آغوش‌هایی به وسعت نگاه‌هایمان

چیزی در چهره‌اش باعث شد تا درد دل کنم. نگاهش را غرق در نگاهم کرد. نه از آن نگاه‌های کاوشگر و مزاحم. نگاهی محبت‌آمیز، بزرگ مانند آغوشی باز. از کتاب «زندگی دومت زمانی آغاز می‌شود که می‌فهمی فقط یک زندگی داری»

آن همه نزدیک، این همه دور

یکی از نکته‌هایی که تا اینجای زندگی‌ام فهمیده‌ام این است که خیلی از دوستی‌هایمان پایدار نیست. منظورم این است که آن حس و حال و اشتیاق اولیه را نمی‌شود به صورت همیشگی داشت. منظورم رابطه‌های دوستانه‌مان هستند. یک زمان با دوستان دوران کودکی چقدر گرم گرفتیم و بازی کردیم، یک…

بزرگترین خیری که به دیگران می‌رسانیم…

کمی که از آدم‌ها فاصله بگیریم و خودمان را در هر تصمیم و ترجیح و انتخاب‌شان شریک ندانیم، در کمال تعجب می‌بینیم که عه! آنها خودشان هم عقل و شعور و دست و پا دارند و می‌توانند تصمیم بگیرند و انتخاب کنند و خوشحال هم باشند. می‌بینیم که لازم نیست…

اخلاقم این است که…

ما به داشتن روابط سالم با آدم‌ها نیازمندیم. به بازخوردها، به داشتن خوشحالی‌های مشترک و در کنار هم بودن‌ها در لحظات دشوار نیازمندیم. اما وقتی رفتارهای خاص و عجیب‌وغریبی داریم، مثلا خیلی محکم می‌گوییم اخلاقم این است که...، رفتارم این است که....، باید انتظار رفتارهای خاص و عجیب‌وغریب از سوی…

همیشه دوستی‌های جدید بساز

درک سیورز می‌گوید: «هنگامی که رشد و تغییر می‌کنید، دوستان قدیمی و خانواده‌تان به صورت ناآگاهانه روی همان فردی که قبلا بودید، حساب باز می‌کنند. افرادی را که از تغییرتان استقبال نمی‌کنند و شما را به آن تشویق نمی‌کنند، رها کنید.» از زمانی که جرقه‌ یک تغییر در ذهن‌مان زده…

باشد که رقصیدن ما را برهاند

ذهنم خالیِ خالی شده است. گویی فکرها و کلمات از من رخت بربسته‌اند. ولی من انگشتانم را روی کیبوردها به حرکت وا می‌دارم. مثل آدم خجالتی‌های توی عروسی‌ها و جشن‌ها که با اکراه و به زور به میان آورده می‌شوند. و هی می‌گویند من بلد نیستم، من بلد نیستم. ولی…

رویاهایت تابو نیستند، از آنها سخن بگو

مستندی درباره خانه سالمندان را در تلویزیون می‌دیدم . با پیرمردهایی گفتگو می‌کرد که سالها در آنجا بودند و داشتند تاثیر فاکتورهای روانشناسی مانند گفتگو، برقراری ارتباط و غیره را روی بهبود حال‌شان بررسی می‌کردند. از یکی‌شان پرسید در این چند سالی که در اینجایی با کسی دوست شده‌ای؟ با…

مرسی که چشمت می‌بینه

آگهی تلگرامی‌ای را یکبار از روی آن گذشته بودم برای بار دوم اتفاقی دیدم و بلافاصه سلول‌های مغزی‌ام دست‌به‌دست هم دادند و دوستی را به خاطرم آوردند که آن آگهی به نظر مناسبش بود. برایش فرستادم و در جواب گفت: «حتما. مرسی زهرا جان که چشمت می‌بینه.» خودم از توصیه‌ها…

تو چرا ذوق کردی؟

در خیابان بودیم اما من بیشتر درون خودم بودم. برعکس شورواشتیاقش برای خرید کردن و قیمت گرفتن و از این مغازه به آن مغازه رفتن، حال خودم را به اضافه نور خورشیدی که به صورتم می‌خورد و سعی می‌کردم با سلول‌های صورتم گرمای خفیفش را در هوای سرد زمستانی حس…

یکدیگر را دعوت کنیم به …

گاهی اوقات به جای اینکه از افراد توقع داشته باشیم لبخند بزنند تا صرفا لحظات شاد و خوبی را با هم به اشتراک بگذاریم، می‌توانیم از آنها بخواهیم اگر حالت خوب نیست می‌توانی گریه کنی می‌توانم در این لحظات هم همراهت باشم. اگر نمی‌توانی حالت را به شکل کلمه و…