آسمانِ خوش‌سلیقه

گُله گُله در آسمان پخش شده‌اند. از این سو به آن سوی آسمان، هر کدام‌شان یک قیافه به خودشان گرفته‌اند. معلوم نبود چه در دل دارند؛ شاید بغضی، شاید هم شوقی. آسمان و ابرهایش از بیرون شهر و از خارج از حصار کوچه و خیابان‌ها بزرگتر و فراخ‌ترند. به پاها،…

سایبان آرامش ما، ماییم

هنوز به پارک می‌روم. البته نه هر روز. ولی روزهایی که می‌روم، از همان قبلش که کارهایم را جمع‌وجور می‌کنم یک‌جور اشتیاق برایش دارم. مسیرم را دورتر کرده‌ام و به پارک دورتری می‌روم. آب، مشخصه اصلی این پارک جدید است. در سرتاسر مسیر پیاده‌روی یک جوی آب کوچکی است که…

سه دسته‌ی آدم‌ها در ذهن من

یک: آدم‌ها سه دسته‌اند: دسته اول، آنهایی که تلاش می‌کنند خود را خوشبخت‌تر از آنچه هستند نشان دهند. دسته دوم، آنهایی که تلاش می‌کنند خود را بدبخت‌تر از آنچه هستند نشان دهند. و دسته سوم، آنهایی که نیازی ندارند خودشان را هیچ‌گونه‌ای نشان دهند. آنها خودشان را همانگونه که هستند…

وقتی نگاه‌هایم ضرباهنگ فکرهایم را می‌گیرند

یک جمله از ویرجینیا ولف، در کتاب اتاقی از آن خود، چشمم را گرفته است. البته ربطی به موضوع کتاب ندارد. بلاخره بخشی از لذت کتاب خواندن کشف همین جملات و عبارت‌های زیباست. خانم ویرجینیا می‌گوید: «عجیب است که چگونه قطعه شعری ذهن را مشغول می‌کند و پاها را وا…

روی دیگر حواس‌پرتی

  گاهی وقت‌ها خودم را بدون هیچ هدفی سرگرم بالا و پایین کردن صفحات شبکه‌های اجتماعی می بینم. گاهی اوقات هم با داشتن کارهای مهم‌تر خودم را سرگرم کارهای دیگری می‌بینم که انجام آن‌ها چندان ضروری نیستند. نمی‌دانستم اسم این کار را چه بگذارم، تنبلی، بی‌انگیزگی، طفره رفتن یا ....…