می‌خواستم به مناسبت سال نو یک متن با بیتی از حافظ بنویسم. هر چه فکر کردم بیتی یادم نیامد. نمی‌خواستم برای نوشتن متن، دیوان حافظ را ورق بزنم و یکی را انتخاب کنم. در این مدت که خواندن شعر را شروع کرده‌ و چند ده‌تایی شعر از حافظ و مولانا خوانده‌ام، توقع داشتم که حداقل یک بیت‌شان یادم بیاید.
هر شعر را چند بار می‌خوانم تا هم به یک آهنگی از کلمات برسم و هم حرف‌هایش را مثل برگ یک گل حس کنم.هر شعر بعد از خواندن، مثل یک موسیقی زیبا در ذهنم می‌ماند ولی زود می‌پرد. مثل همین حالا که به یک بیت شعر نیاز دارم از همان‌هایی که خوانده‌ام؛ ولی یادم نمی‌آید. البته نتایج جستجوهای ذهنی‌ام، دو نتیجه را نشان می‌دهد:
« یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد     بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم»
و
« به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است»
اما من شعر دیگری می‌خواهم. از نوشتن متن سال نو منصرف می‌شوم. یاد نوشته‌ای از رالف والدو امرسون می‌افتم که چند روز قبل خوانده بودم:
 « کتاب‌هایی که خوانده‌ام و غذاهایی که خورده‌ام را به یاد نمی‌آورم اما هر دو به ساختن من کمک کرده‌اند.»
و
«آنچه وارد ذهن‌تان می‌شود بر افکارتان تاثیر می‌گذارد و کیفیت افکارتان، نتیجه زندگی‌تان را رقم می‌زند.»
از یاد بردن مطالبی که می‌خوانیم نگران‌کننده نیست مهم همان خواندن است. باید بیشتر مراقب ورودی ذهن‌مان باشیم. خصوصا حالا که شبکه‌های اجتماعیِ همیشه در صحنه، در تامین خوراک ذهنی‌مان سنگ تمام می‌گذارند. ولی این خوراک از حد که بگذرد سمی می‌شود؛ قوه تمرکز را از کار می‌اندازد، از کتاب دور و وابسته و درگیر خودش می‌کند، ما را به حاشیه‌ها می‌برد و در نهایت چیز زیادی از ما نمی‌سازد.
می‌روم شعرم را با صدای بلند بخوانم…
دوست ندارم شکست بخورم.
 از چی؟
 از مقاومت.
چی؟!
میگم دوست ندارم مقاومت بهم غلبه کنه. اینکه نمی‌تونم بعضی از کارها رو ادامه بدم به خاطر مقاومت درونی که براشون دارم. نمی‌ذاره کارهام رو ادامه بدم.
چیکار می‌کنه دست و پاتو می‌بنده؟
نه بدتر از اون. سرم رو به هر کاری جز اونی که باید گرم می‌کنه. به جاش حاضرم کلی کار دیگه انجام بدم ولی سراغ اون کار مهمه نرم. ترفندش هم اینه که بهم میگه ببین اون کارو انجام ندادی در عوض کلی کار دیگه انجام دادی.
این خوبه که !
نه خوب نیست. باید یاد بگیرم کاری رو که دوست دارم ادامه بدم. مسئله انجام بقیه کارها نیست. مهم اینه که بتونم همون کاری رو که باید انجام بدم. به نفع خواسته‌م کار کنم نه مقاومت درونیم.
خب فکر می‌کنی می‌تونی؟
می‌خوام که بتونم.
یعنی مقاومت بده؟
هم خوبه هم بد. خوبه چون نشون‌دهنده اهمیت کاریه که انجام میدی. یه مسئله طبیعیه و برای همه هست. بده چون مانعت میشه و باید بهش غلبه کنی. ولی راهش آسونه فقط کافیه یه قدم براش برداری دست به کار بشی  و یه بخشی از کاری رو که دوست داری انجام بدی تا روی مقاومت درونیت رو کم کنی.
ببینم کتاب تازه‌ای خوندی؟
آره. کتاب نبرد هنرمند رو خوندم. اونجا با مقاومت درونی آشنا شدم: نیروی مخربی در ذات انسان که هر زمان تصمیم به انجام کاری سخت و طولانی‌مدت و احتمالا مفید برای خود یا دیگران می‌گیریم، به پا می‌خیزد. یه چیز بدیهیه. تازه می‌گفت فروید اسم این نیروی مخرب یا مقاومت رو آرزوی مرگ گذاشته. شاید این مقاومت‌مون در انجام خواسته‌هامون باعث میشه اون خواسته از دستمون دق کنه یا آرزوی مرگ کنه. دستمون به خون خواسته‌مون آلوده می‌شه. یا خواسته‌ای نداشته باشیم یا باید براش رشادت کنیم فداکاری کنیم تا برآورده‌ش کنیم. امکان‌پذیره.
جالبه.
آره خیلی جالبه. همینه دیگه باید یاد بگیریم پای خواسته‌هامون وایستیم. برامون راحت‌تره که به جای برداشتن یک قدم برای غلبه بر مقاومت درونی، خواسته‌مون رو نادیده بگیریم. بابت موانعی که در بیرون وجود دارن مقصر نیستیم ولی بابت کوتاهی‌های خودمون چرا. اگر پای خواسته‌ای نایستیم دو حالت داره: یکی اینکه با دلیل و منطق می‌بینی ارزشش رو نداره و منصرف می‌شی و تمام ولی اگر اهمیتش رو دونستی و کم‌کاری از خودت بود، این فقط یک انصراف ساده نیست این نتونستن روی عزت نفست تاثیر داره. سرخورده می‌شی اعتبارت رو پیش خودت از دست میدی. تاثیرش رو روی زندگیت می‌ذاره.
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه   « شهریار»

 

بین خواب و بیداری بودم که یکهو پرسید مگر قرار نبود امروز این داستان را بخوانی و تمامش کنی؟
صدایش جدی بود نتوانستم خودم را به نشنیدن بزنم گفتم چرا قرار بود. یکی دوصفحه‌اش را خواندم با آن ارتباط برقرار نکردم.
گفت ولی قرار گذاشته بودی که بخوانی و تمامش کنی. دوباره نزن زیرش.
گفتم دوباره؟! بی انصاف نباش. مثلا تو ندای درونی. درکم کن که نشد.
گفت مسئله انجام کاری است که با خودت قرارش را گذاشته‌ای. برایش وقت و وحوصله بگذار تا آخرش را بخوان. یکبار دیگر هم مرورش کن تا بهتر برایت جا بیوفتد. راجع به داستان و نقدش هم در گوگل سرچ کن تا بیشتر با داستان آشنا شوی.
گفتم چشم و چند بار این مکالمه را در ذهنم تکرار کردم تا بعد از بیدار شدن یادم نرود.
توصیه‌های ندای درون مؤثر افتاد و این داستان کوتاه را خواندم.

***

داستان کوتاه « دروغ»، “The Lie” را تی.سی بویل، رمان‌نویس و نویسنده داستان‌های کوتاه نوشته است.
« داستان درباره مرد جوانی است که بعد از چند روز تعطیلی و مرخصی هم‌چنان دوست ندارد سرکارش برود.بعد از کمی کلنجار رفتن سرانجام به رئیسش زنگ می‌زند و به دروغ می‌گوید دخترم در بیمارستان بستری است و نمی‌توانم بیایم سرکار. به کافی‌شاپ و سپس به لب ساحل می‌رود. از تک تک لحظاتش لذت می‌برد. قبل از آمدن همسرش شام درست می‌کند تا روز خوبش را کامل کند.
روز دوم هم بعد از بیدار شدن حس سرکار رفتن نداشت. این بار به رئیسش زنگ زد و گفت که دخترم مرده است. سرطان داشت و مرد. و ادامه روزش را با دیدن فیلم و رفتن به تئاتر و سپری کرد.
روز سوم حتی زحمت زنگ زدن را هم به خودش نداد دیگر حس بدی هم از این بابت نداشت.
بلاخره نوبت آن روزی که باید می‌رفت سرکار رسید. زودتر از زنگ ساعت از خواب بیدار شد و… »

***

نمیدانم آیا دروغ گفتن یا نگفتن فلسفه پیچیده‌ای دارد یا یک تصمیم آنی است؟ ریشه یابی‌اش سخت است اما درک همین یک جمله می‌تواند دلیل و حجتی کافی برای اجتناب از آن باشد:
«از این ناراحت نیستم که چرا به من دروغ گفتی، از این ناراحتم که دیگر نمی‌توانم به تو اعتماد کنم.»
بزرگترین سؤالی که در پایان داستان ذهنم را درگیر کرد این بود که اگر شغل، همکاران و رئیسش را دوست نداشت چرا سراغ کار دیگری نرفت؟ چرا برای تغییر اوضاع کاری نکرد؟ دروغ گفتنش تنها بار دیگری بر دوش‌اش گذاشت.

 

ای دل مرو سوی خطر، گر می‌روی لرزان مباش
از رهزنان غافل مشو از دشمنان ترسان مباش
چون با کسی همره شدی از نیمه ره برنگرد
چون از پی مردان روی دیگر ز نامردان مباش
دشمن اگر جانب دهد با او دم یاری مزن
در دوستی گر جان دهی از دوست روی‌گردان مباش
همدست ما گر شوی پای کسی دیگر نگیر
با دوست چون پیمان کنی با غیر هم‌پیمان مباش
فانی، به کیش عاشقان به فکر خودبودن خطاست
یا از سروجان درگذر یا عاشق جانان مباش.
«رازق فانی»

 

پی‌نوشت یک: به خط خوش نوشتن، ستایش مفاهیم است. «احمد شاملو»
پی‌نوشت دو: به قدر وسع بکوشم.

 

نمی‌دانم چرا این مثال داماد در جلسه خواستگاری انقدر خوب در ذهنم حک شده است. دوستی می‌گفت لباس تازه‌ای را که می‌خرید برای اولین بار در یک جلسه یا مهمانی مهم نپوشید. به خاطر تازگی‌اش ممکن است با آن راحت نباشید و در کل جلسه یا مهمانی ناراحت به نظر بیایید. جلسه خواستگاری را هم مثال زد که دامادها معمولا در جلسه خواستگاری کت‌وشلوار می‌پوشند، از یک طرف چون به آن عادت ندارند و با آن راحت نیستند و از طرف دیگر چون موضوع مهمی است، فکر می‌کنند باید مسائل فلسفی را به جای حرف‌های واقعی خودشان مطرح کنند و این می‌شود که آن می‌شود. البته داشتن مقداری استرس که طبیعی و بیانگر اهمیت موضوع است.
این را گفتم تا وضعیت وبلاگ‌نویسی این روزهایم را شفاف‌تر بیان کنم. دقیقاْ وقتی می‌خواهم پست وبلاگی بنویسم، احساس می‌کنم باید حرف‌های کاملا سنجیده و از هر نظر دارای معنا و مفهوم و… بزنم و نوشتن از آن موضوع یا آن یکی‌اش مناسب نیست. در روزانه نویسی‌هایم راحت هستم. حرف‌های خودم و ندای درونم و کودک درونم و آن اتفاقی که صبح افتاد و آن تصمیمی که بعدازظهر گرفتم و حتی فکری که بی سروصدا برای خودش از کناری می‌رود را هم می‌نویسم. مدتی درگیر این موضوع بودم تا اینکه این جمله‌ را خواندم: وقتی بعدها نوشته‌های الآن‌تان را خواندید به بعضی‌هایش می‌خندید و بعضی دیگر به نظرتان خوب نمی‌آید این یعنی رشد و تغییر کرده‌اید. البته جمله‌ای که خواندم از اینی که نوشتم زیباتر بود. مؤثر افتاد و وسوسه‌ای را که مجبورم می‌کرد آن طوری بنویسم که بلدش نیستم را کنار بگذارم.
خوب نوشتن که با خوب نوشتن شروع نمی‌شود. از همان‌هایی که بلدم می‌نویسم طوری که راحتم می‌نویسم تا بعدها بتوانم لذت نگاه کردن به نوشته‌های قدیمی‌ام را به خودم هدیه دهم.
تاریخ هر روز اولین چیزی است که اول نوشته‌هایم می‌نویسم. امروز متوجه شدم با نوشتن تاریخ چند روزی است که فکرم می‌رود به حساب کردن اینکه چند روز تا عید باقی مانده است. نه فقط یک حساب کردن ساده بلکه تبدیل شده بود به هفته شماری.
دقت کردم از جلوی تقویم هم که رد می‌شوم به فاصله‌ی بین روزی که در آن قرار دارم تا عید نگاه می‌کنم و هفته شماری می‌کنم. این عادت از دوران مدرسه در من باقی مانده است. اما با خودم فکر کردم و گفتم الآن واقعاً برای چی می‌خوای زود بگذره و سال تموم بشه؟ چرا برای زود گذشتنِ یک و نیم ماه هفته شماری می‌کنی؟ حداقل خودم خواهان تمام شدن این روزها نباشم تا بعداً بدون پشیمانی دلم تنگ شود.
خواستم از این به بعد بیشتر حواسم به روزهای باقی مانده باشد. هر چند آخر سال است و شلوغ پلوغی ها فراوان، خستگی و تلاش یک سال هم بر تن، ولی تصمیم گرفتم دیگر هفته شماری نکنم تا یاد بگیرم شکوهِ به پایان رساندن دست کمی از شوق آغاز کردن ندارد. همین به پایان رساندن را یاد بگیرم کلی هنر است. یاد بگیرم تا پایان هر مسیری بروم، رهایش نکنم و آرزو نکنم که خودش به پایان برسد. مگر کار اصلی یک دونده در اواخر مسیر سخت تر از مراحل قبلی نیست؟ اول مسیر که همه چیز خوب است و آسان به نظر می‌رسد. مهم، ادامه و پایان مسیر است که باید هوشیارتر از قبل آنها را سپری کرد تا از خط پایان تنبلی و کم حوصلگی خودمان بگذریم.
تازگی‌ها هنگام خواندن کتاب ظاهر بین می‌شوم یعنی به شکل کلمات دقت می‌کنم به فاصله و نیم‌فاصله، به ویرگول و نقطه ویرگول و اینها. یا با املای بعضی کلمات آشنا می‌شوم مثلاً ضرس قاطع را شنیده بودم ولی ندیده بودم. گاهی هم بخش‌های مختلف یک جمله را جابجا می‌کنم ببینم چه می‌شود. تا اینکه به نکته‌ای می‌رسم و ظاهر کنار می‌رود. مثل این قسمت از کتاب ۱۹۸۴ که اخیراً آن را خوانده‌ام:
خراب کردن واژه‌ها کار قشنگی است. اگر واژه‌ای مانند ” خوب” داشته باشیم، چه نیازی به واژهای مثل  بد هست؟ ناخوب دقیقاً همان کار را می‌کند. به جای عالی و معرکه هم  به اضافه‌ی خوب یا به اضافه‌ی دوبرابر خوب جایگزین‌های بهتری هستند. 
راست می‌گوید با دانستن تعداد محدودی از کلمات هم می‌توانیم از پس کارهای روزمره و ارتباط‌ها و نیاز و درخواست‌هایمان بربیاییم. کلمات زیادی نیز هستند که معنی‌های مشابه دارند. پس دانستن آنها چه فایده‌ای دارد؟
در ادامه کتاب آمده است:
تمام هدف زبان جدید، تنگ کردن حیطه اندیشه است. هر سال واژه‌ها کمتر و کمتر و دامنه واژگان تنگ‌تر می‌شود.
برای یادگیری زبان انگلیسی می‌گویند سعی کنید کلمه را در جمله به کار ببرید تا در ذهن تثبیت شود. دانستن کلمات بیشتر از طریق بیشتر خواندن حاصل می‌شود که سببی نیز هست برای آشنایی با جهان اندیشه‌ها و ایده‌ها که کلمات در آن شکوه محو کننده‌ای دارند. حیف نیست شکوه آنها را درک نکنیم ؟
می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا می‌خواهد مرا ببرد من پایه‌ام. این جور وقت‌ها حرف زدن سخت می‌شود چون باید تند تند یک چیزهایی سر هم کنم و تحویل دهم و زود برگردم به دنیای خودم.
اگر چند سال پیش بود این وضعیت نگرانم می‌کرد که با خیال راحت ساکت بنشینم و دیگران صحبت کنند و من میل به صحبت نداشته باشم. گمان می‌کردم اگر چیزی نگویم از این فیض بی بهره می‌مانم.
اشتباهم این بود که فکر می‌کردم اینکه تمایلی به بودن در جمع و صحبت کردن ندارم یک نقص است. صرفا فعل حرف زدن را ملاک قرار داده بودم به جای اینکه به باقی ارتباط‌ها و صحبت‌هایم در موقعیت‌های دیگر و موثر بودن آنها توجه کنم که اتفاقا روابط خوبی داشتم یا حداقل کسی مرا کم حرف نمی‌نامید. فقط خوره پر حرفی به جانم می‌افتاد آن هم درست همان وقتی که حس درونگرایی‌ به سراغم می‌آمد. پذیرفتن حسی که نمی‌شناختم و هیچ آگاهی‌ای نسبت به آن نداشتم برایم سخت بود.
با برونگرایی و درونگرایی آشنا شدم و همین قدر فهمیدم که قضیه، میل آدم‌ها به ارتباط به جهان درون و بیرون است اینطوری راحت ترند. کسی که درونگراست لزوما مشغول کشف و مراقبه نیست یا از مشکلی رنج نمی‌برد همانطور که همه حرف‌های یک برونگرا لزوما حرف‌های سنجیده‌ و پخته‌ای نیست. به هر حال، تفاوت‌ها و نقاط مثبت و منفی وجود دارند که آگاهی و پذیرفتن آنها کمک بسیاری می‌کند.
حل این مسئله برای خودم و توسط خودم مانند واکسنی بود که از نوزده سالگی به بعدم را مقاوم کرد. از آن به بعد با خیال راحت از با خودم بودن لذت می‌برم چون خودم سزاوار توجه خودم هستم.
حرف زدن مثل شمشیر دو پهلو می‌ماند؛ یک طرف آن وقتی است که با حرف‌هایمان امیدی، آرزویی، شوقی را در فردی می‌کشیم. کلماتی که از دهانمان بیرون می‌آیند مانند تیری بر جان طرف مقابل‌ می‌نشیند. فرقی نمی‌کند به وقت خنده و شادی یا هنگام عصبانیت؛ عقده‌هایمان را در کمان می‌گذاریم، زِه را می‌کشیم و به سمت هدف پرتاب می‌کنیم. اما قبل از اینکه تیر به هدف اصابت کند چیزی را درون خودمان می‌کشیم. ممکن است تیر به هدف بنشیند ممکن هم هست تیر کمانه کرده و دوباره به خودمان برگردد یا تیر کشنده‌تری به طرفمان روان شود.
اما رویِ دیگر حرف زدن را فردوسی در این بیت به زیبایی بیان کرده است:
نمیرم از این پس که من زنده‌ام     که تخم سخن را پراکنده‌ام
سخن گفتنی که هستی آفرین و حیات بخش است. سخنی که مانند یک بذر وقتی بر جان کسی بنشیند جوانه می‌زند، شکوفه می‌دهد. سخنی که نه تنها مایه جاودانگی صاحب سخن است بلکه برای شنونده نیز دم عیسایی دارد. مگر تاکنون کتابی تاثیرگذار نخوانده‌ایم؟ یا نوشته‌ای تاثیرگذار یا حتی جمله‌ای؟ بعضی کلمات در ذهن جوانه می‌زنند بعضی در قلب. خوشبختانه در کتاب‌ها بذرهای مرغوبی یافت می‌شوند.
البته اینها دو سرِ طیف حرف زدن هستند و هر کسی می‌تواند در هر نقطه‌ای از این طیف قرار بگیرد.
کلمه مانند بذر است چه زمانی که به زبان گفته شود یا وقتی که نوشته شود. با نوشتن نیز می‌توانیم بذرهای خودمان را بکاریم جوانه زدن زمان‌بر است ولی روزی شکوفه خواهد داد و شکوفایمان خواهد کرد.

به رقص‌شان خیره مانده بودم کمی که به خودم می‌آمدم متوجه حرکات پا و دستهایشان می‌شدم. در لحظه ورود دستها را روی سینه‌شان گرفته بودند و در حین رقص دستانشان را آرام آرام تا کمر و بعد از آن به طرف بالا می‌بردند و در یک حالتی ثابت نگه می‌داشتند. با چرخش روی یک پا رقص‌شان را شروع کردند،  همگی در یک جهت می‌چرخیدند. لباس‌های دامن دار پوشیده بودند تا با چرخیدن و جریان هوا، چین ها مانند چتر باز شوند. با تمرکز و با رعایت فاصله مانند یک فرفره می‌چرخیدند.
سعی کردم تک تک شان را از نظر بگذرانم به دنبال علت گیرایی این حرکات ساده بودم. آهنگ قصد جفاها نکنی از محسن چاوشی روی کلیپ مربوط به ” رقص سماع” بود که می‌دیدم ولی آنها که با این اهنگ نمی‌رقصیدند، یک گروه موسیقی داشتند اما نه با آلات موسیقی مدرن از همان ساده و قدیمی‌ها.
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من       وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من       وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من 
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من       وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من 
بیخود و مجنون دل من خانه پر خون دل من       ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من 
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو        آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
مولانا
در ذهنم این افکار می‌چرخیدند و می‌رقصیدند تا آنجا که صدای زنگ در را هم نشنیده بودم مادرم کلید نبرده بود و ده دقیقه‌ای پشت در منتظر ایستاده بود. هم نگران بود هم عصبانی. هم برای من عجیب بود که زنگ در این همه به صدا در آمده و نشنیدم هم برای مادرم. این حجم از غرق شدن در افکارم برایم جالب هم بود. قبلا هم تجربه‌اش کردم ولی هوش و حواسم سر جایش بود.
بعد از اینکه سالها در مدرسه شعرهایی از مولانا خواندیم و اسم اولین مدرسه‌ام مولانا بود، امسال فهمیدم که علاقمندانش در سالروز مرگ او در قونیه، شهری که آرامگاه مولانا آنجاست جمع می‌شوند و مراسم‌های مختلفی برگزار می‌کنند. مولانا خواسته بوده که برای مرگش جشن و شادی بر پا کنند چون او به دیدار محبوب و معبودش می‌رود.
رقص سماع، آیین دیگری است که در این مراسم اجرا می‌شود. خلاصه‌ای که از کتاب روح عصیانگر راجع به آن خواندم فوق‌العاده بود. رقص سماع یک نوع مراقبه است که خود مولانا اون رو با سی و شش ساعت بدون وقفه چرخیدن کشف کرده است. به این نتیجه رسید که اگر چرخیدن رو ادامه بده به لحظه‌ای می‌رسه که مرکز وجودش ساکن باقی می‌مونه اما بدن و ذهنش در حال چرخش هستند مثل یک گردباد که تو در مرکزش قرار داری و این نقطه مرکزی حرکت نمی‌کنه. یا همون چیزی که بچه‌های کوچیک دور خودشون می‌چرخن و لذت می‌برن.