رفتن‌ها به ما می‌آموزند…

در اولین رفتن، به آرامی درون خودم خزیدم. در دومین‌ رفتن، با نگاهی غم‌بار بدرقه‌شان کردیم. در سومین رفتن، تمام خیابان را با پیشانی داغ تا رسیدن به خانه گریه کردم. در چهارمین رفتن، راه رفتن‌هایش را فقط نگاه کردم. در پنجمین رفتن، سعی کردم با خبر رفتن‌شان مثل یک…

حقایقی که عینک‌ها به ما می‌گویند

تا جایی که من دیده‌ام، افرادی که به تازگی عینک می‌زنند، اوایلش آن را مرتب نمی‌زنند. احساس می‌کنند بهشان نمی‌آید، بقیه بدجوری نگاه‌شان می‌کند یا اصلا فراموشش می‌کنند. من که عینکم را گرفتم هم این فکرها در سرم بود. اما دشوارترین چیز این بود که از جلوی آینه رد می‌شدم…

دنیا از نگاه کودکان چگونه است؟

پسرک، ماشین ماشین گویان عرض کوچه را با قدم‌های کوچک‌ش که تعادل چندانی هم نداشتند، طی کرد و خودش را به مادرش رساند. احتمالا دومین آفتاب تابستانه‌ٔ عمرش را تجربه می‌کرد که بر پوست سفیدش می‌نشست. شاید ماشین را برایش هیولایی تصویر کرده‌اند که با سرعت به سمتش حمله‌ور می‌شود…

رنج ادامه دادن ما را به گنج می‌رساند

چند وقت پیش می‌خواستم متنی را بنویسم که خیلی از آن طفره می‌رفتم. چند باری تایپ کرده بودم و بعدش پاک‌شان کرده بودم. به جز تلویزیون چیز دیگری نمانده بود که خودم را با آن سرگرم کنم. عصر جدید داشت پخش می‌شد. دختری آمده بود و هنرش در نقاشی‌ با…

و سخن با زینت گوی دم‌ بریده مگوی

یک: قبل‌ترها نمی‌دانم به چه دلیلی «که» را «ک» و «به» را «ب» می‌نوشتم. اما به محض اینکه سر عقل آمدم، شکل درست‌شان را نوشتم. حتی فاصله و نیم‌فاصله را هم تا حدامکان رعایت می‌کنم. اصلا اینها بخشی از اعتماد به‌ نفسم را تشکیل می‌دهند. وقت‌هایی هم که می‌خواهم پیامی…

نوشتن رویشی ناگزیر است…

در گوشه و کنار دفتر و کتاب‌ و برگه‌هایم، تک و توک جمله یا بیت شعری یافت می‌شود. هر چیز زیبایی را که خوانده یا شنیده‌ام را نوشته‌ام. برخی‌هایشان هم از خودم هستند که یکباره از ذهنم خطور کرده‌اند. بعد از گذشت مدتی، خواندن این جملات جریانی از خوشی و…

رفتارهای برجسته در دوران کرونا برای من

امروز یکی از پسربچه‌ها می‌گفت «از وقتی سر کلاس ماسک می‌زنیم، هنگام استرس نمی‌توانم ناخن‌هایم را بجوم.» یک لحظه ماندم به استرس داشتن‌ این بچه فکر کنم، به این عادت‌هایی که کرونا به ما تحمیل کرده است فکر کنم یا به خودم فکر کنم که مراقب باشم به بچه‌ها استرس…

عالی بودن برایمان گران تمام می‌شود

بعضی روزها که به خودم می‌گویم امروز یک زهرایِ عالی باش، یک زهرای عالی می‌شوم. یعنی کارهایم مرتب و سر زمان پیش می‌روند، فکرهایم همه روبه‌راه و مفید، عادت‌های خوبم را از سر می‌گیرم، از کارهای عقب‌افتاده‌ام هم انجام می‌دهم و اصلا در نظرم جهان سامان می‌گیرد. اما روزهای بعدش…

چه کنیم تا دیگر حرف‌هایمان را نخوریم

اظهارنظر در هر موضوعی را دوست ندارم. خود اظهار نظر را هم خیلی دوست ندارم، اما وقت‌هایی هست که خیلی دوست دارم چیزی که در ذهنم هست را بگویم اما بیم واکنش دیگران را دارم. بهم توجه کنند یا نه، اگر به حرفم بخندند چه، ضایع شوم چه، حوصله‌اش را…

هنر درک کردن با کلمات ساده

دخترک مو فرفرو و دوستان دیگرش، هفته‌ای دو روز، هر روز یک ساعت و ربع می‌آیند کلاس زبان. درس هر جلسه‌شان، سه چهار تا لغت است که باید یاد بگیرند. در همین یک ساعت و ربع، زنگ تفریح دارند و خوراکی می‌خورند، بازی آموزشی دارند و با آهنگ درس‌شان باید…