تازگی‌ها هنگام خواندن کتاب ظاهر بین می‌شوم یعنی به شکل کلمات دقت می‌کنم به فاصله و نیم‌فاصله، به ویرگول و نقطه ویرگول و اینها. یا با املای بعضی کلمات آشنا می‌شوم مثلاً ضرس قاطع را شنیده بودم ولی ندیده بودم. گاهی هم بخش‌های مختلف یک جمله را جابجا می‌کنم ببینم چه می‌شود. تا اینکه به نکته‌ای می‌رسم و ظاهر کنار می‌رود. مثل این قسمت از کتاب ۱۹۸۴ که اخیراً آن را خوانده‌ام:
خراب کردن واژه‌ها کار قشنگی است. اگر واژه‌ای مانند ” خوب” داشته باشیم، چه نیازی به واژهای مثل  بد هست؟ ناخوب دقیقاً همان کار را می‌کند. به جای عالی و معرکه هم  به اضافه‌ی خوب یا به اضافه‌ی دوبرابر خوب جایگزین‌های بهتری هستند. 
راست می‌گوید با دانستن تعداد محدودی از کلمات هم می‌توانیم از پس کارهای روزمره و ارتباط‌ها و نیاز و درخواست‌هایمان بربیاییم. کلمات زیادی نیز هستند که معنی‌های مشابه دارند. پس دانستن آنها چه فایده‌ای دارد؟
در ادامه کتاب آمده است:
تمام هدف زبان جدید، تنگ کردن حیطه اندیشه است. هر سال واژه‌ها کمتر و کمتر و دامنه واژگان تنگ‌تر می‌شود.
برای یادگیری زبان انگلیسی می‌گویند سعی کنید کلمه را در جمله به کار ببرید تا در ذهن تثبیت شود. دانستن کلمات بیشتر از طریق بیشتر خواندن حاصل می‌شود که سببی نیز هست برای آشنایی با جهان اندیشه‌ها و ایده‌ها که کلمات در آن شکوه محو کننده‌ای دارند. حیف نیست شکوه آنها را درک نکنیم ؟
می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا می‌خواهد مرا ببرد من پایه‌ام. این جور وقت‌ها حرف زدن سخت می‌شود چون باید تند تند یک چیزهایی سر هم کنم و تحویل دهم و زود برگردم به دنیای خودم.
اگر چند سال پیش بود این وضعیت نگرانم می‌کرد که با خیال راحت ساکت بنشینم و دیگران صحبت کنند و من میل به صحبت نداشته باشم. گمان می‌کردم اگر چیزی نگویم از این فیض بی بهره می‌مانم.
اشتباهم این بود که فکر می‌کردم اینکه تمایلی به بودن در جمع و صحبت کردن ندارم یک نقص است. صرفا فعل حرف زدن را ملاک قرار داده بودم به جای اینکه به باقی ارتباط‌ها و صحبت‌هایم در موقعیت‌های دیگر و موثر بودن آنها توجه کنم که اتفاقا روابط خوبی داشتم یا حداقل کسی مرا کم حرف نمی‌نامید. فقط خوره پر حرفی به جانم می‌افتاد آن هم درست همان وقتی که حس درونگرایی‌ به سراغم می‌آمد. پذیرفتن حسی که نمی‌شناختم و هیچ آگاهی‌ای نسبت به آن نداشتم برایم سخت بود.
با برونگرایی و درونگرایی آشنا شدم و همین قدر فهمیدم که قضیه، میل آدم‌ها به ارتباط به جهان درون و بیرون است اینطوری راحت ترند. کسی که درونگراست لزوما مشغول کشف و مراقبه نیست یا از مشکلی رنج نمی‌برد همانطور که همه حرف‌های یک برونگرا لزوما حرف‌های سنجیده‌ و پخته‌ای نیست. به هر حال، تفاوت‌ها و نقاط مثبت و منفی وجود دارند که آگاهی و پذیرفتن آنها کمک بسیاری می‌کند.
حل این مسئله برای خودم و توسط خودم مانند واکسنی بود که از نوزده سالگی به بعدم را مقاوم کرد. از آن به بعد با خیال راحت از با خودم بودن لذت می‌برم چون خودم سزاوار توجه خودم هستم.
حرف زدن مثل شمشیر دو پهلو می‌ماند؛ یک طرف آن وقتی است که با حرف‌هایمان امیدی، آرزویی، شوقی را در فردی می‌کشیم. کلماتی که از دهانمان بیرون می‌آیند مانند تیری بر جان طرف مقابل‌ می‌نشیند. فرقی نمی‌کند به وقت خنده و شادی یا هنگام عصبانیت؛ عقده‌هایمان را در کمان می‌گذاریم، زِه را می‌کشیم و به سمت هدف پرتاب می‌کنیم. اما قبل از اینکه تیر به هدف اصابت کند چیزی را درون خودمان می‌کشیم. ممکن است تیر به هدف بنشیند ممکن هم هست تیر کمانه کرده و دوباره به خودمان برگردد یا تیر کشنده‌تری به طرفمان روان شود.
اما رویِ دیگر حرف زدن را فردوسی در این بیت به زیبایی بیان کرده است:
نمیرم از این پس که من زنده‌ام     که تخم سخن را پراکنده‌ام
سخن گفتنی که هستی آفرین و حیات بخش است. سخنی که مانند یک بذر وقتی بر جان کسی بنشیند جوانه می‌زند، شکوفه می‌دهد. سخنی که نه تنها مایه جاودانگی صاحب سخن است بلکه برای شنونده نیز دم عیسایی دارد. مگر تاکنون کتابی تاثیرگذار نخوانده‌ایم؟ یا نوشته‌ای تاثیرگذار یا حتی جمله‌ای؟ بعضی کلمات در ذهن جوانه می‌زنند بعضی در قلب. خوشبختانه در کتاب‌ها بذرهای مرغوبی یافت می‌شوند.
البته اینها دو سرِ طیف حرف زدن هستند و هر کسی می‌تواند در هر نقطه‌ای از این طیف قرار بگیرد.
کلمه مانند بذر است چه زمانی که به زبان گفته شود یا وقتی که نوشته شود. با نوشتن نیز می‌توانیم بذرهای خودمان را بکاریم جوانه زدن زمان‌بر است ولی روزی شکوفه خواهد داد و شکوفایمان خواهد کرد.

به رقص‌شان خیره مانده بودم کمی که به خودم می‌آمدم متوجه حرکات پا و دستهایشان می‌شدم. در لحظه ورود دستها را روی سینه‌شان گرفته بودند و در حین رقص دستانشان را آرام آرام تا کمر و بعد از آن به طرف بالا می‌بردند و در یک حالتی ثابت نگه می‌داشتند. با چرخش روی یک پا رقص‌شان را شروع کردند،  همگی در یک جهت می‌چرخیدند. لباس‌های دامن دار پوشیده بودند تا با چرخیدن و جریان هوا، چین ها مانند چتر باز شوند. با تمرکز و با رعایت فاصله مانند یک فرفره می‌چرخیدند.
سعی کردم تک تک شان را از نظر بگذرانم به دنبال علت گیرایی این حرکات ساده بودم. آهنگ قصد جفاها نکنی از محسن چاوشی روی کلیپ مربوط به ” رقص سماع” بود که می‌دیدم ولی آنها که با این اهنگ نمی‌رقصیدند، یک گروه موسیقی داشتند اما نه با آلات موسیقی مدرن از همان ساده و قدیمی‌ها.
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من       وا دل من وا دل من وا دل من
قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من       وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من 
واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من       وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من 
بیخود و مجنون دل من خانه پر خون دل من       ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من 
سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو        آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
مولانا
در ذهنم این افکار می‌چرخیدند و می‌رقصیدند تا آنجا که صدای زنگ در را هم نشنیده بودم مادرم کلید نبرده بود و ده دقیقه‌ای پشت در منتظر ایستاده بود. هم نگران بود هم عصبانی. هم برای من عجیب بود که زنگ در این همه به صدا در آمده و نشنیدم هم برای مادرم. این حجم از غرق شدن در افکارم برایم جالب هم بود. قبلا هم تجربه‌اش کردم ولی هوش و حواسم سر جایش بود.
بعد از اینکه سالها در مدرسه شعرهایی از مولانا خواندیم و اسم اولین مدرسه‌ام مولانا بود، امسال فهمیدم که علاقمندانش در سالروز مرگ او در قونیه، شهری که آرامگاه مولانا آنجاست جمع می‌شوند و مراسم‌های مختلفی برگزار می‌کنند. مولانا خواسته بوده که برای مرگش جشن و شادی بر پا کنند چون او به دیدار محبوب و معبودش می‌رود.
رقص سماع، آیین دیگری است که در این مراسم اجرا می‌شود. خلاصه‌ای که از کتاب روح عصیانگر راجع به آن خواندم فوق‌العاده بود. رقص سماع یک نوع مراقبه است که خود مولانا اون رو با سی و شش ساعت بدون وقفه چرخیدن کشف کرده است. به این نتیجه رسید که اگر چرخیدن رو ادامه بده به لحظه‌ای می‌رسه که مرکز وجودش ساکن باقی می‌مونه اما بدن و ذهنش در حال چرخش هستند مثل یک گردباد که تو در مرکزش قرار داری و این نقطه مرکزی حرکت نمی‌کنه. یا همون چیزی که بچه‌های کوچیک دور خودشون می‌چرخن و لذت می‌برن.
تخم مرغ‌های رنگی یکی از خاطره‌ها و سرگرمی‌هایی است که شاید هنوز هم برای رنگ آمیزی و تزیین آن اندک ذوقی داشته باشیم. تخم مرغ‌هایی که در نهایت تواضع خودشان را به دست ما می‌سپارند و ما هم هنر، سلیقه و خلاقیتمان را در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم‌شان می‌کنیم.
از تخم مرغ در مناسبت‌های مختلفی استفاده می‌شود. مسیحیان نیز در روز عید پاک، داخل تخم مرغ شکلات قرار می‌دهند، آن را رنگ‌آمیزی کرده و در مکان‌های مختلف می‌گذارند تا بچه‌ها آنها را پیدا کنند. بچه‌ها هم از ذکاوتشان در پیدا کردن این تخم مرغ ها و هم از شکلاتی که داخل آنهاست شگفت زده می‌شوند.
این تخم مرغ ‌ها ” ایستر اِگ Easter egg “،”تخم مرغ روز عید پاک” نام دارند.
اما ایستر اِگ تنها مخصوص روز عید پاک نیست و در سینما، فیلم‌سازی و انیمیشن، مفهوم جذاب دیگری نیز دارد.
در فیلم فروشنده به خاطر گود برداری و ساختمان‌سازی، دیوار اتاق خواب ترک خورده بود. چیزی که خیلی طبیعی به نظر می‌رسید ولی ترک روی دیوار اتاق خواب  این پیام را در دارد که حریم شخصی‌ات امن نیست. دیگر اینکه این ترک در وسط تخت خواب قرار گرفته بود به مفهوم فاصله افتادن و جدایی بین دو نفر.
به این نکات ایستر اِگ می‌گویند. همه‌ی افراد متوجه این رمزهای پنهان نمی‌شوند از جمله خودم که دوست عزیزی برای اینکه من بهتر معنی آن را بفهمم، این فیلم را برایم مثال زد.
من فکر می‌کنم ایستر اِگ‌ها در زندگی نیز وجود دارند. زندگی هر کس فیلمی است که خودش نقش اصلی آن را بازی می‌کند پس باید ایستر اِگ ها در صحنه‌های مختلف پنهان شده باشند. در تماشای یک فیلم با کشف پیام‌های پنهان، فیلم برایمان جذاب و با معنا می‌شود در زندگی نیز همین اتفاق می‌افتد.
شاید تفاوت انسان‌ها با یکدیگر در تعداد ایستر اِگ‌هایی است که پیدا می‌کنیم. لزوما همه تخم مرغ های رنگی که پیدا می‌کنیم شگفت انگیز نیستند ممکن است داخل آنها شکلات نگذاشته باشند و برایمان خوشایند نباشد ولی خود توانایی پیدا کردن تخم مرغ رنگی به اندازه‌ی کافی شگفت انگیز است.
اینترنت پر از معرفی ایستر اِگ فیلم‌ها است. در زندگی هم باید ایستر اِگ هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. دانسته‌ها، تجربیات و ایده‌هایمان را با یکدیگر تقسیم کنیم و برویم سراغ کشف بعدی‌ها.
نوشتن هم همین‌طور است؛ نقطه‌ی شروع را خودت انتخاب می‌کنی و نوشتن تو را به نقاط دیگری می‌برد. نوشتن ایستر اِگ ها را نمایان می‌کند.
 شاید شوق همین کشف کردن‌هاست که زندگی را ارزشمند می‌کند…

 

جملات زیر را در شرایط مختلف در نوت گوشی یا دفترچه یادداشتم نوشته‌ام. در واقع موفق شده‌ام این افکار گذرای لحظه‌ای را به کلمات تبدیل کنم. اکثر این فکرها اتفاقی به ذهنم وارد می‌شوند و مرا غافلگیر می‌کنند من هم می‌نویسم‌شان تا آنها را غافلگیر کنم. حتی مدتی بعد از نوشتن‌شان وقتی مرورشان می‌کنم باز هم غافلگیر کننده هستند. وقتهایی هم هست که برای نوشتن‌شان تنبلی می‌کنم و مانند یک پرنده از دستم می‌پرند و هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آیند مثل وقتی که چیزی نوک زبانم باشد و نتوانم بیانش کنم.
۱- سختی نوشتن فقط اونجایی که چیزی ذهنت رو خیلی مشغول کرده اما وقتی می‌خوای درموردش بنویسی نمی‌تونی. کلی باید بنویسی تا برسی بهش.
۲- با برداشتن قدم‌های کوچیک برای کارهای بزرگ، نشدن‌ رنگ می‌بازه. البته شروع کردن کافی نیست استمرار هم مهمه.
۳- با مجبور کردن اشتیاق رو می‌کشیم…
۴- زندگی صحنه‌ی هنرنمایی ماست؛ خواه برای به دست آوردن چیزی بجنگیم یا برای از دست ندادن چیزی.
۵- انتخابی مردن آسان است. انتخابی زندگی کردن، انتخابی تلاش کردن، انتخابی به هدف رسیدن سخت است.
۶- گاهی وقتا یک نفر باعث میشه دسته‌بندی جدیدی توی ذهنت شکل بگیره؛ کسی که زیاد می‌خنده، خنده هم به خودش قدرت میده هم به اطرافیانش.
۷- می‌نویسم تا پای حرف‌هایم بایستم.
۸- آنهایی که می‌خوانند و می‌نویسند کنجکاوترند شاید حریص‌تر نیز هستند چرا که می‌خواهند از میان کلمات چیزی را پیدا کنند.
۹- فرمول نوشتن به اندازه‌ی فرمولهای ریاضی و فیزیک مهمه اما فهمیدنش از اونا بسیار ساده‌تره؛ شروع کن به تایپ کردن یا قلم و کاغذ رو بردار.
۱۰- اگه یه کاری رو دوست داریم انجامش بدیم؛ معطل نگه داشتن شیوه‎‌ی دوست داشتن نیست.
خیابانی که نکوست از اولین مغازه‌اش پیداست. بوی کیک و بیسکویت و دونات‌ها‌ی تازه فضایِ اطرافِ مغازه‌یِ سر خیابان را پر کرده است. خوراکی‌ها را دوست دارم و اخیرا حس عجیبی نسبت به آنها پیدا کرده‌ام. توجه به طعم‌های مختلف کیک و بیسکویت‌ها برایم جالب است.
چندی قبل به مرجان گفته بودم چه ایده‌ی خوبی است که کسی تمام دستورهای غذایی در مورد یک غذا مثلا ماکارونی را بلد باشد. یک نوع کلکسیون است؛ کلکلسیونی از طعم‌ها و مزه‌های مختلف از یک غذا. اما او می‌گوید بدرد نمی خورد مزه‌ی همه‌شان مثل هم است به جایش تنوع غذایی خوب است. بدرد خوردنش را نمی‌دانم ولی مزه‌شان نمی‌تواند مثل هم باشد. من هم کنجکاو همینم که تفاوت طعم و مزه‌هایشان را بفهمم.
خیابان‌ روشن تر از قبل شده است . چراغ‌های برق وسط خیابان که در میان نرده‌هایی پر از سبزه و گل قرار داشتند عوض شده اند. چشم چراغ قبلی ها کم سو شده بود و تاریکی شب را پاسخگو نبود. اما چراغ های جدید روشن هستند و بلند. جوان هستند و مغرور. برای دیدنشان باید مثل خودشان سر به هوا بود. هر چند نگاهمان از جلوی پایمان فراتر نمی‌رود و نهایتِ افق دیدمان آن نفری باشد که از روبرو می‌آید شاید هم پشت سری‌اش.
سر به هوا تر باید بود تا چراغ برق بزرگِ وسط آسمان را دید. محوِ زیبایی‌اش شد. راستی چرا زیبایی‌اش خصوصا در شب چهارده این همه زبانزد خاص و عام است؟ شاید چون روشن است و روشن می‌دارد. مثل یاد بعضی نفرات. چیزی که از آدم‌ها باقی می‌ماند همین یادشان است یادهایی که روشن می‌دارند. یادهای کم فروغی هم هستد که نور اندک شان از دور سوسو می‌زند. برخی از یادها نیز به کلی افول کرده‌اند و باید چشم از آنها برداشت.
” یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد قوتم می‌بخشد ره می‌اندازد و اجاق کهن سرد سرایم گرم می‌آید از گرمی عالی دمشان.
نام بعضی نفرات رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست جراتم می‌بخشد روشنم می‌دارد”
نیما یوشیج

 

معمولا حاشیه‌ی دفترهایم پر از یادداشت یا جملات کوتاهی هستند که اتفاقی به آنها برخورده‌ام، خوشم آمده و آنها را نوشته‌ام. فرقی نمی‌کند در مورد چه چیزهایی باشند، خواه یک بیت شعر باشد خواه یک نکته‌ی گرامر انگلیسی، آدرس یک سایت یا یک شماره تلفن.
در دبیرستان بود که فهمیدم با یکبار نوشتن از روی درس یا مسئله‌ای، آن را بهتر یاد می‌گیرم و واقعا هم نتیجه بخش بود. امروز می‌خواستم چند برگه‌ی کنده شده از دفترم را دور بیندازم، نگاهی به آنها انداختم. نگاهی که باعث شد دو سه بار این چند صفحه را که یک رونویسی بود و بالای آن نوشته بودم ” حافظ رنج می‌برد” را بخوانم.
با ایده‌ی رونویسی از آثار ادبی در باشگاه تولیدکنندگان محتوا آشنا شدم. علت دقیقش را یادم نمانده فقط میدانم که حتما مفید و سودمند است. یادم هم نیست که آن را از کجا رونویسی کرده‌ام. عنوانش را در گوگل سرچ کردم و فهمیدم نویسنده‌اش علی دشتی است.
متن شیوایی که با بهره‌گیری از اشعار حافظ، تصویری روشن از شرایط عصر او را به ما نشان می‌دهد. رنج‌هایی که او می‌برد را بیان می‌کند. رنج هایی که مختص همه‌ی دوران‌هاست و اینکه چگونه افکار روشن حافظ در این تاریکی‌ها می‌درخشد.
” بهرِ یک جرعه که آزار کسش نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
این جرعه، تنها جرعه‌ی شراب نیست که مردم نمی‌پسندند و مرتکب آشامیدنش را ” تعزیز” یا ” تکفیر” می‌کنند، جرعه‌ی آزادیِ اندیشه و آزادگیِ روح نیز هست که طبیعت برده پسند مردم نمی‌تواند آن را تحمل کند.”
 
 داشتم مستندی را درباره‌ی شترها می‌دیدم. یک مستند قدیمی که از روی فیلم و صدای گوینده مشخص بود. به ندرت مستند می‌بینم و آخرین مستندی که دیدم در مورد شیرها بود. شیرهایی که برای یک شیر دیگر نقشه کشیده بودند، گروهی مسافتی را دویدند او را تنها گیر آوردند و تکه پاره‌اش کردند.
اما شترها با خیالی آسوده غذایشان را می‌جویدند. جوری غذا می‌خورند انگار هیچ کسی دور و برشان نیست. یک گله شتر در یک آبادی در یک صحرا. حواسم اصلا به صدای گوینده نبود. فکر می‌کنم جایی در ایران باشند یا در مصر. این شترها برای مردمان آبادی کل دارایی‌شان است کل روز یا بخش زیادی از روزشان صرف رسیدگی به این شترها می‌شود. دارم برای خودم فکر می‌کنم و مستند را می‌بینم که یک‌هو شتری را زمین می‌زنند یکی دو نفر هم دست و پای حیوان زبان بسته را گرفته است دست یک نفرشان چاقو است و جلو می‌رود شتر بیچاره ترسیده است من هم. گفتم باز خون و خون ریزی.
شتر بیچاره از بس ترسیده کارد بهش می‌زنند خونش در نمی‌آید. اول پوستش را می‌کنند. نه اشتباه شد تازه فهمیدم کشتنی در کاری نیست. دارند پشم چینی می‌کنند. من و شتر نفس راحتی می‌کشیم. در چشم شتر دیگر خار رفته است از روی زخم و عفونت و مگس‌های اطراف چشمش معلوم است که خیلی وقت است که این خار در چشمش است و نمی‌توانستند آن را بیرون بیاورند. دلم برای شترها می‌سوزد که هم باید به خاطر این پشم چینی‌ها چند بار بمیرند و زنده شوند و هم وقتی خاری به چشم‌شان رفت نتوانند آن را بیرون بکشند. زندگی‌شان سخت تر از آن است که بخواهند کینه‌ای به دل بگیرند به جایش باید عادت کنند. البته فکر می‌کنم این پشم چینی برای شترها از نظر بهداشت خوب باشد. فرقی نمی‌کند چه شتر باشد چه دایناسور. اگر گردی در چشم دایناسوری هم می‌رفت نمی‌توانستند آن را فوت کنند. آن آتشی که فوت می‌کردند کار را یکسره می‌کرده است. شاید به همین دلیل منقرض شده‌اند.
صدای گوینده را می‌شنوم که چیزی در مورد اهلی و وحشی می‌گوید حواسم نیست ولی فکر می‌کنم می‌گوید وقتی حیوانات وحشی اهلی می‌شوند تنبل‌تر می‌شوند چون به غذای آماده عادت کرده‌اند. شرایط‌شان  راحت‌تر شده است ولی این ترس پشم چینی که آنها را تا سرحد مرگ می‌برد را نیز باید به جان بخرند.
با خودم می‌گویم دنیای حیوانات هم دردسرهای خودش را دارد. مثل دنیای ما. ما هم بعضی وقت‌ها تا سر حدِ مرگ پیش می‌رویم و بر می‌گردیم. بعضی چیزها اذیتمان می‌کنند مثل همان خار در چشم شتر. ولی ما می‌توانیم آن را در بیاوریم قبل از آنکه عفونت کنند و خودمان و بقیه را اذیت کند قبل از آنکه بهش عادت کنیم.
دیل کارنگی در کتاب «چگونه بر نگرانی و اضطراب پیروز شدم؟» دعا کردن را راه حلی برای رفع نگرانی معرفی کرده است و چگونگی این کار را اینطور توضیح می‌دهد:
دعا سه نیاز روانی بسیار اساسی را برآورده می‌کند:
۱- دعا به ما کمک می‌کند آنچه را باعث ناراحتی‌مان می‌شود دقیقا بیان کنیم. حل مسئله‌ای که گنگ و مبهم باشد تقریبا غیر ممکن است. اگر ما خواستار حل مسئله‌ای هستیم – حتی اگر از خدا این را بخواهیم- باید آن را با کلمات واضح بیان کنیم.
۲- دعا به ما این احساس را می‌دهد که سختی‌ها را با دیگری شریک هستیم و تنها نمانده‌ایم. تعداد بسیار کمی چنان نیرومند هستند که بتوانند سنگین‌ترین بارها و رنج‌آور ترین مشکلات را به تنهایی تحمل کنند. گاهی نگرانی‌های ما چنان خصوصی‌اند که نمی‌توانیم آنها را با نزدیک‌ترین بستگان یا دوستانمان مطرح کنیم.
۳- دعا اصل فعال انجام دادن را به اجرا می‌گذارد. این اولین گام به سوی عمل است. من شک دارم که کسی بتواند روزهای متمادی برای نیل به مقصودی دعا کند، اما گامی برای اجرای آن جلو نگذارد.
در نوشتن هم وقتی کلمات روی صفحه جاری شوند مسئله شفاف تر از زمانی می‌شود که در ذهنمان بوده است. با شفاف شدن مسئله دستمان برای پیدا کردن راه حل باز می‌شود. ضمن اینکه نوشتن تمرین خوبی برای سایر وقت‌ها نیز هست که منظورمان را به طور واضح بیان کنیم و هدف‌ها و خواسته‌های واضح داشته باشیم.
مشورت کردن و درمیان گذاشتن یک مسئله با فرد دیگر، یکی از نیازهای طبیعی ما است ولی گاهی امکانش نیست یا دسترسی نداریم یا بهتر است مسئله به صورت شخصی باقی بماند. با نوشتن می‌توان رو به هر مخاطبی هر مسئله‌ای را در میان گذاشت.
همانطور که در دعا کردن یک خواسته‌ای را مرتبا تکرار می‌کنیم و همزمان با آن قدم‌هایی را برای رسیدن به آن بر می‌داریم، با نوشتن نیز راه حل‌ها و ایده‌های جدیدی به دست می‌آوریم که ما را به برداشتن گام‌هایی رو به جلو سوق می‌دهد و مداومت در نوشتن یعنی مداومت در برداشتن گام‌های بعدی.