با این شکل سپری کردن همین زمان‌هاکم‌کم به تنبلی در کارهای بزرگتر عادت می‌کنیم. با همین حسِ ناخوشایندِ خوب سپری نکردن زمان خو گرفته و مقاومت‌مان را در برابر آن از دست می‌دهیم. جدای از این، مجموع این دقایق شاید به ساعت‌ها برسد. مثلا اگر سر جمع دو ساعت از روزمان را اینگونه از دست بدهیم چیزی از آن نمی‌ماند.

گاهی همین دو ساعت تمام آن چیزی است که با فراغت از کار و تلاش روزانه برایمان باقی می‌ماند تا به آن کار و مهارتی که به آن علاقه داریم بپردازیم. البته که نمی‌شود این رقم را صفر کرد ولی می‌شود با آگاه بودن از آن، آن را به مسیر بهینه‌تری هدایت کرد. مثلا لیستی از کارهای مفید و کوچک داشته باشیم و در این زمان‌های کوتاه انجام‌شان دهیم.

آنقدر برای کارهای اصلی برنامه‌ریزی می‌کنیم که از این زمان‌های کوچک غافل می‌شویم. در صورتی که همین زمان‌ها می‌تواند برنامه‌های اصلی‌مان را نیز تحت تاثیر قرار دهد و از کیفیت آن بکاهد. مثلا با یکبار چک کردن شبکه‌های اجتماعی‌مان شاید خبری را بخوانیم که به کلی تمرکزمان را منحرف کند، با فرض اینکه فقط همان پنج دقیقه را آنلاین باشیم و بیشتر درباره‌اش جستجو نکنیم، حواس‌پرتی‌اش که با ما می‌ماند و ذهن‌مان هی می‌خواهد برگردد و عطشش را برطرف کند.

تصمیم ساده‌ای برای حل آن دارم: همچنان اینگونه رفتارهایم را مشاهده می‌کنم، فهرستی از کارهای کوچکی داشته باشم که می‌توانم جایگزین‌شان کنم و سعی کنم که جایگزین‌شان کنم.

وبلاگ‌نویسی و اشتراک‌گذاری خط مقدمِ نبرد نوشتن است و ترس و هیجانش هم بالاتر. با وبلاگ نویسی نبرد را در سطح بالاتر و تعیین‌ کننده‌تری تجربه می‌کنی. روزانه نویسی آخرین سنگر است که اگر از دست برود دیگر امیدی به فتح نوشتن نیست. خواندن و کنجکاو بودن هم بخش تدارکات و پشتیبانیِ محسوب می‌شود که هر چه قدرتمندتر باشد بهتر می‌تواند سنگرها و خط مقدم را تغذیه کند. کشف سرزمین‌های ناشناخته درون هم دستاورد این نبرد هست. شوالیه اسب‌سوار خودمان هستیم و قلم یا صفحه کیبوردمان هم سلاح‌مان هست.

در خیابان بودیم اما من بیشتر درون خودم بودم. برعکس شورواشتیاقش برای خرید کردن و قیمت گرفتن و از این مغازه به آن مغازه رفتن، حال خودم را به اضافه نور خورشیدی که به صورتم می‌خورد و سعی می‌کردم با سلول‌های صورتم گرمای خفیفش را در هوای سرد زمستانی حس کنم را بیشتر دوست داشتم. به اصرار خودش من همراهش بودم، می‌گفت بیا حال‌وهوایت عوض می‌شود.

هر چیز دیگری به نظرم مسخره و بی‌معنی بود. از روبریم دختر و پسری شادان و خندان می‌آمدند. بهشان می‌خورد دوستی ساده‌شان غیرمعمولی شده باشد. با خودم گفتم چقدر سرخوش‌اند اینها. رد که شدند دوستم بهم گفت تو چرا ذوق کردی؟ با شنیدن این سؤالش تازه از دنیای خودم آمدم به دنیای بقیه. خودم را از بیرون دیدم که چجوری بودم مگر؟ من و ذوق؟ دختر دیوانه مگر الان جای ذوق کردن است؟ از آن سؤالا بود.

– چی گفتی؟ من ذوق کردم؟ چجوری؟
+ آره. لبخند زدی.

چیزی نگفتم لبخندی زدم و راه‌مان را رفتیم. فکر نمی‌کردم با آن حالم لبخند غیراردای‌ای زده باشم. اصلا در حال‌وهوای لبخند زدن نبودم. باز هم به درون خودم برگشتم. اما این بار آن ذوق انگار که یک کشتی را از عمق به سطح آورده باشد مرا سر حال آورد. به این فکر می‌کردم که یک لبخند و ذوق مسری از عابری که از کنارم می‌گذرد چقدر قدرت دارد. خوشحالی‌های کوچک بعضی وقت‌ها عجیب ابهت حال بدمان را فرو می‌ریزانند. بعضی وقت‌ها کائنات چقدر دست در دست هم می‌دهند تا متوجه چیزی شویم. راست می‌گفت حال‌وهوایم عوض شد.

می‌خواهم آنچه درباره بهره‌وری یاد می‌گیرم را اینجا به صورت مکتوب بنویسم. برای پایبند بودن خودم به ادامه‌دادن این موضوع می‌خواهم آن چه یاد می‌گیرم را هر چه ساده‌تر بنویسم. ولو شده یک نکته کوچک بنویسم. این نوشته‌های فردی است که دغدغه بهره‌وری دارد و تازه می‌خواهد با آن آشنا شود و صحبت‌های یک فرد متخصص نیست. مطالب رو از مدیوم، از دسته‌بندی بهره‌وری می‌خونم و درباره‌شون فکر می‌کنم و چیزهایی که یاد می‌گیرم و اوانایی که جدید به ذهنم می‌رسن رو اینجا می‌نویسم.

اول از همه بریم سراغ تعریف بهره‌وری. بهره‌وری یعنی مؤثر بودن و کارآمد بودن. دوم اینکه عدم بهره‌وری یک موضوع عمومیه. بخشی از اون مربوط به فرهنگ و دی‌ان‌ای هست. برخی از کشورها کوشاتر هستند و برخی هم نیستند. یا با آدم‌های کوشا یا تنبلی احاطه شدیم. یا خودمون یه جوری هستیم که انجام یه کاری رو طول می‌دیم. پس اگر احساس می‌کنیم بهره‌وری نداریم خیلی نباید نگران بشیم. حداقل نکته مثبت‌اش اینه که متوجه عدم بهره‌وری‌مون شدیم. از اینجای ماجرا به بعد مهمه که آیا براش کاری انجام میدیم یا نه.

من دو تا کار پیدا کردم که انجام بدم. اولیش اینه که فقط از زمان‌هایی که بهره‌وری ندارم آگاه باشم (فکر می‌کنم برای یک هفته فقط خودم و فعالیت‌هام رو مشاهده کنم) بدون هیچ ناراحتی و سرزنشی. بعدش نتیجه مشاهداتم رو بنویسم.

دومین کار اینه که با افرادی که در این زمینه موفق هستن بیشتر آشنا بشم. اونایی رو که با خودم میگم اینا چطور این همه کار رو توی بیست و چهار ساعت انجام میدن رو پیدا کنم و باز هم در ابتدا صرفا مشاهده کنم. منظورم از مشاهده می‌تونه خوندن درباره اونها یا فکر کردن هم باشه اگر دسترسی مستقیم ندارم بهشون. هدفم اینه که بذارم ذهنم خیلی آروم و بدون مقاومت وارد این حوزه بشه. الان که اینو نوشتم ذهنم فهمید و می‌خواد کمی مقاومت کنه!