لک‌لک‌ها؛ اسوه‌ی سکوت و صبر و سرعت

داشتیم از تلویزیون مستندی را درباره‌ی لک‌لک‌ها و ماهی‌ها می‌دیدیم. به نظرم بی‌هیجان می‌آمد ولی با دیدن دقت مامانم در نگاه کردن‌شان من هم سعی کردم دقت و توجهش را تقلید کنم. نگاهِ باتوجهم به تلویزیون بود اما ذهنم جاهای دیگر. حتی اسم‌شان را هم دقیق نفهمیدم. از روی پاها…

بنگریم درون را و حال را…

می‌خواستم بنویسم تا مجبورم نشوم صحبت نمی‌کنم. ندای درونم گفت واقعا؟! خب منظورم بعضی وقت ها است که انگار چشمه حرف زدنم خشک می‌شود. دوست دارم فقط ببینم و گوش کنم و فکر کنم و خیال کنم تازه لذت هم ببرم . اختیار را می دهم دست ذهنم هر کجا…