متشکرم که متولد شدی آنه

دخترکِ پرحرفِ مو قرمزِ جذابی که خودش فکر می‌کند خوشکل نیست، شاید نداند که ما چقدر خودمان را در او دیده‌ایم. در داشتن و بیان احساسات سرشارش، در شور و شوقی که نسبت به گل‌ها و طبیعت دارد، در بی‌پروایی‌اش در گفتن حرف‌هایش، در تصورات جسورانه‌اش و آرزوهای رنگارنگش، در…

به تعدادی داستان برای زنده ماندن نیازمندیم!

کِن کیسی می‌گوید: «گور پدر واقعیت، ما به داستان نیاز داریم.» و این روزها بیشتر به داستان نیاز داریم تا از شر واقعیت به آن پناه ببریم. تا بتوانیم در میان کلمات خودمان را بیابیم و به خودمان بیاییم. واقعیت از آنهایی نیست که با زُل زدن بتوان آن را…

زندگی به شرط قصه

یک گاز به سیب می‌زدم و یک رج خیال می‌بافتم. طعم خیال بر طعم سیب می‌چربید. خیال چه را می‌کردم یادم نیست اما مثل وقتی که فیلم می‌بینی و به جای حساسش رسیده است دوست نداشتم از پایش بلند شوم. فقط دوست داشتم پی‌اش را بگیرم تا خیالم از دهان…

لاتاری

در صبح یک روز دلنشین و آفتابی در تابستان، اهالی یک دهکده در حال حرکت به سوی میدانی در مرکز شهر بودند تا در قرعه کشی‌ای که در سرتاسر شهرها برگزار می‌شد شرکت کنند. مردها از کشاورزی و مالیات‌ها حرف می‌زدند و ز‌ن‌ها نیز حرف و حدیث‌های بی‌پایه و اساس…

داستان ” روزی روزگاری”

اوایل داستان‌های کوتاه را برای یادگیری و تمرین زبان انگلیسی می‌خواندم. از وقتی شروع به خواندن نقد داستان‌ها کردم داستان را عمیق تر درک کردم و خواندن داستان‌های کوتاه برایم لذت‌بخش شد. داستان‌هایی که هم کوتاه هستند و می‌شود در مدت زمان کمی آن را تمام کرد و هم مفاهیم…

داستان “نان‌های سحرآمیز”

  " خانم مارتا یک مغازه‌ی نان و شیرینی پزی دارد. زنی 40 ساله با قلبی مهربان و دلسوز. یکی از مشتری‌هایش مرد میانسالی است که هفته‌ای دو یا سه بار به مغازه‌‌ی او می‌آید و نان‌‌های بیات شده می‌خرد. مردی که لباس‌های رفوشده‌ می‌پوشد اما بسیار مرتب و خوش‌برخورد…