باب اسفنجی هر روز از پاتریک می‌پرسید: در چه روزی هستیم؟
پاتریک: امروز
باب اسفنجی: اوه روز مورد علاقه‌ی من…
به نظرم بامزه رسید که همیشه ” امروز ” روز مورد علاقه‌اش هست. بدون هیچ مناسبت و پیش نیاز خاصی. همین امروزی که در آن قرار داریم و از بس دم دستمان است آن را نمی‌بینیم. آرزو می‌کنیم تعطیلات آخر هفته زودتر برسند و همین‌طور آخر ماه ولی غافلیم که درحال آرزو کردن برای گذشتن زودتر لحظات جاری‌مان نیز هستیم. در کل تاریخ فقط یک ۲۰ مهرماه سال ۱۳۹۷ وجود دارد و ما هم فقط ۲۴ ساعت زمان داریم تا از آن استفاده کنیم. البته این تاریخ‌ هم فقط یک قرار داد است برای درک بهتر زمان وگرنه که روزها و ماه‌ها و سال‌ها که ثابت هستند و طبق برنامه‌شان به دور خودشان و یکدیگر می‌چرخند. از این می‌ترسم که من هم به دور ‌خودم بچرخم یا آنچنان در کف آرزوها  رویاهایم در آینده باشم که امروزم را از کف بدهم.
نقل قولی را خوانده بودم که ” بهترین راه برای پیش بینی آینده، آماده شدن برای آن است”. آماده شدن برای آینده بهترین کاری است که آینده از دیدن آن خوشحال خواهد شد.
اینکه رویاها و آرزوهایم را به آینده بفرستم و خودم با دست پر به آنها ملحق شوم. دستِ پر یعنی همه‌ی لذت‌ها و آموخته‌هایم از امروز. یک آینده‌ی خوب از همین امروز شروع می‌شود مگر امروز همان آینده‌ای نیست که قبل ترها منتظرش بودیم؟
” آه ای جسارت دوست من باش! “ را بارها در ذهنم تکرار کرده‌ام، البته با صدای خودم و تصویر شکسپیر. برایم جالب است که شکسپیر می‌خواسته با جسارت دوست شود. ناسلامتی خودش شکسپیر است و چه حاجت دارد به جسارت؟ در ضمن در تصور من شکسپیر فارسی حرف می‌زند.
جولیا کامرون در کتاب راهِ هنرمند گفته: ” اغلب جسارت، نه استعداد هنرمندی را وسط صحنه می‌نشاند”. در مورد جولیا کامرون تصویر ذهنی‌ای ندارم و جمله‌اش هم آهنگین نیست تا آن را در ذهنم تصور کنم پس می‌روم سراغ نوشتن.
اغلبِ (همه‌ی) افراد موفق استعدادشان را مهم ترین‌ عامل موفقیت‌شان نمی‌دانند. نمی‌گویند که یک نوزاد مستعد به دنیا آمده‌اند سپس بزرگ شده‌اند و موفق شده‌اند. در عوض، تلاش مستمر، پشتکار، یادگیری و… را نام می‌برند.
“جسارت” نیز یکی از این عوامل است که این دو نفر از بزرگ ترین نویسندگان جهان به آن اشاره کرده‌اند.
جسارت یعنی شجاعت و اطمینان به خود. از همان ابتدایِ کار لازمش داریم. شروع کردن فقط یک فعل نیست بلکه یک چالش است؛ ترس دارد نگرانی دارد. با استعداد ترین فرد هم که باشیم برای شروع یک کار، برای تصمیمِ جدید گرفتن، برای تغییر کردن و برای ادامه دادن بیشتر از همه چیز به جسارت نیاز داریم که شجاعت وارد عمل شدن را به ما بدهد.
اوایل داستان‌های کوتاه را برای یادگیری و تمرین زبان انگلیسی می‌خواندم. از وقتی شروع به خواندن نقد داستان‌ها کردم داستان را عمیق تر درک کردم و خواندن داستان‌های کوتاه برایم لذت‌بخش شد. داستان‌هایی که هم کوتاه هستند و می‌شود در مدت زمان کمی آن را تمام کرد و هم مفاهیم مهم و عمیقی در همین صفحات کم گنجانده شده است.
روزی روزگاری ” once upon a time”  نوشته‌ی “نادین گوردیمر”  یکی از این داستان‌های کوتاهِ زیبا است.
داستان در مورد خانم نویسنده‌ای است که به او گفته می شود که باید یک قصه‌ی خواب برای کودکان بنویسد تا دریک کنگره حضور پیدا کند. او قبول نمی‌کند چون بر این باور است که در هنر هیچ بایدی وجود ندارد و این بایدها آزادی هنر را از بین می‌برد.
یک شب از خواب بیدار می‌شود در حالی که صدای پای فردی  در سرش پیچیده است که به اتاقش نزدیک می‌شود. در اتاقش هیچ وسیله‌ای برای دفاع از خود نداشت . مانند یک قربانی به در خیره شده بود و ضربان قلبش تندتر می‌شد. افکار زیادی در سرش می‌چرخید. متوجه می‌شود که فقط ترسیده است و نمی‌تواند خودش را از شر آن افکار رها کند. تصمیم می‌گیرد یک قصه برای خودش تعریف کند تا دوباره به خواب برود.
داستان خانواده‌ای را تعریف می‌کند که در خانه‌ای در حومه‌ی شهر زندگی می‌کنند. زن و شوهری که همراه با پسر کوچک‌شان به یکدیگر عشق می‌ورزند و زندگی مرفه و شادی دارند. یک خدمتکار و یک باغبان نیز کارهایشان را انجام می‌دادند.
آنها از زندگی‌شان لذت می‌بردند تا اینکه پیرزن افسونگر(مادر مرد خانواده)، درباره‌ی برقراری ارتباط با افرادی که در خیابان‌ها هستند به آنها هشدار داد که آنها دزد و قاتل و متجاوز و… هستند و در کمین فرصتی مناسب هستند تا به مردم آسیب برسانند. آنها نیز تصمیم گرفتند از خودشان با بیمه‌ی درمانی و از خانه و ماشین شان با بیمه‌ی آتش سوزی، سیل، تصادف و… محافظت کنند. و از نگهبانی محل یک پلاک” هشدار! نزدیک نشوید” برای سر درِ خانه‌شان نیز گرفتند.
با شنیدن خبر یک سرقت در خارج از محله‌شان، زن از اینکه دزدان از روی دیوار وارد خانه شوند ترسید و تصمیم گرفتند که برای امنیت بیشتراز گیت الکترونیکی برای ورودی منزل‌شان استفاده کنند.
خبر دزدی دیگری شنیدند و این بار تصمیم گرفتند که نرده‌هایی را جلوی در و پنجره‌ها نصب کنند. حالا دیگر از پشت نرده‌ها به آسمان و درخت‌ها نگاه می‌کردند. و یک سیستم هشدار نیز نصب کردند که با اعلام یک هشدار، زنگ‌ها برای همه‌ی اهالی محل به صدا در می‌آمد. دیگر مردم به صدای جیغ هشدارها و فریادها عادت کرده بودند.
در خیابان افرادی را می‌دیدند که به آب و غذا نیاز دارند با اینکه دوست داشتند چند قرص نان به آنها بدهند اما می‌ترسیدند که آنها نقشه‌ای داشته باشند. وقتی برای پیاده‌روی به خیابان‌ها محل رفتند دیگر حواسشان به گل‌های رز و سبزه‌ها نبود چون آنها پشت انبوهی از وسایل مختلف امنیتی و سیم‌های خاردار پنهان شده بودند. میله‌ها و سیم‌های خاردار خانه‌ها را به شکل زندان درآورده بود.
و….
داستان بیانگر تبعات زندگی کردن در ترس است که باعث ایجاد یک زندان برای خودمان می‌شود و رفته رفته خود را محصور در آن می‌بینیم. این خانواده برای در امان ماندن از دست دزد و قاتل‌ها  خودشان را پشت میله‌ها، سیم‌های خاردار و … پنهان می‌کردند. فکر می‌کردند اجتناب از ترس‌هایشان راه‌حل مشکل است. این کار درواقع به ذهن و روحشان آسیب می‌رساند. علاوه بر این هرچه بیشتر تلاش کردند تا از دست دزد و غارتگران فرار کنند این مشکل همگانی تر شد و همه‌ی افراد محل درگیر این مشکل شدند.
برای داشتن زندگی سراسر شاد فقط داشتن پول کافی نیست؛ مادربزرگ خانواده ساحر بود و خانواده در روابط انسانی ناتوان بودند تا با برقراری ارتباط با بقیه‌ی هم نوعانشان، روح خودشان را سیراب کنند. آنها آنچنان سرگرم محافظت از دارایی هایشان بودند که از مهم ترین دارایی زندگی‌شان ” پسرشان” غافل شدند که….

 

اول از همه برویم سراغ اثر دیدرو:
نام این اثر برگرفته از نام دنیس دیدرو (Denis Diderot) فیلسوف معروف  فرانسوی است.او در فقر زندگی می‌کرد و برای مراسم ازدواج دخترش پولی نداشت. کاترین بزرگ، ملکه ‌ی روسیه با آگاه شدن از مشکل مالی دیدرو به او پیشنهاد خرید کتابخانه‌اش را داد.البته به این شکل که کتاب‌ها نزد دیدرو باقی می‌ماند تا زمانی که ملکه به آنها نیاز پیدا کند.
دیدرو با پولی که به دست آورده بود لباس مخمل فاخری خرید که تاثیر زیادی روی زندگی او داشت. دیدرو متوجه شد که باقی وسایلش اصلا در هماهنگی با این لباس زیبایش نیستند و تصمیم گرفت وسایل خانه‌اش را مطابق آن لباس زیبا عوض کند.
” اثر دیدرو” به رفتاری گفته می‌شود که با خرید یک وسیله، خریدهای زنجیره‌ای دیگری نیز اتفاق می‌افتد خریدهایی که تا قبل از آن نیازی به آنها نبود و نوعی مصرف گرایی محسوب می‌شود.
اما نوشتن هم اثر دیدرویی دارد. نوشتن مثل لباس فاخری می‌ماند که با پوشیدن آن متوجه چیزهایی می‌شویم که نیاز به تغییر دارند. نوشتن اول از همه هماهنگی باخودمان را به ارمغان می‌آورد.
نوشتن شفاف کردن مسائله و نزدیک شدن به خود واقعی‌مون. از این رو نوشتن و مصرف گرایی در جملات و کلمات بسیار کمک کننده است.
با نوشتن اول از همه ناهماهنگی‌ها رو متوجه می‌شوی. ناهماهنگی‌هایی که وقتی روی کاغذ میان رو دیگه نمی‌تونی انکار کنی از طرف دیگه چون فقط خودت هستی و کس دیگه‌ای نیست راحت‌تر اونا رو می‌پذیری. بعدش تصمیم می‌گیری برای هماهنگ شدن چه چیزهایی رو تغییر بدی.
با نوشتن شروع می‌کنی ولی در پایان فقط یک نوشته نداری، نوشتن ما را سمت چیزهای جدیدتری سوق می‌دهد.

 

 

کلیپی را می‌دیدم که فردی تصمیم گرفت نیمه‌ی گمشده‌اش را در یک اپلیکیشن بیابد. ویژگی‌های خودش و ویژگی‌های فرد ایده‌آلش را وارد کرد تا او را بیابد. به این صورت که به محض نزدیک شدن به فردی با مشخصات خواسته شده آلارم گوشی‌اش به صدا در می‌آمد ولی دقیقا فرد را مشخص نمی‌کرد. در یک ایستگاه مترو صدای آلارم گوشی بلند شد به اطرافش نگاه کرد و در جستجوی نیمه‌ی گمشده‌اش به اطراف حرکت کرد. وارد واگن شد و صدای آلارم بلند تر شد هر چه نگاه می‌کرد کسی شبیه نیمه‌ی گمشده‌اش به نظر نمی رسید. از واگن خارج شد تا در بیرون او را پیدا کند. مترو حرکت کرد اما صدای آلارم هم قطع شد.
اپلیکیشنی که هر چند بر اساس معیارهای دقیق طراحی شده بود اما موثر نیفتاد. شاید چون خودمان عشق را درست نفهمیده‌ایم نمی توانیم آن را از با صفر و یک‌ها بیان کنیم و آخرسر هم اپلیکیشن مورد ملامت است که عشقی که در اپلیکیشن پیدا شود در اپلیکیشن هم گم می‌شود.
 این توییت زهرا شریفی را خیلی دوست دارم: ” من از جهان بدون ادبیات می‌ترسم. جهانی بدون شعر، بدون غزل، بدون عشق و بدون راز. جهان مطلق، پر آشوب و پر از خشم. جهانی بی نیاز از اشک و خاطره.” 
 من هم از جهانی که انسان‌ها عاجز از یافتن عشق باشند و چشم امید به اپلیکیشن‌ها ببندند می‌ترسم.
بر این باورم که ادبیات، شعر و غزل ما را زودتر به عشق می‌رساند.
این جمله‌ی زیبا را مدت‌ها قبل خوانده‌ام که  “ real eyes realize real lies، چشم های واقعی دروغ‌های واقعی را تشخیص می‌دهند“. بیشتر به خاطر ریتم کلماتش و معنایی که ایجاد کرده‌اند برایم جالب بود. فکر می‌کنم از آن جملات فراموش نشدنی باشد.
چندی قبل هم در رمان بادبادک‌باز از خالد حسینی، اصطلاح دیگری پیدا کردم،” چشم‌ها دروازه‌هایی به سوی روح هستند“. این‌ هم برایم جالب بود.
دیدم وجه مشترک‌شان ” چشم” است. پیدا کردن جملات مختلف در مورد یک کلمه می‌تواند یک کلکسیون جذاب باشد، یک کلکسیون از جملات مختصر و مفیدی که معناهای متفاوتی از یک کلمه را منتقل می‌کنند و به یادماندنی نیز هستند.
برای شروع این جملات چشم دار را پیدا کردم:
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید. سهراب سپهری
ما زیاران چشم یاری داشتیم  خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم. حافظ

 

گاهی وقت‌ها خودم را بدون هیچ هدفی سرگرم بالا و پایین کردن صفحات شبکه‌های اجتماعی می بینم. گاهی اوقات هم با داشتن کارهای مهم‌تر خودم را سرگرم کارهای دیگری می‌بینم که انجام آن‌ها چندان ضروری نیستند. نمی‌دانستم اسم این کار را چه بگذارم، تنبلی، بی‌انگیزگی، طفره رفتن یا ….
تصمیم گرفتم راجع بهش جستجو کنم تا راه حلی پیدا کنم. در Medium به  ” حواس‌پرتی “ رسیدم نتطه‌ی مقابل ” تمرکز “. از تمرکز و ضرورتش زیاد شنیدیم ولی در مورد حواس‌پرتی نمی دانستم که هم می تواند خوب باشد هم بد.
نوع بدش زمانی است که می‌خواهی از انجام کاری سرباز بزنی. نمی‌خواهی با واقعیتی کنار بیایی و توجهت را صرف کار دیگری می‌کنی.
نوع خوبش مثل یک زنگ تفریح برای ذهن می‌ماند و باعث رشد و بهبود می‌شود، درست مثل وقتی که جسم به استراحت نیاز دارد. برای مدتی توجه‌مان را از کاری که مشغول انجام دادنش هستیم بر می‌داریم و اجازه می‌دهیم آزادانه به هر جایی که می‌خواهد برود و چیزهای تازه‌ای را کشف کند.
حواس‌پرتی ۴ سطح دارد:
۱- حواس‌پرتی هدفمند:
یعنی وقتی که مسئله‌ای اذیت‌مان می‌کند توجه‌مان را سمت چیز دیگری ببریم . مثلا وقتی دردی را حس می‌کنیم سرگرم کار دیگه‌ای شویم تا درد کمتری را حس کنیم.

 

۲- تمرکز:
یعنی در مقام کنترل هستید که روی چه مسئله‌ای در یک زمان تمرکز کنید. مثلا گوشی‌تان را سایلنت می‌کنید و عوامل برهم زننده‌ی تمرکز را کنار می‌ذارید تا به کارتان برسید.

 

۳-از خط خارج شده:
وقتی که به چیز غلطی توجه می‌کنید و کنترلی روی توجه‌تان ندارید. مثلا وقتی هم‌کلاسی‌تان ایده‌ای ارائه میدهد ولی شما مشغول چک‌کردن گوشی‌تان هستید.

 

۴- بی توجهی:
وقتی که از فکری به فکر دیگر در حال پرش هستید. نه تنها هیچ کنترلی روی توجه‌تان ندارید بلکه نمی‌توانید بیشتر از یک ثانیه روی چیزی تمرکز کنید. مثلا وقتی که دائم بین شبکه‌های اجتماعی در حال گردش هستید، تحت تاثیر خشم و فکرهای تصادفی‌ای هستید که به ذهن‌تان وارد می‌شوند. به این حالت « monkey mind»گفته می شود چون این افکار شبیه میمونی هست که از ای شاخه به شاخه‌ی دیگری در حال پریدن است.

 

 راه حل: 
  • برای کنار آمدن (اهلی کردن) با این افکار (میمون ذهنی) آن را حبس نکنید.اجازه بدهید هر جایی می‌خواهد سرک بکشد فقط نگاهش کنید.
  • مسیرهای جدیدی را برای پیاده‌روی انتخاب کنید که باعث منحرف شدن افکارتان شود.
  • برای چند ثانیه به جای ساکتی بروید و به فکرهایتان نگاه کنید و سعی کنید آنها را بفهمید.
  • چرت کوتاهی بزنید. این مفید ترین کار برای رها سازی افکار است. این کار هم باعث استراحت می‌شود هم خلاقیت‌تان را به جریان می‌اندازد.

 

 

داشتم برای خودم تصور می‌کردم که جنبه‌های مختلفم را در ظرف‌های یکسان بریزم و مقایسه‌شان کنم. مثلا یک ظرف برای خوشحالی، یک ظرف برای ناراحتی، یک ظرف برای امیدواری، یک ظرف برای عصبانیت، یک ظرف برای تلاش،خلاقیت و … تاببینم گنجایش چه مقدار از آنها را دارم و آیا این میزان ظرفیت‌ها همیشه  ثابت است یا تغییر می‌کند؟
از این به بعد دیگر تصورم یاری نکرد و آمدم سراغ نوشتن…
یکی از دلایل تفاوت آدم‌ها با یکدیگر همین ظرفیت‌هایشان است؛ ظرفیت‌هایی که باید با رشد انسان‌ها رشد کنند. نمی‌شود با چیزی در ۲۰ سالگی خوشحال باشیم و در ۲۵ سالگی هم با همان خوشحال شویم. گاهی آدم‌ها رشد می‌کنند ولی ظرفیت‌هایشان آنقدر نه. گاهی هم ظرفیت‌هایشان بیشتر از خودشان رشد می‌کند.
فکر می‌کنم کنجکاوی‌هایمان راهی به سوی ظرفیت بیشتر است که خودآگاه یا ناخودآگاه ما را به سوی ناشناخته‌ها می‌کشاند. خواندن و نوشتن هم نوعی از کنجکاوی است که در میان کلمات به دنبال چیزهای تازه‌ای هستیم تا به کمک آن دنیای درونمان را بزرگتر کنیم تا از این طریق مشکلاتمان کوچکتر شوند.
” انسان ماشین خیلی پیچیده‌ای است، ما باید به انسان بودنمان به داشتن ظرفیت فراتر از آنچه هستیم، غلبه بر ترس و تاریکی افتخار کنیم. ما انسان‌ها جستجوگران روشنایی هستیم.”
  اینگرید بتانکورت

 

 
خانم مارتا یک مغازه‌ی نان و شیرینی پزی دارد. زنی ۴۰ ساله با قلبی مهربان و دلسوز. 
یکی از مشتری‌هایش مرد میانسالی است که هفته‌ای دو یا سه بار به مغازه‌‌ی او می‌آید و نان‌‌های بیات شده می‌خرد. مردی که لباس‌های رفوشده‌ می‌پوشد اما بسیار مرتب و خوش‌برخورد است. 
خانم مارتا از لکه‌های رنگ روی انگشتانش به هنرمند بودن آن مرد پی می برد؛ هنرمندی را تجسم می‌کند که در اتاق زیر شیروانی زندگی می کند، مشغول کشیدن طرح‌هایش است، نان‌بیات می‌خورد و به کیک‌های خوشمزه‌ی مغازه‌ی خانم مارتا فکر می‌کند. به نظر خانم مارتا آن مرد رو به لاغر شدن بود.
علاقه‌ای نسبت به آن مرد در خانم مارتا درحال شکل گرفتن بود. یک روز کمربند ابریشمی آبی رنگِ خال خالی اش را روی لباسش بست و ترکیب پاک کننده‌ی پوست را هم به صورتش زد و پشت پیشخوان ایستاد. مرد وارد مغازه شد و طبق معمول دو نان بیات شده سفارش داد.
این بار خانم مارتا تصمیم گرفت که مقداری کره داخل نان‌های بیات شده بگذارد و….”

 

 

نوشته‌ی بالا بخشی از داستان  نان های سحرآمیز “witches loafes” ، نوشته‌ی اُ.هنری که اسم مستعار ویلیام سیدنی پورتر، نویسنده‌ی آمریکایی است و داستان‌های کوتاهش به خاطر پایان‌های غافلگیرکننده‌اش شهرت یافته است.
اسم این داستان ربطی به موضوع داستان ندارد و نان‌ها نقشی در روند داستان ندارند. خانم مارتا با گذاشتن کره داخل نان‌های بیات توجهش را به مرد نشان می‌داد و اینکه چقدر او برایش اهمیت دارد. نویسنده این کار خانم مارتا را که قصد دارد تا توجه مرد را جلب کند نوعی سحر می‌داند نه خود نان‌ها را.
داستان در مورد برداشت‌های اولیه‌ی ما از طرف مقابل است که فرضیاتی را در ذهن ما شکل می‌دهد و ما طبق آن‌ها عمل می‌کنیم. با همان برداشت‌ها می خواهیم به افراد کمک کنیم ولی نتیجه‌ی عکس می‌دهد. مصمم می‌شویم که کار نیکی را انجام دهیم اما با اطلاعات بسیار کم از واقعیت که نه تنها هیچ نفعی برای طرف مقابل در پی ندارد بلکه باعث خراب‌تر شدن کارها نیز می‌شود.

 

 

 

 

 

 

ایده، ‌ایده می‌آورد. این همان کاری است که طوفان فکری انجام می‌دهد؛ فردی فکر و ایده‌اش را مطرح می ‌کند و فرد دیگری ایده‌ی دیگری را و به همین ترتیب.
در معرض ایده‌های دیگران قرار گرفتن باعث می ‌شود تا سرو کله ایده خودت هم پیدا شود. این کار نه تنها تبادل ایده‌هاست بلکه ایده‌های جدیدی از میان این ایده‌ها شکل می‌گیرند. طوفان فکری کاری گروهی است.
مدتی است کار دیگری را برای ثبت ایده‌هایم انجام می ‌دهم؛ سعی می‌کنم فکرهایی که به ذهنم می‌رسند را در دفترچه یادداشت یا گوشی‌ام بنویسم. فرقی نمی‌کند کی و کجا. به یکباره فکری از ذهنم می‌گذرد و اگر نگیرمش از ذهنم می‌پرد. حتی اگر دفترچه یادداشت یا گوشی دم دستم نباشد روی اولین کاغذی که ببینم می نویسم فرقی نمی‌کند قبض برق باشد یا تراکت!
بعدا وقتی که آن‌ها را مرور می‌کنم اندازه‌ی بار اول برایم تازه و جالب هستند. گاهی اوقات هم از چیزهایی که نوشته‌ام سر در نمی‌آورم ولی نوشتن آن‌ها را به اندازه‌ی خود فکرهایم دوست دارم. آن‌ها را می نویسم تا دوباره گذرشان به این طرفها بیفتد.
گاهی اوقات نیز فکری می ‌آید و مرا در بر می‌گیرد و می‌برد، گاه به رویاها و گاه به خاطرات.می توانم تصور کنم  زمانی را که در آنجا به سر می‌برم لبخند روی لبانم هست و از بودن در آنجا لذت می‌برم مخصوصا اگر وسط بی حوصلگی‌هایم باشد.مثل آلیس که گردباد او را به سرزمین عجایب برد. سفری پرماجرا و به یادماندنی.