من نفهمیدم چرا می‌نویسم

من نفهمیدم چرا می‌نویسم از خودم می‌گویم یا از دنیا برای خودم می‌نویسم یا برای دیگران اینقدر فهمیدم که پای کسی یا چیزی در میان است از من و دنیا بیشتر از من و دیگران بزرگتر. «بیژن جلالی» می‌توان در آغوش کلمات شاعران و نویسندگان آرام گرفت. آنها حرف‌های دل‌مان…

چند ایده برای ترک منطقه آسایش

یک نفر کامنت جالبی در زیر یکی از پست‌های مدیوم که درباره «هیچ چیز در درون منطقه آسایش رشد نمی‌کند» بود، گذاشته بود. گفته بود: «اینطور نیست. وزنم در درون منطقه آسایشم رشد می‌کند.» نویسنده مقاله هم به بهانه همین کامنت، مقاله جدیدی نوشته و می‌گوید برای بیرون رفتن از…

آنقدر در دلم هستی که…

خواندن بعضی جملات و شعرهای کوتاه چنان نغز و سرشار هستند که جز سکوت و بهت از قدرت کلمات‌شان، کاری از دست آدم بر نمی‌آید. شاعران و نویسندگانی که مرزهای معنا و خلاقیت را فرسنگ‌ها جابجا می‌کنند تا زیبایی‌های درک کرده‌شان را به ما بنمایانند. آنان این چنین خوب چرایند.…

بگذار باشم …

مردم وقتی موافق چیزی نیستند قضاوتش می‌کنند. آنها موافق زندگی‌ام نیستند؛ نه به این خاطر که نویسنده‌ام بلکه به این خاطر که فکر می‌کنند باید بروم بیرون و شغلی «واقعی» بیابم. «به عنوان یک نویسنده درآمد کافی نداری؛ به اندازه کافی از خانه بیرون نمی‌روی؛ باید بروی بیرون و مردم…

دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را …

«بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند رونده باش» در اینستاگرام به دام این شعر افتادم و دل از دستم برفت. داشتم خوب‌رویی را تصور می‌کردم که لبه‌های تیزش در مسیر رود آنقدر به سنگ‌های مسیرش برخورد می‌کند که صیقل یافته و کمالاتش دوچندان می‌شود. خون در…

کلمه گرفتگی

وقتایی هم هست که سر تا پا کلمه‌ای. دوست داری فقط خودت را برسانی به قلم و کاغذی و هی بنویسی. کلمات دارند از ذهنت سر می‌روند. شعر خواندن از آن وقت‌هایی است که حس نوشتن به من دست می‌دهد. انگار ندای درونم را بیدار می‌کند. شروع می‌کنم به نوشتن.…

اما شناختن را که آموختم…

‌امسال حواسم بیشتر به بهمن ماه است. رد پای بهار را بیشتر در آن می‌جویم، در خیابان مغازه‌هایی که پر از کادوهای ولنتاین‌اند بیشتر به چشمم می‌آید؛ بنظرم چهره خیابان را زیباتر می‌کنند. به این نتیجه رسیده‌ام برای آنهایی که تولدشان در بهمن ماه است آدم خیلی دغدغه هدیه دادن…

ما اولین شاعران جهان خویشیم

جبران خلیل جبران می‌گوید:«اولین شاعر جهانحتما بسیار رنج برده استآنگاه که تیر و کمانش را کنار گذاشتو کوشید برای یارانشآنچه را که هنگام غروب خورشید احساس کردهتوصیف کندو کاملا محتمل است که این یارانآنچه را که گفته استبه سخره گرفته باشند.»***و من فکر می‌کنم ما نیز اولین شاعران جهان خویشیم.…

اگر نمی‌توانی ماهی بزرگی باشی…

این روزها شعری در دهانم افتاده که سالها قبل آن را خوانده بودم. البته بخش‌هایی از آن در خاطرم مانده است. امروز رفتم سراغ آن کتاب تا دوباره بخوانمش. اسم کتاب،چگونه بر نگرانی و اضطراب پیروز شدم نوشته دیل کارنگی است. داستان‌ها و نکته‌های این کتاب را بسیار دوست دارم.…

من اینجا بس دلم تنگ است

شعر راحت جان است مرا. فکر می‌کنم به خاطر حس‌هایی است که حین خواندن دریافت می‌کنم. حس که همیشه عاشقانه نیست؛ حس درک شدن و فهمیده شدن حتی برتر از آن است. گاهی اوقات حتی خودم هم حال خودم را درک نمی‌کنم یعنی توان و حوصله‌اش را ندارم. رشته‌‌ احوالم…