دغدغه‌های من، دغدغه‌های اونا

اگر بخواهم همه‌ی-تقریبا همه‌ی- ذهن امروزم را بریزم روی داریه، اینها خواهند بود: -امروز داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر از ترجمه‌هایم عقبم و چطور می‌توانم به برنامه‌ا‌م برسم. حجم کارهایم رو به دو نیم تقسیم می‌کنم و وسط ماه می‌بینم، برنامه چجوری پیش رفته. بیشتر وقتا، کارهای نیمه…

شما گذر زمان را چگونه متوجه می‌شوید؟

مامان به بابا می‌گوید سال‌ها عین ماه می‌گذرند. بابا هم می‌گوید آره سال‌های الآن سال نیستند. امروز فهمیدم که دو ماه از نوشته‌ی زمستان، بهار دل‌ها گذشته است. خوشحال بودم که سه ماه تا پایان سال مانده و اتفاق‌های خوبی را رقم می‌زنم. دو ماهش گذشت. در این دو ماه،…

اخلاقم این است که…

ما به داشتن روابط سالم با آدم‌ها نیازمندیم. به بازخوردها، به داشتن خوشحالی‌های مشترک و در کنار هم بودن‌ها در لحظات دشوار نیازمندیم. اما وقتی رفتارهای خاص و عجیب‌وغریبی داریم، مثلا خیلی محکم می‌گوییم اخلاقم این است که...، رفتارم این است که....، باید انتظار رفتارهای خاص و عجیب‌وغریب از سوی…

دریچه‌ای به سوی ساده‌ترین، خلاقانه‌ترین و صادق‌ترین دنیاها

نمی‌دانم چرا چشم همه‌مان به آدم‌های هم‌سن یا بزرگتر از خودمان است. آنها را جدی‌تر می‌گیریم و به نظرمان مطرح‌تر می‌آیند. گفتم مطرح‌تر و نه لزوما خوب. ولی از کوچکترها غافلیم. فکر می‌کنیم چون کوچکتر از ما هستند، هنوز توی دنیای بچه‌گانه‌شان هستند. البته در ایام دور، این پیش‌فرض ذهنی…

تمام عیار نباش؛ فقط کمی بهتر باش

زندگی‌تان سرشار از نقص و کمبودهاست. نگاه دقیق‌تری به بدن‌تان، به افکارتان، به خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنید، به ماشینی که می‌رانید، به روابط‌تان، به سیاست‌های کشورتان و غیره بیندازید. ازدرون و بیرون با نقص و کمبودها احاطه شده‌اید و همیشه همین‌گونه خواهد بود. آنچه می‌توانی برای بهتر کردن…

هدف اول شدن نیست…

چند روز پیش برای دوستی که در رقابتی نفر اول نشده بود نوشتم «این تلاش و اراده رو تبریک می‌گم. شاید از اول نشدنت ناراحت هم شده باشی ولی در کنارش تجربیات و حس‌های جدیدی هم کسب کردی که ارزشمندند. به امید موفقیت‌های بیشتر.» کمی که فکر کردم دیدم این…

تو هستی که هستم

چشمانمش را بسته بود و داشت آهنگ‌های دانلود شده تلگرام را یکی یکی گوش می‌کرد. یکهو به خودش آمد که دارد عکس‌های گالری گوشی‌اش را هم می‌بیند. همه‌اش عکس‌های خودش بودند. می‌توانست حدود حال‌وهوای زمان آنها را هم به خاطر بیاورذ. حال‌وهوایی که عکس آن لبخندهای شسته‌رفته‌اش در عکس بودند.…

مزمزه کردن کلمات

در خیابان از کنار دو پسر نوجوان رد می‌شدم که صحبت‌هایشان را شنیدم. یکی‌شان به دیگری می‌گفت «حاجی! برا امشب اگه تیریپ شخصیت بود به منم خبرش رو بده هماهنگ شیم.» کمی که دور شدم شروع کردم جمله‌اش را با خودم زمزمه کردن. حتی سعی کردم لحنش را هم تقلید…