لذت هم‌نشینی و هم‌صحبتی با عقل‌های بزرگتر از خودمان

ضرب‌المثلی را چاشنی حرف‌هایش می‌کند «عقل پندداده‌شده عقلی نمی‌کنه، آبِ جمع‌شده آبی.» عقلی که تقلای فهمیدن نداشته باشد را هر چقدر پند و اندرز دهیم، آن را درک نمی‌کند. مثل آب جمع‌شده‌ای که وقتی رها ‌شود دیگر رها می‌شود و فایده‌ای برایمان ندارد. آنها باید از درون بجوشند و تجدیدپذیر…

ضیافتی به نام نوشتن و به صرف نوبرانه‌های بهاری

Thought-provoking یک صفت است، به معنای تفکربرانگیز، چالش‌برانگیز، تأمل‌برانگیز و .... thought یعنی فکر و provoking هم یعنی تحریک کننده، برانگیزاننده و حتی خشمگین کننده.  مثلا می‌گویند یک فیلم تفکربرانگیز؛ a thought-provoking film. فیلمی که تو را به فکر انداخته. فکرهای قبلی‌ و ساکن‌ات را تحریک کرده، به چالش کشیده.…

سایبان آرامش ما، ماییم

هنوز به پارک می‌روم. البته نه هر روز. ولی روزهایی که می‌روم، از همان قبلش که کارهایم را جمع‌وجور می‌کنم یک‌جور اشتیاق برایش دارم. مسیرم را دورتر کرده‌ام و به پارک دورتری می‌روم. آب، مشخصه اصلی این پارک جدید است. در سرتاسر مسیر پیاده‌روی یک جوی آب کوچکی است که…

قدرت درونی یا بیرونی؟

علاقه‌ای به بحث درباره حقوق زنان و مردان ندارم. به شناختن و رعایت کردن انسان بیشتر معتقدم. توی ذهن من دو دسته‌ی زنان و مردان وجود ندارد، بلکه به اندازه‌ی تمام افرادی که می‌شناسم دسته‌بندی وجود دارد. به نظرم، اگر زمان و انرژی‌ای را که صرف بحث کردن می‌کنیم، صرف…

رویایی دارم پس هستم

دکارت با گفتن همین جمله ساده «کوژیتو ارگو سام» یا همان «می‌اندیشم پس هستم»، اولین آجر از بنای یک فلسفه جدید را بنا نهاد. دکارت، فکر کردن و داشتن اندیشه را جوهره و ماهیت خود می‌داند که بدون آن، وجودش بی‌معنا است. البته من فعلا می‌توانم همین قدرش را درک…

ولی بیشتر که فکر می‌کنم…

بلاخره من هم وارد برنامه اینستاگرام شدم. گفتم اجتماعی است برای خودش و ببشتر با آن آشنا شوم. می‌دیدم کسی توی تلگرام نیست نگو جمع‌شان در اینستاگرام جمع بوده. در تمام طول عمرم این همه نفر را یکجا ندیده و اینقدر تنوع و حواس‌پرتی را تجربه نکرده بودم. مثل گردبادی…

انیمیشن دست سوسیسی؛ یک کمدی سیاه

عجیب‌ترین اتفاقی که یک روز بعد از بیدار شدن می‌توانیم در آینه ببینیم چیست؟ شاید یک جوش بزرگ و غیرمنتظره در وسط پیشانی‌ یا نوک بینی‌مان. خصوصا اگر آن روز مهمی برایمان باشد. دست به دامن ترفندهایی می‌شویم تا از شرش راحت شویم و اینقدر توی چشم نباشد. کمی حال‌مان…

زندگی به شرط قصه

یک گاز به سیب می‌زدم و یک رج خیال می‌بافتم. طعم خیال بر طعم سیب می‌چربید. خیال چه را می‌کردم یادم نیست اما مثل وقتی که فیلم می‌بینی و به جای حساسش رسیده است دوست نداشتم از پایش بلند شوم. فقط دوست داشتم پی‌اش را بگیرم تا خیالم از دهان…