داشتم برای خودم تصور می‌کردم که جنبه‌های مختلفم را در ظرف‌های یکسان بریزم و مقایسه‌شان کنم. مثلا یک ظرف برای خوشحالی، یک ظرف برای ناراحتی، یک ظرف برای امیدواری، یک ظرف برای عصبانیت، یک ظرف برای تلاش،خلاقیت و … تاببینم گنجایش چه مقدار از آنها را دارم و آیا این میزان ظرفیت‌ها همیشه  ثابت است یا تغییر می‌کند؟
از این به بعد دیگر تصورم یاری نکرد و آمدم سراغ نوشتن…
یکی از دلایل تفاوت آدم‌ها با یکدیگر همین ظرفیت‌هایشان است؛ ظرفیت‌هایی که باید با رشد انسان‌ها رشد کنند. نمی‌شود با چیزی در ۲۰ سالگی خوشحال باشیم و در ۲۵ سالگی هم با همان خوشحال شویم. گاهی آدم‌ها رشد می‌کنند ولی ظرفیت‌هایشان آنقدر نه. گاهی هم ظرفیت‌هایشان بیشتر از خودشان رشد می‌کند.
فکر می‌کنم کنجکاوی‌هایمان راهی به سوی ظرفیت بیشتر است که خودآگاه یا ناخودآگاه ما را به سوی ناشناخته‌ها می‌کشاند. خواندن و نوشتن هم نوعی از کنجکاوی است که در میان کلمات به دنبال چیزهای تازه‌ای هستیم تا به کمک آن دنیای درونمان را بزرگتر کنیم تا از این طریق مشکلاتمان کوچکتر شوند.
” انسان ماشین خیلی پیچیده‌ای است، ما باید به انسان بودنمان به داشتن ظرفیت فراتر از آنچه هستیم، غلبه بر ترس و تاریکی افتخار کنیم. ما انسان‌ها جستجوگران روشنایی هستیم.”
  اینگرید بتانکورت

 

 
خانم مارتا یک مغازه‌ی نان و شیرینی پزی دارد. زنی ۴۰ ساله با قلبی مهربان و دلسوز. 
یکی از مشتری‌هایش مرد میانسالی است که هفته‌ای دو یا سه بار به مغازه‌‌ی او می‌آید و نان‌‌های بیات شده می‌خرد. مردی که لباس‌های رفوشده‌ می‌پوشد اما بسیار مرتب و خوش‌برخورد است. 
خانم مارتا از لکه‌های رنگ روی انگشتانش به هنرمند بودن آن مرد پی می برد؛ هنرمندی را تجسم می‌کند که در اتاق زیر شیروانی زندگی می کند، مشغول کشیدن طرح‌هایش است، نان‌بیات می‌خورد و به کیک‌های خوشمزه‌ی مغازه‌ی خانم مارتا فکر می‌کند. به نظر خانم مارتا آن مرد رو به لاغر شدن بود.
علاقه‌ای نسبت به آن مرد در خانم مارتا درحال شکل گرفتن بود. یک روز کمربند ابریشمی آبی رنگِ خال خالی اش را روی لباسش بست و ترکیب پاک کننده‌ی پوست را هم به صورتش زد و پشت پیشخوان ایستاد. مرد وارد مغازه شد و طبق معمول دو نان بیات شده سفارش داد.
این بار خانم مارتا تصمیم گرفت که مقداری کره داخل نان‌های بیات شده بگذارد و….”

 

 

نوشته‌ی بالا بخشی از داستان  نان های سحرآمیز “witches loafes” ، نوشته‌ی اُ.هنری که اسم مستعار ویلیام سیدنی پورتر، نویسنده‌ی آمریکایی است و داستان‌های کوتاهش به خاطر پایان‌های غافلگیرکننده‌اش شهرت یافته است.
اسم این داستان ربطی به موضوع داستان ندارد و نان‌ها نقشی در روند داستان ندارند. خانم مارتا با گذاشتن کره داخل نان‌های بیات توجهش را به مرد نشان می‌داد و اینکه چقدر او برایش اهمیت دارد. نویسنده این کار خانم مارتا را که قصد دارد تا توجه مرد را جلب کند نوعی سحر می‌داند نه خود نان‌ها را.
داستان در مورد برداشت‌های اولیه‌ی ما از طرف مقابل است که فرضیاتی را در ذهن ما شکل می‌دهد و ما طبق آن‌ها عمل می‌کنیم. با همان برداشت‌ها می خواهیم به افراد کمک کنیم ولی نتیجه‌ی عکس می‌دهد. مصمم می‌شویم که کار نیکی را انجام دهیم اما با اطلاعات بسیار کم از واقعیت که نه تنها هیچ نفعی برای طرف مقابل در پی ندارد بلکه باعث خراب‌تر شدن کارها نیز می‌شود.

 

 

 

 

 

 

ایده، ‌ایده می‌آورد. این همان کاری است که طوفان فکری انجام می‌دهد؛ فردی فکر و ایده‌اش را مطرح می ‌کند و فرد دیگری ایده‌ی دیگری را و به همین ترتیب.
در معرض ایده‌های دیگران قرار گرفتن باعث می ‌شود تا سرو کله ایده خودت هم پیدا شود. این کار نه تنها تبادل ایده‌هاست بلکه ایده‌های جدیدی از میان این ایده‌ها شکل می‌گیرند. طوفان فکری کاری گروهی است.
مدتی است کار دیگری را برای ثبت ایده‌هایم انجام می ‌دهم؛ سعی می‌کنم فکرهایی که به ذهنم می‌رسند را در دفترچه یادداشت یا گوشی‌ام بنویسم. فرقی نمی‌کند کی و کجا. به یکباره فکری از ذهنم می‌گذرد و اگر نگیرمش از ذهنم می‌پرد. حتی اگر دفترچه یادداشت یا گوشی دم دستم نباشد روی اولین کاغذی که ببینم می نویسم فرقی نمی‌کند قبض برق باشد یا تراکت!
بعدا وقتی که آن‌ها را مرور می‌کنم اندازه‌ی بار اول برایم تازه و جالب هستند. گاهی اوقات هم از چیزهایی که نوشته‌ام سر در نمی‌آورم ولی نوشتن آن‌ها را به اندازه‌ی خود فکرهایم دوست دارم. آن‌ها را می نویسم تا دوباره گذرشان به این طرفها بیفتد.
گاهی اوقات نیز فکری می ‌آید و مرا در بر می‌گیرد و می‌برد، گاه به رویاها و گاه به خاطرات.می توانم تصور کنم  زمانی را که در آنجا به سر می‌برم لبخند روی لبانم هست و از بودن در آنجا لذت می‌برم مخصوصا اگر وسط بی حوصلگی‌هایم باشد.مثل آلیس که گردباد او را به سرزمین عجایب برد. سفری پرماجرا و به یادماندنی.

 

برنامه ریزی  قرار است تا به ما کمک کند تا روند کارهایمان را بهتر پیگیری کنیم  و کارهای هدفمند انجام دهیم. نه اینکه یک لیست بلند بالایی از همه ی کارهای عقب افتاده و خواسته های ما باشد که بخواهیم با چوب جادویی برنامه ریزی کردن  به یکباره آنها را به انجام برسانیم. این به معنای دست کم گرفتن اهمیت برنامه ریزی نیست فقط از آن طرف ماجرا که خودمان هستیم غافل می شویم که باید این برنامه را اجرا در آوریم تا مثل آن جمله ای نشود که ما در برنامه ریزی کردن بسیار سخت گیر ولی در اجرا تنبل هستیم. سخت گیری در نوشتن برنامه باعث می شود تا عطای آن را به لقایش ببخشیم و تجربه ی ناموفق دیگری در اجرای برنامه  هایمان به جا بگذاریم.
جف اولسون در کتاب برتری خفیف  نکته ی خوبی را برای برنامه ریزی بیان کرده است :” برنامه ای که با آن کارتان را آغاز می کنید برنامه ای نیست که شما را به هدف تان می رساند.”  نکته ای که به اهمیت یک برنامه ی مناسب برای شروع تاکید دارد؛ برنامه ی اولیه ای  که نه تنها هوشمندانه نیست بلکه قطعا قرار نیست ما را به هدف مان برساند فقط باعث می شود کارمان را آغاز کنیم.
یک برنامه ی قابل اجرا گامی درجهت  تقویت عمل گرایی از طریق شروع کردن و مقابله با کمال گرایی نیز می تواند باشد.
همانطور که آشنایی با عادت های افراد موفق می تواند برایمان راهنمایی باشد تا شاید از طریق تکرار آنها بتوانیم به موفقیت برسیم، همان‌قدر در اجرایشان ناموفق هستیم. عادت‌های خوب نیمه‌کاره رها شده که حتی دیگر چشم‌مان را ترسانده‌اند دیگر سراغ عادت جدیدی نرویم، آن‌ها را هم به سرنوشت قبلی‌ها دچار می‌کنیم. نفرین‌شان گریبان‌گیرمان می‌شود.
اخیرا یک مطلبی در مورد همین عادت ها می خوندم که تیترش خیلی نظرم را به خودش جلب کرد. البته یک تیتر معمولی‌ بود ولی نکته‌ای داشت که تا حالا به آن توجه نکرده بودم. برای کلمه ی عادت ( habit) ، از فعل اختیار/ اتخاذکردن ( adopt) استفاده کرده بود تا اینجا هیچ اما کلمه ی adopt  رو قبلا برای  به فرزندی پذیرفتن شنیده بودم که در ترکیب با habit  برایم خیلی جالب به نظر رسید .
نمی دانم این ترکیب جدید را کشف کردم یا خود ساختم ؛ ترکیبی به اسم به فرزندی پذیرفتن عادت ها.
کمی بزرگنمایی است ولی برای اجرای موفقیت‌آمیز یک عادت خوب باید به اندازه ی پذیرفتن سرپرستی یک فرزند به آن اهمیت بدهیم.
برای به فرزندی قبول کردن یک کودک علاوه بر اشتیاق و آمادگی زیاد باید صاحب صلاحیت برای نگهداری و رشد و تربیت کودک هم شناخته شوی. بعد از گرفتن یک کودک، تازه زندگی‌ات وارد مرحله ی جدیدی می شود باید کودکت را پرورش دهی، اخلاق‌هایش را بشناسی و با آن خو کنی و نیازبه مهارتهایی برای رشد و تربیت کودک داری تا با صبوری با او تعامل خوب و مفیدی داشته باشی.
نهادینه کردن یک عادت جدید هم همین است باید با آن مثل یک کودکی رفتار کنم که مشتاقانه مسؤلیت سرپرستی او را پذیرفته‌ام و تغییرات خوب و بد و شرایط آسان و دشواری که در برنامه‌ام ایجاد می‌کند به خصوص در اوایل قبول مسؤلیت را بپذیرم و مرحله به مرحله آن را با صبوری پشت سر بگذارم تا به ثمر برسد. 
 

 

گاهی در نوشته هایم از خودم سوالی می پرسم تا به آن جواب دهم. به سوالی که روی صفحه می آید راحت تر جواب می دهم  ملاحظه ی هیچ چیزی را نمی کنم و جواب های شفافی می دهم. گاهی سوال ها ادامه دار می شود و کار به جاهای باریک کشیده می شود مثل یک گفتگوی دونفره؛ به صرف نوشتن و به میزبانی صفحه کیبورد.
مثل همین آخرین پرسش و پاسخی که با خودم داشتم  چنان محو سوال و جواب ها بودم که یهو دیدم سوال ها و جواب ها را دارم توی هم می نویسم ( اینتر زدن را بعد از هر سوال و جواب یادم رفته بود) . خارج از نوشتن و بعد از آن سوال  و جواب ها یهو  حسی از کنجکاوی بهم دست داد که اصلا بگذار ببینم کدام یک از این ها من واقعی هستم؟ کسی که سوال ها را می پرسد یا کسی که جواب می دهد؟ روی صفحه همه ی نوشته ها مثل هم بودند. سوال جالبی بود که ذهنم را مشغول کرده بود و بهانه ی خوبی شد تا حافظه ام بخش هایی از یک داستان کوتاه که مدتی قبل آن را خوانده بودم ، یادآوری کند. اسم داستان را سرچ کردم و چندین بار آن را خواندم  این بار آن را جذاب تر از دفعه ی اولی که خوانده بودم یافتم.
جملات زیر از بخشی  از داستان کوتاه ” borgeos and I ”  ، من و بورخس  از نویسنده ی بزرگ و معروف آرژانتینی ” خورخه لوئیس بورخس” است.

آن دیگری، همان که اتفاق ها برای او می افتند، بورخس نام دارد.

بورخس را از نامه ها می شناسم و اسمش را بین نام های اساتید یا در فرهنگ مشاهیر می بینم. اغراق است اگر بگویم رابطه ی خصمانه ای داریم . من زندگی می کنم و به زندگی کردن ادامه می دهم تا شاید بورخس نوشته هایش را طرح ریزی کند و این نوشته ها مرا تصدیق خواهند کرد.

سال ها پیش تلاش کردم تا خودم را از بورخس آزاد کنم . از اساطیر حومه ی شهرها به سراغ بازی هایی از جنس پایان ناپذیری و زمان رفتم. اما اکنون این بازی ها متعلق به بورخس است و من مجبورم چیزهای دیگری را تصور کنم.

نمی دانم این ها را من نوشته ام یا بورخس؟ “

پی نوشت: ترجمه ی آزاد از خودم.

 

قبل از تابستان، شاهین کلانتری در باشگاه تولیدکنندگان محتوا چالش تابستانه ی  ۲۰۰ هزار کلمه را مطرح کرد.
تابستان شروع شد و بدون هیچ تصور و ایده ی قبلی برای نوشتن، رفتم سراغش . خیالم راحت بود که می توانم از هرچیزی بنویسم ،انگار که ۲۰۰ هزار کلمه به من هدیه داده شده است و حالا باید آنها را فقط روی صفحه می آوردم. مشتاقانه پشت لپ تاپ می نشستم و رشته ی افکارم را رها می کردم تا مرا به هر جایی که می خواهد ببرد و من فقط باید از آنها می نوشتم . به نوشتن که شروع می کردم هزار کلمه دیگر اندازه ی آن هزار کلمه ی قبل از نوشتن بزرگ به نظر نمی رسید انگار با بیشتر نوشتن ابهت اعداد هم از دست می رود.
بعد از مدتی فهمیدم نوشتن دارد به یکی از برنامه های ثابت روزانه ام تبدیل می شود و کمی بعد تر مطالعه ی روزانه ی کتاب را هم جایگزین مطالعه ی هرازگاهی کردم. اسم دقیقش را یادم نیست ولی اصل خوبی بود که می گفت هر چقدر بیشتر خودت رو مشغول کار مفید بکنی همون اندازه از کارهای غیر مفید فاصله می گیری. حالا تابستان به پایان نرسیده اما من ۲۰۰ هزار کلمه ام را به پایان رسانده ام اما خواندن و نوشتن روزانه ام هم چنان با قدرت پا برجاست و من به این عادت های کوچک روزانه بسیار امیدوارم.
اگر بخواهم رنگی را برای تابستان امسالم انتخاب کنم، رنگی به زیبایی خواندن و نوشتن را انتخاب می کنم.
راستی خواندن و نوشتن در دنیای شما چه رنگی است؟

 

 

جف اولسون در کتاب ” برتری خفیف” فضاپیمای آپولو رو مثال زده که فقط ۲ یا ۳ درصد از کل مسیرش رو در مسیر درست و اصلی قرار داشته. یعنی ۹۷ یا ۹۸ درصد مسیرش رو در مسیر اصلی حرکت نمی کرده.
ژیروسکوپ که قلب سیستم پردازنده ی این فضاپیما محسوب می شه، انحراف از مسیر رو به فضاپیما اعلام می کنه و ازش می خواد که به مسیر درست و اصلی برگرده. اگه فضاپیما و پردازنده با هم صحبت می کردند گفتگوی آنها چیزی شبیه این بود:
پردازنده: فضاپیما، تو در ۱٫۲۷ درجه شمالی هستی. به ۱٫۲۹ برگرد.
فضاپیما: بله… انجام شد.
پردازنده: خب… وای خیلی زیاد شد. حالا در ۱٫۳۰ درجه هستی.۰٫۰۱ درجه به جنوب برگرد.
فضاپیما: مشکلی نیست، این کار را انجام می دهم.
.
.
.
بیشتر مردم فکر می کنند که انحراف از مسیر یعنی شکست. ولی این اصلاحات در طول مسیر هست که باعث رسیدن به هدف می شه. اصلاحاتی که فضاپیمای آپولو رو به سطح ماه رسوند.
ژیروسکوپ درونی ما همون ندایی هست که بهمون میگه باید چه کاری رو انجام بدیم یا چه کاری رو انجام ندیم . در واقع این ندا، انحراف از مسیر رو یادآوری می کنه و ازمون می خواد که با انجام دادن کاری دوباره به مسیر اصلی و درست که به هدفمون می رسه برگردیم. مثل انتخاب یک کتاب نسبت به یک مجله ی زرد پر از شایعات در مورد یک هنرپیشه ی معروف، برای بازگشت به مسیر اصلی.
تا اینجا من فکر می کنم از ندای ژیروسکوپ درونی که بهمون انحراف از مسیر رو اعلام می کنه نباید ناراحت شد چون بلاخره فرصت اصلاح و برگشت به مسیر اصلی وجود داره ولی از بی تفاوت بودن و کاری انجام ندادن براش بباید ترسید ممکنه باعث خارج شدن از مدارمون بشه.