در کلرادو یک درخت غول‌پیکر و عظیمی وجود داشته که در طول سالیان دراز از هرگونه بلای طبیعی مثل سیل و صاعقه و… جان سالم به در برده است. اما در برابر یک لشکر سوسک نتوانسته مقاومت کند و این سوسک‌ها آن درخت را بر می‌اندازند. که البته نکته‌ی معقولی دارد که سوسک‌ها درخت را از درون ضعیف کرده‌ و باقی بلایا بیرونی بوده‌اند و شکست همیشه از درون آغاز می‌شود. ولی دیل کارنگی بر نکته‌ی دیگری تاکید دارد؛ با اینکه سوسک‌ها در برابر بلایای طبیعی مثل صاعقه و سیل و طوفان به مراتب ضعیف تر هستند ولی ضربه‌ی قدرتمندی به درخت وارد کردند.
در زندگی نیز این پدیده وجود دارد؛ سختی‌هایی را پشت سر می‌گذاریم، از صاعقه و طوفان‌های بزرگ با شجاعت عبور می‌کنیم که ما را به سخت جانی خود این گمان نبود ولی در برابر مسائل کوچکتر دچار تردید و تعلل می‌شویم اجازه می‌دهیم سراسر وجود ما را فرا بگیرند. از رفتارهای کوچک بیشتر آزرده می‌ش
ویم چون توقع آنها را نداریم سر مسائل کوچک بیشتر از مسائل بزرگ بحث می‌کنیم و همین مسائل کوچک جنجال بزرگتری به وجود می‌آورد نمونه‌اش در اکثر دعواها و بحث‌ها قابل مشاهده است.
دیل کارنگی این رفتار را اهمیت اغراق شده نامیده و آن را یکی از عوامل نگرانی و اضطراب می‌داند. او اهمیت این موارد کوچک را انکار نمی‌کند فقط می‌گوید در مورد آن اغراق می‌کنید.
این مطلب را قبلا هم خوانده بودم اما چند وقت پیش باز هم نگاهم به آن افتاد ولی این بار احساس کردم دیل کارنگی این را مستقیم به خودم می‌گوید. تلنگر خوبی بود اول با خودم در مورد مسائلی که ذهنم را درگیر کرده‌اند فکر کردم و بعد متوجه مواردی شدم که واقعا هیچ اهمیتی برایم ندارند و دقیقا درموردشان اغراق کرده‌ام. موضوعی که در ابتدا اهمیت خودش را داشت ولی نمی‌دانم چرا ذهنم مدام در حال بزرگتر کردن آن بود. آشنایی با اهمیت اغراق شده خودش یک راه حل بود تا بنشینم و مسئله‌ام را حل کنم. این سوال که ” آیا واقعا این فرد یا موضوع ارزشش را دارد؟ ارزش این اهمیتی را که به آن داده‌ام را دارد؟” مرا به خلاصی از یک وضعیت بد رساند.
تازه در مورد سوسک نیز تصور جدیدی پیدا کردم اینکه از سوسک می‌ترسم هم یک اهمیت اغراق شده است!

 

هوا که رو به سردی میره این جمله رو زیاد از مامان بابامون می‌شنویم که لباس گرم بپوش سرما نخوری. این یک دوست داشتن پدرانه و مادرانه ست و وقتی هم که سرما بخوری ( که کاملا یک اتفاق طبیعی هست) دقیقا همون لحظه‌ رو یادآوری می‌کنن که بهت گفته بودم لباس گرم بپوش.
رولف دوبلی در کتاب هنر شفاف اندیشیدن اسمش رو خطای بازنگری گذاشته . یعنی بعد از اینکه یک اتفاقی می‌افته پیش‌بینی‌ات رو بیان کنی. مثلا وقتی رابطه دو نفر بهم خورد بگی معلوم بود آخرش اینطوری می‌شد. در صورتی که هم احتمال داشت اینطوری بشه یا اونطوری بشه یا طور دیگه‌ای بشه.
چرا خطای بازنگری خطرناک است؟ چون باعث می‌شه قدرت پیش‌بینی خودمون رو در این دنیای غیر قابل پیش‌بینی، دست بالا بگیریم و به دانش خودمون بیش از حد اعتماد کنیم و بر اساس همین پیش‌بینی‌ها دست به ریسک‌هایی بزنیم.
رولف دوبلی جنگ جهانی اول رو مثال زده که قبل از شروع جنگ به ذهن هیچ کس خطور نمی‌کرد که یک جنگ فراگیر به مدت ۳۰ سال در سطح جهان به وقوع بپیوندد و ۵۰ میلیون نفر بر اثر آن کشته شوند. ولی حالا این جنگ یک اتفاق کاملا عادی به نظر می‌رسد.
یا حتی در روابط روزانه‌ای که داریم به آسانی جملات ” دیدی بهت گفتم” ، ” بهت گفته بودم” یا ” از اولش هم معلوم بود اینطور می‌شود” را در موقعیت‌های مختلف به کار می‌بریم و از آن حس به وقوع پیوستن پیش‌بینی‌‌مان خوشحال می‌شویم که در ابتدا گمانه‌زنی‌ای بیش نبوده است چه بسا در ابتدا جرئت گفتنش را هم نداشته‌ایم . و معلوم نیست که چقدر دوست داریم که اتفاقاتی مطابق با این گمانه‌زنی‌هایمان اتفاق بیوفتد تا یک حسِ خرسندیِ کاذبِ ناشی از پیش‌بینی‌‌مان(!) را تجربه کنیم؟
به نظر من پیش‌بینی در علمی‌ترین حالتش فقط برای هواشناسی استفاده می‌شود. افراد متخصصی که با استفاده از تجهیزات پیشرفته و تحلیل نمودارهای گذشته و اکنون یک الگویی را پیش‌بینی می‌کنند آن هم نه برای آینده‌ی دور بلکه برای ۲۴ ساعت آینده و حداکثر هفته‌ی جاری. اما همین پیش بینی هواشناسی هم گاهی اوقات درست از آب در نمی‌آید. مثال‌های نقض فراوانی وجود دارد که غافلگیرمان کرده است و البته تاثیر سوء در زندگی‌مان نداشته است. این که پیش‌بینی هواشناسی است چه برسد به پیش‌بینی‌های خودمان.
اما رولف دوبلی دو راه حل نیز برای بهبود این خطای بازنگری پیشنهاد داده است:
-پیش بینی های خودت رو درباره‌ی تغییرات سیاسی شغل وزن و… بنویس و هرازگاهی نوشته های خودت را با وقایع بیرونی مقایسه کن تا از پیشگویی ضعیف خودت شگفت زده شوی.
-تاریخ را مطالعه کن. اسناد تاریخی یک دوره ی خاص را بخوان تا درک بهتری از غیرقابل پیش بینی بودن جهان پیدا کنی.

میگن بهترین راه برای پیش‌بینی آینده، آماده شدن برایِ آن است.

 

امروز دفتر نوشته‌های دوسال پیشم را مرور می‌کردم. همین‌طور ورق می‌زدم تا در یکی از صفحاتش متوقف شدم. تاریخش برای ۳۱ تیرماه ۹۵ بود. از اینکه تاریخ زده بودم خوشحال شدم در نوشته‌های الانم یادم می‌رود تاریخ بزنم. از طرف دیگر دیدن نوشته‌های قدیمی تر برایم مصداق این جمله بود که کاری را انجام بده که آینده‌ات به خاطر آن از تو تشکر کند.آن صفحه یک یادداشت برداری از یک کتاب در مورد خلاقیت بود ولی اسم کتاب را ننوشته بودم.
ویژگی ۴ دسته از افراد مختلفی را بیان کرده بود که با آنها ارتباط داریم و طبیعتا تاثیراتی را نیز روی ما دارند. نامگذاری این افراد به نظرم جالب رسید. متن کتاب هم رسمی نیست و از اصطلاحات عامیانه تر استفاده کرده است.
– افراد جدی: تقریبا در مورد همه‌چیز ایده‌های خیلی جدی دارند؛ هنر جدی و هنرمندان خیلی جدی. یعنی به تئوری چسبیده‌اند نه به عمل. در ارتباط با اینها تو و ایده‌ی درخشانت می‌تواند کاملا ضعیف به نظر برسد.
– آدم‌های خیلی مهم: بیشتر تظاهر به مهم بودن می‌کنند. ماشین‌های خیلی مهم سوار می‌شوند و می‌گویند هیچ‌کس خلاقیت تو رو جدی نمی‌گیره مگر اینکه ماشین گرون قیمت سوار شی.
– آدم‌های متخصص: می‌خواهی حرف‌هایت را به آنها بگویی ولی در عمل انگار دکمه‌ی صحبت کردن آنها را فعال کرده‌ای. آنها بلافاصله حالت متخصص بودن می‌گیرند. فکر می‌کنند گفتگو یک مسابقه‌ی ” اطلاعات عمومی” است و آنها رقیبان سرسخت این مسابقه‌اند. علاقمند هستند که بگویند خودشان چه کسانی هستند تا اینکه بفهمند تو چه کسی هستی.
– برج مراقبت: از تو پشتیبانی می‌کنند. اگر ناگهان تصمیم بگیری به جای مریخ به ونوس بروی آنها با آرامش می‌گویند:” کاپیتان قبل از رفتن سوخت‌ات را چک کن”. آنها هرگز نمی‌گویند: پسر! چه ایده‌ی احمقانه‌ای.

.

.

.

به نظرم در میان این مهمه افراد متخصص، مهم و جدی داشتن یک برج مراقبت کافی نیست. لازم است که فناوری‌اش را بومی‌سازی کنیم و یک برج مراقبت درونی هم مستقر کنیم تا خودمان را ایمن نگه داریم. لزوما این افراد در اطرافمان نیستند گاهی  افراد متخصص، مهم و جدی درونمان نقش پررنگ تری نسبت به هم نوعان بیرونی‌شان بازی می‌کنند.
رسیدن به هدف‌ها و آرزوها اصولا انگیزه‌های خوبی برای تلاش  هستند؛ انتخاب هدف، برنامه ریزی،شوق واشتیاق و عمل. ولی گاهی با وجود اینها هیچ انگیزه‌ای برای انجام کاری ندارم، هیچ رسیدن و به دست آوردنی خوشحالم نمی‌کند. البته که انسان هستیم و گاهی پیش می‌آید ولی من در دل همین پیش‌آمد انگیزه‌ی دیگری را کشف کردم؛ همیشه شوق به دست آوردن و رسیدن به اندازه‌ی کافی ما را برانگیخته نمی‌کند گاهی ترس از دست دادن می‌تواند محرک قوی تری باشد.
ترس از دست دادن امروزم بدون سپری کردنش به نفع خودم، ترس از دست دادن فرصت و منابعی که در اختیار دارم و از آن مهم تر سنی که اکنون دارم، به قولی حالا در جوان‌ترین سنی هستم که از این به بعد خواهم داشت. ترس از دست دادن زمانی که به سرعت در حال گذر است و به قول دوستی برای اینکه بعدا افسوس نخوری که چرا انقدر سریع گذشت، سعی کن کارهای مفید بیشتری انجام دهی و دستاوردی داشته باشی تا گذر سریع زمان به چشمت نیاد و افسوس نخوری.
وقتی شکسپیر گفت عشقت رو رها کن اگر برگشت از اول مال تو بوده اگر برنگشت از اول هم مال تو نبوده، یه احتمالی برای برگشتش در نظر گرفته ولی برای زمان و فرصت از دست رفته یا به عبارت بهتر هدر داده شده هیچ احتمال برگشتی نیست. فقط بحث از دست دادن فرصت نیست، بحث یادنگرفتن و قدر ندانستن فرصت‌هاست و چه بسا این رفتار رو در فرصت‌های بعدی هم تکرار کنم. ترس از دست دادن برایم انگیزه‌ی خوبی است چون در مورد چیزهایی است که دارم و از دست دادنشان را بیشتر درک می‌کنم. امروز این فرصت را دارم که بیشتر از هر وقت دیگری یادبگیرم، تجربه کنم و لذت ببرم.
کتاب ” مرغ مقلد” را به تازگی خوانده‌ام. البته کتاب نوجوان است و من آن را با کتاب ” کشتن مرغ مقلد” اشتباه گرفته بودم. مهم این است که اتفاقی با کتابی آشنا شدم و ارتباط خوبی با آن برقرار کردم. اسم کتاب برایم نکته‌ای دارد که در چند کتاب دیگر نیز توجهم را به خودش جلب کرده است؛ کتاب‌ِ گاو بنفش، جاناتان مرغ دریایی، گاو از غلامحسین ساعدی. بله حیواناتی که برای نامگذاری یک کتاب انتخاب شده‌اند. بوف کورِ صادق هدایت نیز همین طور. شاید این حیوانات نماد خاصی باشند که نویسنده مد نظر دارد شاید هم نه.
هنوز هیچ کدام از این کتاب‌ها را نخوانده‌ام و این اولین نکته‌ای است که از روی اسمشان برداشته‌ام.
اما کتاب مرغ مقلد در مورد دختری است که به اوتیسم مبتلاست و در درک محیط اطرافش و ارتباط برقرار کردن با آن دچار مشکل است همین طور اطرافیانش نیز این مشکل را در درک دنیای او دارند. کیتلین دنیای سیاه و سفید را ترجیح می‌دهد و از ترکیب رنگ‌ها بدش می‌آید، در صحبت‌هایش بسیار رک است و خیلی نسبت به حریم شخصی‌اش حساس است. رفتار آدم‌ها به آسانی برایش قابل درک نیست و خانم مدیر در مدرسه به او کمک می‌کند تا ارتباط بهتری با دوستانش برقرار کند.
خانم مدیر از او می‌خواهد در کارهای گروهی شرکت کند تا دوستانی پیدا کند. کیتلین می‌گوید: من دوست زیاد دارم؛ لغت‌نامه‌ام، تلویزیون و کامپیوتر. خانم مدیر از او می‌پرسد چطور با آنها برخورد می‌کنی؟ کیتلین جواب می‌دهد میگذارم به حال خودشان باشند؛ چیزی که همیشه از من می‌خواهند می‌گویند کیتلین ول‌مان کن.
کیتلین می‌داند که برای مودب بودن باید بگوید ممنون و به نشانه‌ی احترام و توجه، هنگام گفتگو باید به چشم‌های طرف مقابلش نگاه کند.
وقتی خانم مدیر به او یاد می‌داد که به چشم‌هایش نگاه کند تمام مدت به چشم‌های خانم مدیر زل زده بود تا اینکه خانم مدیر به او گفت لازم نیست انقدر طولانی و با شدت به کسی زل بزنی. باید به چشم‌هایت استراحت بدهی. کیتلین می‌گوید اینکه خیلی سخت است. خانم مدیر می‌گوید ولی از پسش برآمدی از این به بعد باید تلاش‌مان روی اصلاح خودمان باشد، به این می‌گویند “درایت”. از این کلمه خوشم می‌آید یعنی چی؟ یعنی در موقعیت سخت کاری را با مهارت و زیرکی انجام دادن. و کلمه‌ی دیگری به لغت‌نامه‌ی کیتلین اضافه شد.
برای پیدا کردن دوست خانم مدیر به او پیشنهاد می‌کند که با بچه‌های کوچکتر از خودش دوست شود، آنها دوست جدید را دوست دارند هیچ بچه‌ای نیست که تنها باشد. کیتلین می‌گوید چرا یک نفر را می‌شناسم ولی نمی‌توانم با او دوست شوم چون برادرم گفته با خودت حرف نزن، به خصوص وقتی که در بین مردم هستی.
 موضوع کتاب فقط درمورد درک کردن نیست، من با این بخش از کتاب بیشتر ارتباط برقرار کردم. من هم مانند کیتلین با لپ تاپ، نوشتن و کتاب دوستم؛ اینها مرا به حال خودم می‌گذارند. با خودم حرف نمی‌زنم حرف‌هایم را برای خودم می‌نویسم؛ با هم دوست شده‌ایم دوستی‌مان خوب اما ارتباط برقرار کردنمان گاهی سخت می‌شود.کمی درایت لازم دارم تا خودم و دنیایم را درک کنم.باید بیشتر به چشمانش نگاه کنم تا بیشتر متوجهش باشم.

 

نمی‌دانم چرا می‌گویند حواس، پرت می‌شود؟ مگر حواسم را یک جا جمع می‌کنم، خیز بر می‌دارم و آن را پرتاب می‌کنم؟ این سوال امشب حین نوشتن به ذهنم رسید. داشتم می‌نوشتم، در باز بود و صدای بقیه را می‌شنیدم که داشتند درباره‌ی موضوعی حرف می‌زدند. خواستم از همین پشت لپ‌تاپ در حالی که می‌نویسم در گفتگو نیز مشارکت کنم. یک دفعه به ذهنم رسید که دو دقیقه آمده‌ام بنویسم و کلمات را ببینم نمی‌شود که خودم همه‌ش در آشپزخانه باشم. بیخیال دو کار همزمان شدم و به نوشتن ادامه دادم. این حواسم بود که می‌خواست پرت شود و من جلویش را گرفتم. به همین آرامی!
به همین آرامی هم در طول روز نیز موضوعات مختلفی هستند که این قابلیت را دارند که حواسمان را پرت کنند. موضوعاتی که به آسانی حواسمان را پرت می‌کنند ولی به آسانی حواسمان را پس نمی‌دهند.
به همین آرامی زمان، توجه و تمرکزمان را در طبق اخلاص گذاشته و دو دستی تقدیم حواس پرت‌کن ها می‌کنیم. موضوعاتی که ساده به نظر می‌رسند و فقط دغدغه‌های ذهنیمان را زیاد می‌کنند و اگر آنقدرها مهم بودند حتما ضرورتش را درک می‌کردیم و قدمی برایش بر می‌داشتیم نه اینکه دغدغه روی دغدغه تلنبار شود و بر عکس مانع تمرکز روی کارمان نیز شود.
چند مورد از چیزهایی که در طول روز حواسم را پرت می‌کنند را نوشتم. از این به بعد باید بیشتر حواسم به حواسم باشد تا پرت نشود.
در صبح یک روز دلنشین و آفتابی در تابستان، اهالی یک دهکده در حال حرکت به سوی میدانی در مرکز شهر بودند تا در قرعه کشی‌ای که در سرتاسر شهرها برگزار می‌شد شرکت کنند. مردها از کشاورزی و مالیات‌ها حرف می‌زدند و ز‌ن‌ها نیز حرف و حدیث‌های بی‌پایه و اساس را بین خودشان رد و بدل می‌کردند. بچه ها نیز مشغول بازی بودند و جیب‌هایشان را از انبوه سنگ‌هایی که در گوشه‌ی میدان جمع شده بود، پر می‌کردند.
آقای سامرز، مسئول برگزاری قرعه کشی با گذاشتن صندوقِ سیاه رنگ در وسط میدان، و هم زدن برگه‌های داخل آن، قرعه کشی را شروع کرد. صندوقِ سیاه رنگ و رو رفته‌ای که نیاز به تعمیر و نو شدن داشت ولی مردم از درست کردن آن سرباز می‌زدند چون معتقد بودند که تکه‌هایی از صندوق اولیه‌ی قرعه کشی در این صندوق رنگ و رو رفته استفاده شده است. هر یک از اهالی دهکده برگه‌ای را از داخل صندوق برمی‌داشتند ولی اجازه‌ی باز کردن آن را نداشتند تا همه برگه هایشان را بردارند.
در حالی مردم قرعه‌هایشان را برمی‌ داشتند صدایی از جمعیت گفت: بعضی از دهکده‌ها قصد دارند قرعه‌کشی را متوقف کنند. آقای وارنر که مسن ترین فرد روستا بود و این هفتادو هفتمین قرعه کشی‌ای بود که در آن حضورداشت با عصبانیت پاسخ داد: احمق‌ها می‌خواهند به حرف یک مشت جوان گوش کنند، تا بوده این قرعه کشی انجام می‌شده است.
همه قرعه‌هایشان را برداشتند و آقای سامرز اعلام کرد تا مردم برگه‌ها را باز کنند. ناگهان همهمه‌ای در میان جمعیت پیچید که قرعه به چه کسی افتاده است؟
همه‌ی نگاهها به سمت ” بیل” چرخید که سرش پایین بود و به قرعه‌اش نگاه می‌کرد. ناگهان خانم هاچین سن، همسر بیل برای دفاع از او جلو رفت و برسر آقای سامرز فریاد کشید که شما به بیل فرصت کافی برای انتخاب قرعه ندادید، این عادلانه نیست و قرعه‌کشی باید تکرار شود. قرعه کشی تکرار شد هر چند صداهایی از جمعیت به گوش می‌رسید که فرصت همه‌مان برابر بوده است.
این بار قرعه به نام خانم هاچین سن افتاد. و قرعه کشی به پایان رسید. مردم به سمت انبوه سنگ‌هایی که در گوشه‌ی میدان جمع شده بود رفتند و هر یک سنگی را برداشتند تا به سمت حانم هاچین سن پرتاب کنند. اولین سنگ به سرش اصابت کرد در حالی که فریاد می‌زد این عادلانه نیست. مردم حتی تکه سنگی به دست پسر کوچک او نیز دادند تا به سمت مادرش پرتاب کند.
***
لاتاری(The Lottery) نوشته‌ی شرلی جکسون، برای من یک داستان کوتاهِ زیبا و تاثیرگذاربود هم از لحاظ داستان و پایان غافلگیر کننده هم از لحاظ مفاهیمی که منتقل می‌کند.
این داستان بیانگر تعصب کورکورانه به آداب و رسومِ قدیمی است که افراد بدون توجه به مفهوم شیطانی‌شان به آنها پایبند هستند. خانم هاچین سن وقتی دید قرعه ه نام همسرش افتاده بی‌درنگ به آقای سامرز اعتراض کرد که این عادلانه نیست و در قرعه کشی دوم قرعه به نام خودش افتاد و وقتی سنگ ها به او اصابت می‌کردن باز هم فریاد می‌کشیدکه این عادلانه نیست.
از کوچکترین عضو دهکده که پسرِ خانم هاچین سن بود و به سمت مادرش سنگ پرتاب می‌کرد و سایر بچه‌هایی که جیب‌هایشان را از سنگ پر کرده بودند تا پیرترین عضو دهکده که آقای وارنر بود، با این قرعه کشی سالیانه آمیخته شده بودند.
به جز این نکات، نویسنده نام‌های شخصیت‌های داستان را بسیار هوشمندانه انتخاب کرده است:
آقای سامرز (Summers)، بیانگر فصل تابستان(Summer) که قرعه کشی در آن انجام می‌شود.
آقای گریوز(Gravrs) که مامور پست است و Grave به معنای قبر،استعاره از مرگی است که در پایان داستان اتفاق می‌افتد.
آقای وارنر(Warner)، مسن ترین فرد دهکده که به اهالی دهکده در مورد شکستن سنت‌ها هشدار(Warn) می‌داد.

 

 

 

مبتدی یعنی ابتدای راه بودن مثل وقتی که به کلاس اول ابتدایی رفتیم و در ابتدای مسیر یادگرفتن و خواندن و نوشتن ایستادیم. اون موقع اختیاری برای رفتن یا نرفتن به مدرسه نداشتیم و این یک ” باید” بود. حالا بزرگ شدیم و بایدهایی رو پشت سرگذاشته‌ایم ولی مبتدی بودن هنوز به پایان نرسیده و اصلا سن خاصی نداره چون در هر لحظه ای ممکنه به انجام کاری علاقه‌مند بشیم. مهم اینجاست که اون کار باید شروع بشه در حالی که ممکنه هنوز برای شروعش آمادگی یا تخصص نداشته باشیم. چه باید کرد؟ باید منتظر شنبه‌ و چوب جادوییش بمونیم یا تصمیم بگیریم به عنوان یک مبتدی مسیری رو آغاز کنیم و با قدم گذاشتن در اون مسیر دانش و تجربه رو به دست بیاریم؟ مبتدی بودن این فرصت رو بهمون میده که یک مسیری رو شروع کنیم؛ شروعی همراه با ترس و ابهامی که در مورد مسیر پیش رو داری و امید و اشتیاقی که در حال جدل با این ترس و ابهام است و سرانجام اولین قدم‌های ساده و کوچک را بر می‌داری. قدم‌های ساده، کوچک و مداوم بهترین‌ها برای شروع و ادامه‌ی یک مسیر هستند که با آنها می توانیم به ممکن شدن یک محال بیندیشیم.
جولیا کامرون در کتاب راهِ هنرمند اینطور میگه:
” فیض مبتدی بودن، همواره بهترین دعا برای هنرمند است. فروتنی و گشادگی به اکتشاف می‌انجامد، و اکتشاف به توفیق. و تماما با آغاز آن شروع می‌شود، با همان نخستین گام کوچک و ترسان.”
با شروع کردن می‌فهمیم که باید بیشتر یاد بگیریم و مهم تر اینکه به ندانسته‌هایمان پی می‌بریم و آن مسیری را آغاز کرده‌ایم انگیزه‌ی خوبی برای یادگیری می‌شود، یادگیری‌ای که مسیرهای تازه‌تری را به ما می‌نمایاند.
وقتی مبتدی هستیم اشتیاق بیشتری برای یادگیری داریم.
حالا هم مانند کلاس اول ابتدایی به یک معلم، به یک منتهی که جلوتر از ما در مسیر حرکت می‌کند نیاز داریم تا شوق ادامه دادن را به ما یادآوری کند، با راهنمایی‌هایش بیشتر تلاش کنیم و مسیر پربارتری داشته باشیم.

 

 

 

 

 

 

دیالوگ‌های زیر بخشی از حرف‌هایی است که جلسه‌ی قبل در کلاس زبان زده‌ایم. مدتی است دیالوگ‌های موقعیتهای مختلف را می‌نویسم و برایم جالب، مختصر و کوتاه هستند.
– hi how are you?
+ yes
– معنی she is a promising talent?
+ استعداد وعده داده شده؟
– نه . یعنی استعداد واقعی و حتمی. در مورد talent چه ترکیب‌های دیگه‌ای داریم؟
+ God gifted یعنی استعداد خدادادی.
– آفرین. latent talent هم هست. یعنی استعدادی که درونت نهفته‌ست ولی هنوز کشف نشده.
+ واقعا هر کسی یه استعداد نهفته‌ داره؟
– of course every one has but ” ghame nan agar bogzarad”
– آخرین فیلمی که دیدم در مورد یه پسری بود که دستش بین دوتا تخته سنگ بزرگ گیر کرده بود و خیلی تشنه‌ش بود مجبور شد که…
+ اه…
– فیلم بود شرایط سختی داشت
+ خوبه که تو اون شرایط گرسنه‌ش نشده بود.
+ عه!
– آخرین باری که دروغ گفتید؟
+ اممم…
– به تو و تو نمیاد که دروغ بگید…
+ اگه مجبور باشم که میگم ولی بیشتر راستش رو نمیگم.
+ telling the truth is like a bitter pill
+ پیتر بیل؟
+ نه بیتر پیل. مثل خوردن یه داروی تلخ می‌مونه اولش سخته ولی بعدش حالت خوبه.
+ لایک
+ دروغ میگم ولی الان یادم نمیاد.
.
.
.
– معنی i am flattered چیه؟
+ flattery پاچه خواری؟ پاچه خواری شده‌ام؟ فعلش پسیو هست؟
– نه بعضی وقتا معنی مثبت میده. وقتی که کسی حوشحالت می‌کنه یا حس ‌های خوب دریافت می‌کنی می‌تونی اینو بگی. مترادف pleased استفاده می‌شه.
– معنی  i prefer to do something unaccompanied?
+ by my self?
– آفرین حالا بهش جواب بدید. دوست دارید چه کارهایی رو به تنهایی انجام بدید کسی همراهتون نباشه؟
+ فیلم دیدن
+ کتاب خوندن
+ غذا خوردن
.
.
.
+for nextation?
– dictation.
* البته اکثر صحبت‌هایمان در کلاس باید به انگلیسی باشد و اینجا فقط برای روان تر خوانده شدن قسمت هایی را به فارسی نوشتم.

امروز نیم ساعت را با مهدیه دختر دایی ۷ ساله‌ام به صحبت کردن گذراندم. از درس و مدرسه و کارتون و اینها می‌پرسیدم و او هم توضیح می‌داد با ذوق و بامزه حرف می‌زد. یکبار دیگر هم  دوتایی به خرید رفته بودیم من قفسه را پیدا کردم و از او خواستم که به سلیقه خودش طرحی را انتخاب کند، یک حق انتخاب ساده به او دادم. از ای رفتارها حس خوبی دریافت می‌کنم فکر می‌کنم برای بچه‌ها هم همین‌طور باشد. تصورم از بچه ها بازی کردن با یکدیگر یا با گوشی و تبلت است یا سرگرم کلاس و درس و مدرسه شان است. امروز به اهمیت گوش کردن به صحبت‌های بچه ها پی بردم اینکه دوست دارند کسی نظرشان را بپرسد و گوش بدهد، تعریف کردن را دوست دارند خصوصا برای یک نفر بزرگتر از خودشان. توجه ما را دریافت می‌کنند و سرگرم صحبت می‌شوند.
پدرم مدتی قبل، صحبت‌هایم در راه برگشت از مدرسه وقتی کلاس سوم ابتدایی! بودم را برایم تعریف می‌کرد. اینکه در تمام طول مسیر حرف می‌زدم و سوال می‌پرسیدم و از آرزوهایم می‌گفتم. نه اینکه دنبالم می‌آمد را یادم بود نه اینکه در راه صحبت می‌کردم. هر چند در تصور خودم دختر کم حرفی هستم اما بقیه اینطور فکر نمی‌کنند. با شنیدنشان یک چیزهایی یادم آمد انگار گرد و خاکی را از روی خاطره‌هایم پاک کرده باشم و شفاف شده باشد حالا برایم آشنا بود و حس خوبی داشت اینکه صحبت‌های راه مدرسه‌ام را دوباره می‌شنیدم. پدرم به من گوش سپرده بود و سپس آنها را در یادش سپرده بود.
می‌گویند گوش کردن به یکدیگر، نه اینکه منتظر بمانیم کسی صحبت‌هایش تمام شود تا نوبت ما شود بلکه توجه کردن و فهمیدن طرف مقابل، یکی از راه‌های یادگیری است. با گوش کردن می‌توانیم پاسخ خیلی از سوال‌هایمان و نکات تازه‌ای را دریافت کنیم.
از آن طرف قضیه همه ما نیاز داریم تا کسی به حرف‌هایمان گوش دهد و دریافت کنیم که فرد دیگری اهمیت صحبت‌هایمان را درک کرده است یک گوش کردن ساده بدون انتظار هیچ پاسخ پیچیده و فلسفی. نیازی که برآورده کردنش سخت‌تر شده است. چون کمتر رو در رو صحبت می‌کنیم یا در شبکه‌های اجتماعی ارتباطات سطحی تر هستند و نمی‌توانند صاحب سخن را سر ذوق آورند فقط از اهمیت و تاثیر شنیدن و شنیده شدن می‌توانیم صحبت کنیم و آن را لایک کنیم.
” ای دوست، ای رفیق
گوشی همراهت را کمی پایین تر بگیر
همراهت را که ” منم” دست بالاتر !
ما داریم جزئیات صورت هم را از یاد می‌بریم…”
مریم عندلیب