دلِ تا شب پیش رفتن

مرگ است که تسکین می‌دهد افسوس! مرگ، امکانِ زندگی‌ست غایتِ زندگی‌‌ست و تنها امید که چونان اِکسیری برپامی‌دارد و سرمست می‌کند و ارزانی می‌دارد دلِ تا شب پیش‌رفتن را «شارل بودلر» این نگاه به مرگ را دوست داشتم. برای من، امید در آن موج می‌زند. تضمینی نبودن و همیشگی نبودن…

تو رهایی تا پرواز کنی

تو از همان اول، راز و جادویی را که در درونت بود دیدی این را که تو فقط یک پرنده‌ی آوازخوان نیستی تو آن نغمه را سروده‌ای. تو فقط یک پرنده‌ی رها نیستی تو رهایی تا پرواز کنی. و تو فقط یک پرنده‌ی سرکش نیستی تو مالک آسمانی. پی‌نوشت: نوشته‌ی…

نکته‌ روح‌فزا از دهن دوست بگو

الآن یادم اومد می‌خواستم ترجمه‌ی یه متنی درباره‌ی استانداردهای زیبایی‌ای که از رسانه‌ها به خوردمون داده میشه و باعث میشه احساس کنیم همه خوشکل‌اند و ما کمتر خوشکل‌ایم رو اینجا هم بنویسم. خاک تو سرشون! چی گیرشون میاد به آدما حس بد نسبت به خودشون بدن؟ مگه حس خوب دادن…

دامن از صحبت فراهم چینم

بیت‌هایی که در ادامه می‌آیند بخشی از تأملات سعدی است که درباره عمر گذشته‌اش افسوس می‌خورده و این بیت‌ها را مناسب حال خود می‌گوید. این بیت‌ها در گلستان سعدی، بخش مقدمه، سبب تألیف کتاب، آمده‌اند. البته من بخش‌هایی از آن را می‌آورم که قطعا لذت خواندن کامل بیت‌ها را ندارد،…

ما مثل گِل سفالگری هستیم…

- ما مثل گل سفالگری‌ای هستیم که اینقدر در دستان زندگی کج و کوله میشیم تا در نهایت شکل درست خودمون رو بگیریم. - سخاوت هر کسی رو از روی کلماتی که با شما به اشتراک میذاره اندازه بگیرید. فقط بدگویی‌ها، گله و شکایت‌ها و طلبکاری‌هاش رو میاره پیش‌تون، یا…

من نفهمیدم چرا می‌نویسم

من نفهمیدم چرا می‌نویسم از خودم می‌گویم یا از دنیا برای خودم می‌نویسم یا برای دیگران اینقدر فهمیدم که پای کسی یا چیزی در میان است از من و دنیا بیشتر از من و دیگران بزرگتر. «بیژن جلالی» می‌توان در آغوش کلمات شاعران و نویسندگان آرام گرفت. آنها حرف‌های دل‌مان…

چند ایده برای ترک منطقه آسایش

یک نفر کامنت جالبی در زیر یکی از پست‌های مدیوم که درباره «هیچ چیز در درون منطقه آسایش رشد نمی‌کند» بود، گذاشته بود. گفته بود: «اینطور نیست. وزنم در درون منطقه آسایشم رشد می‌کند.» نویسنده مقاله هم به بهانه همین کامنت، مقاله جدیدی نوشته و می‌گوید برای بیرون رفتن از…

آنقدر در دلم هستی که…

خواندن بعضی جملات و شعرهای کوتاه چنان نغز و سرشار هستند که جز سکوت و بهت از قدرت کلمات‌شان، کاری از دست آدم بر نمی‌آید. شاعران و نویسندگانی که مرزهای معنا و خلاقیت را فرسنگ‌ها جابجا می‌کنند تا زیبایی‌های درک کرده‌شان را به ما بنمایانند. آنان این چنین خوب چرایند.…

بگذار باشم …

مردم وقتی موافق چیزی نیستند قضاوتش می‌کنند. آنها موافق زندگی‌ام نیستند؛ نه به این خاطر که نویسنده‌ام بلکه به این خاطر که فکر می‌کنند باید بروم بیرون و شغلی «واقعی» بیابم. «به عنوان یک نویسنده درآمد کافی نداری؛ به اندازه کافی از خانه بیرون نمی‌روی؛ باید بروی بیرون و مردم…

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را …

«بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش» در اینستاگرام به دام این شعر افتادم و دل از دستم برفت. داشتم خوب‌رویی را تصور می‌کردم که لبه‌های تیزش در مسیر رود آنقدر به سنگ‌های مسیرش برخورد می‌کند که صیقل یافته و کمالاتش دوچندان می‌شود. خون در…