رویاهایت تابو نیستند، از آنها سخن بگو

مستندی درباره خانه سالمندان را در تلویزیون می‌دیدم . با پیرمردهایی گفتگو می‌کرد که سالها در آنجا بودند و داشتند تاثیر فاکتورهای روانشناسی مانند گفتگو، برقراری ارتباط و غیره را روی بهبود حال‌شان بررسی می‌کردند. از یکی‌شان پرسید در این چند سالی که در اینجایی با کسی دوست شده‌ای؟ با…

مرسی که چشمت می‌بینه

آگهی تلگرامی‌ای را یکبار از روی آن گذشته بودم برای بار دوم اتفاقی دیدم و بلافاصه سلول‌های مغزی‌ام دست‌به‌دست هم دادند و دوستی را به خاطرم آوردند که آن آگهی به نظر مناسبش بود. برایش فرستادم و در جواب گفت: «حتما. مرسی زهرا جان که چشمت می‌بینه.» خودم از توصیه‌ها…

تو چرا ذوق کردی؟

در خیابان بودیم اما من بیشتر درون خودم بودم. برعکس شورواشتیاقش برای خرید کردن و قیمت گرفتن و از این مغازه به آن مغازه رفتن، حال خودم را به اضافه نور خورشیدی که به صورتم می‌خورد و سعی می‌کردم با سلول‌های صورتم گرمای خفیفش را در هوای سرد زمستانی حس…

یکدیگر را دعوت کنیم به …

گاهی اوقات به جای اینکه از افراد توقع داشته باشیم لبخند بزنند تا صرفا لحظات شاد و خوبی را با هم به اشتراک بگذاریم، می‌توانیم از آنها بخواهیم اگر حالت خوب نیست می‌توانی گریه کنی می‌توانم در این لحظات هم همراهت باشم. اگر نمی‌توانی حالت را به شکل کلمه و…

اندکی درایت لطفا…!

کتاب " مرغ مقلد" را به تازگی خوانده‌ام. البته کتاب نوجوان است و من آن را با کتاب " کشتن مرغ مقلد" اشتباه گرفته بودم. مهم این است که اتفاقی با کتابی آشنا شدم و ارتباط خوبی با آن برقرار کردم. اسم کتاب برایم نکته‌ای دارد که در چند کتاب…