همگی در پی الهام هستیم

داشتم صبحانه می‌خوردم و همزمان کارهای امروزم را با خودم مرور می‌کردم و به صحبت‌های مامانم گوش می‌کردم و لقمه می‌گرفتم و گردنم را مثل شترمرغ می‌کشیدم تا کج شوم و خودم را در آینه هم ببینم که سروکله‌ی فکری درخشان در ذهنم پیدا شد. -چه عجب از این طرفا…