راز آیندهٔ شما…

این روزها رضایت را فقط در داشتن یک برنامهٔ روزانهٔ هدفمند و انجام شدنی می‌دانم. اگر قرار باشد کاری را انجام دهم، فقط به گنجاندن آن در یک برنامهٔ ثابت روزانه/ یک روز درمیان یا هفتگی فکر می‌کنم. این جملهٔ آشنایی است برایم که کار اگر کار خوب باشد، این…

همان کسی باشید که قرار است باشید…

لای یکی از دفترهایم برگه‌ای را پیدا کردم که اندکی مچاله شده می‌نمایاند و خطِ تای محکمی خورده است. مربوط به کلاس زبانم است. یک بازی داشتیم بدین صورت که به گروه‌های چند نفره تقسیم می‌شدیم و پشت سر هم به ردیف می‌ایستادیم. پشت هر کسی هم یک برگه چسبیده…

هر چه رُندتر و دورتر، بهتر!

می‌گویم سعی کن یک جوری از مهارتت پول دربیاوری. می‌گوید دوست دارم کارهایم را دلی انجام بدهم. وقتی از تهِ دلم کاری را انجام می‌دهم، حوصله بیشتری دارم و زودتر تمامش می‌کنم. فقط بدی‌اش این است که هرازگاهی این حس به من دست می‌دهد. پایِ پول و سفارش و ...…

زندگی یک اسب پیش‌کشی است!

من نمی‌توانم درباره زندگی به طور جدی فکر کنم، باز عمل کردن بهتر از دستم بر می‌آید. اما نگاهی خوب به آن دارم. نه اینکه همه چیزش رو به راه باشد، نه. بیشتر به خاطر آنکه ما را وا می‌دارد رو به راهش کنیم. اگر قرار نبود خودمان، زندگی‌مان و…

میله پرشی به نام شرایط!

از اوایل قرن بیستم میلادی وقتی می‌خواستند قدرت پرش ورزشکاران رشته پرش ارتفاع و پرش با نیزه را در مسابقات تعیین کنند، میله‌های پرش را به تدریج بالاتر می‌بردند تا ببینند کسی می‌تواند از روی آن بپرد یا نه. اصظلاح «Rise The Bar» هم ریشه در همین اتفاق دارد و…

چند نکته از ست گادین برای موفقیت در کار و زندگی

امشب مقاله‌ای رو در مدیوم خوندم که عنوانش این بود «دوازده درس از ست گادین برای کارآفرینان». همه‌شون کاربردی و مفید بودند اما چند نکته‌ش که به نظرم خیلی جدید هستند توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. همونا رو با اندکی حذف و اضافه از خودم اینجا می‌نویسم. یک:…

شکوهِ خودساختگی

مثل بعضی از دستورهای پخت کیک که در آن هم نمک می‌ریزی و هم شکر و بعد طعم خاصی پیدا می‌کند و نه شیرینِ شیرین است و نه نمکیِ نمکی، از شنیدن نام «خودساخته» نمی‌دانم حس خوب پیدا کنم یا بد. ولی مثل وقتایی که در موقعیتی ظاهرا پنجاه پنجاه…

که چی بشه؟

امشب داشتم مستندی درباره آفریقا و کشور ساحل عاج را از تلویزیون می‌دیدم. فکر کنم شبکه سه بود. همیشه شناخت مردمان جدید و فرهنگ‌هایشان را دوست داشتم خصوصا جاهای کمتر شناخته‌شده را. چهره‌شان، موهای فرفری‌شان، چشم‌ها، لبخندها و حجاب‌شان بیشتر از همه توجهم را جلب کردند. من هم دقیق‌تر و…

در خیال روزهای روشن یا توهم؟

دخترک از همه جا بریده بود. شوقی در دلش نمانده بود. برای رهایی به قرص رو آورد. از مدرسه که می‌آمد قرصش را می‌خورد و می‌خوابید. حاجت نطلبیده‌اش را در خواب یافت؛ در رویایش سروکله پسری پیدا شد که او را تا بالای ابرها می‌برد. رنگ زندگی به اوقات بیداری…

وقتی تلاش نمی‌کنم…

اگر به من بود مستقیم می‌رفتم سر ایستگاه سی سالگی پیاده می‌شدم. دیگر مجبور نبودم هی تلاش کنم، فکر کنم، خسته شوم، امیدوار شوم، هی بخواهم و نشود، بعدش نخواهم و بشود، به آینده فکر کنم، به درست شدن و درست کردن، حالم خوب نباشد، خوشی‌های کوچکی پیدا کنم و…