دلِ تا شب پیش رفتن

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را «شارل بودلر» این نگاه به مرگ را دوست داشتم. برای من، امید در آن موج می‌زند. تضمینی نبودن و همیشگی نبودن…

لک‌لک‌ها؛ اسوه‌ی سکوت و صبر و سرعت

داشتیم از تلویزیون مستندی را درباره‌ی لک‌لک‌ها و ماهی‌ها می‌دیدیم. به نظرم بی‌هیجان می‌آمد ولی با دیدن دقت مامانم در نگاه کردن‌شان من هم سعی کردم دقت و توجهش را تقلید کنم. نگاهِ باتوجهم به تلویزیون بود اما ذهنم جاهای دیگر. حتی اسم‌شان را هم دقیق نفهمیدم. از روی پاها…

زندگی یک تناقض است

دوست دارم تصور ایدئالی از خودم و جهان اطرافم داشته باشم، ولی از چپ و راست با واقعیت برخورد می‌کنم و بسته به شرایط، گاهی اوقات، بیشتر اوقات یا همیشه، به آن تن می‌دهم و ایدئال‌هایم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شوند. در سر چیزی دارم، ولی اندکی از آن دستم بر…

دامن از صحبت فراهم چینم

بیت‌هایی که در ادامه می‌آیند بخشی از تأملات سعدی است که درباره عمر گذشته‌اش افسوس می‌خورده و این بیت‌ها را مناسب حال خود می‌گوید. این بیت‌ها در گلستان سعدی، بخش مقدمه، سبب تألیف کتاب، آمده‌اند. البته من بخش‌هایی از آن را می‌آورم که قطعا لذت خواندن کامل بیت‌ها را ندارد،…

بابت تصمیمت عذرخواهی نکن

بابت تصمیمت عذرخواهی نکن. با تمام عقل و شعور و خواسته‌ی الآنت این تصمیم رو گرفتی و نیازی نیست بابتش از یکی دیگه معذرت بخوای. اگه عدرخواهی کنی یعنی خودت هم بهش باور نداری. بذار تصمیمت محکم جلوه کنه. بهت میگن بچه‌ای و اینجوری می‌خوان تصمیمت رو جدی نگیرن. توجهی…

هزارتویی به اسم زندگی و انسان

کمی بیشتر که با کلمات، تاریخچه و مفهوم‌شان آشنا شویم، شکل دیگری برایمان می‌گیرند و جذاب‌تر می‌شوند. دقیقا مثل آدم‌ها. این چند روز، کلمات هزارتو و Second childhood به نظرم جالب آمده‌اند: هزارتو. بر اساس افسانه‌های یونانی، هزارتو نام سازه‌ای بوده است که صنعتگرِ افسانه ای یونان دایدالوس، به سفارش…

ما مثل گِل سفالگری هستیم…

- ما مثل گل سفالگری‌ای هستیم که اینقدر در دستان زندگی کج و کوله میشیم تا در نهایت شکل درست خودمون رو بگیریم. - سخاوت هر کسی رو از روی کلماتی که با شما به اشتراک میذاره اندازه بگیرید. فقط بدگویی‌ها، گله و شکایت‌ها و طلبکاری‌هاش رو میاره پیش‌تون، یا…

جوان‌تر از آنیم که …

چند روزی‌ است که غرق در فکرهای منفی‌‌ام. فقط همین انگشت‌هایی که دارم با آنها می‌نویسم از سطح اقیانوس فکرهای منفی‌ام بالاتر مانده‌اند و دارند زندگی را تجربه می‌کنند. اما امروز یک‌هو فکری از ذهنم رد شد که دستم را کشید بالاتر. توانستم نفس تازه‌ای بکشم و اکسیژن تازه به…

به ادامه دادن ادامه بده

امروز، به مامانم نگفتم «مامان، نیگا مازوت رفته تو دهنم» و او هم نیگانکرده بگوید اوهوم. خانه جلا یافته بود و رنگ فرش‌هایمان دو درجه‌ای روشن‌تر شده بودند. نخیر، نداده‌ایم قالیشویی. مامانم گفت بوی بهار می‌آید و در را باز گذاشت تا بغل‌بغل بهار به مهمانی‌مان بیایند. گلدان‌ها را هم…

واقعیت خطرناکه یا توهم واقعیت؟

یک: جمله‌ای از کتاب ملت عشق در ذهنم مانده که «دیگر برای مقابله با دنیای بیرون نیرویی در درون نداشت». این برای مردی بود که همسر و فرزندش را از دست‌داده و ناکامی‌های زیادی در زندگی‌اش داشت. اما من دو مفهوم فوق‌العاده از آن برداشت کردم؛ دنیای بیرون و نیروی…