نوشتن، هنرِ فرو ریختن و بهتر بنا کردن است

مدتی قبل به توصیه دوستی داستان کوتاه تپه‌هایی چون فیل‌های سفید، «Hills like white elephents»، از ارنست همینگوی را خواندم و بسیار بی‌معنی یافتمش. نه هیچ داستانی، نه هیچ پیامی و نه هیچ جمله یا پاراگراف برجسته‌ و عمیقی که بتوان یه یاد سپردش. فقط دیالوگ‌های بین آقا و دختری…

داستان یک دروغ

بین خواب و بیداری بودم که یکهو پرسید مگر قرار نبود امروز این داستان را بخوانی و تمامش کنی؟ صدایش جدی بود نتوانستم خودم را به نشنیدن بزنم گفتم چرا قرار بود. یکی دوصفحه‌اش را خواندم با آن ارتباط برقرار نکردم. گفت ولی قرار گذاشته بودی که بخوانی و تمامش…

لاتاری

در صبح یک روز دلنشین و آفتابی در تابستان، اهالی یک دهکده در حال حرکت به سوی میدانی در مرکز شهر بودند تا در قرعه کشی‌ای که در سرتاسر شهرها برگزار می‌شد شرکت کنند. مردها از کشاورزی و مالیات‌ها حرف می‌زدند و ز‌ن‌ها نیز حرف و حدیث‌های بی‌پایه و اساس…

داستان ” روزی روزگاری”

اوایل داستان‌های کوتاه را برای یادگیری و تمرین زبان انگلیسی می‌خواندم. از وقتی شروع به خواندن نقد داستان‌ها کردم داستان را عمیق تر درک کردم و خواندن داستان‌های کوتاه برایم لذت‌بخش شد. داستان‌هایی که هم کوتاه هستند و می‌شود در مدت زمان کمی آن را تمام کرد و هم مفاهیم…

داستان ” من و بورخس”

گاهی در نوشته هایم از خودم سوالی می پرسم تا به آن جواب دهم. به سوالی که روی صفحه می آید راحت تر جواب می دهم  ملاحظه ی هیچ چیزی را نمی کنم و جواب های شفافی می دهم. گاهی سوال ها ادامه دار می شود و کار به جاهای…