روح‌ها، محدودیت ندارند

خواب خیلی خوبه. نه تنها به‌خاطر استراحت کردن و سرحال شدن، بلکه به‌خاطر امکان‌پذیری‌هایی که در اون وجود داره. چند روز پیش، خواب دیدم کیک پختم، دادم به برادرم که از وسط برشش بزنه تا خامه بریزیم وسطش، اون هم از وسط برشش زده ولی چسبونده به دیوار و ازش…

جهان بدون روتوش

به کسی که صد‌درصد مثبت از خودش یا یه چیز دیگه تعریف می‌کنه شک می‌کنم. به کسی که صددرصد منفی از خودش یا یه چیز دیگه تعریف می‌کنه هم شک می‌کنم. چون هیچ‌چیز خوب یا بد مطلق نیست؛ ترکیبی از هر دو هست حالا یکی‌شون بیشتر، اون یکی کمتر. یا…

یک روز خوب از کِی شروع می‌شود؟

نکتهٔ ساده‌ای که برای شروع هر روز و هر هفته کشف کرده‌ام این است: روز قبل و هفته قبل را به‌خوبی به پایان برسانم. اگر شب قبل به‌موقع بخوابم، به‌اندازه غذا بخورم و به اصرارهای مامانم گوش نکنم، ذهنم را از مسائلی که در طی روز داشته‌ام خالی کنم و…

عقاب قلهٔ قاف

یک: بعد از چندین بار گوش دادن به یک آهنگ بلاخره کمی از آن در ذهنم باقی می‌ماند. دیروز، داشتم به یکی از آهنگ‌های پاپ از یک خواننده جوان و امروزی گوش می‌کردم. یک‌آن متوجه شدم که خواننده می‌گوید: «دوست دارم وقتی لباس می‌پوشم بپرسی کجا؟» البته یک‌چیزی در همین…

توی لیوان‌ها، لیوان فرانسوی باش

هفته پیش، به مادرم گفتم که برای مصرف خودمان در خانه، دوباره لیوان فرانسوی بگیرد. من نمی‌توانم با نسل جدید لیوان‌ها ارتباط برقرار کنم. آنها زیبایند اما چای در آنها زود سرد می‌شود، نمی‌شود برایشان مرد. فکر کنم از وقتی چشم باز کردیم، لیوان های فرانسوی را در خانه‌مان دیده‌ایم.…

عبور کن تا به شفافیت برسی

«باید از یه هوای مه‌آلود و گیج‌کننده و ترسناک و دردآورد و خفه‌کننده‌ای عبور کنی تا به یه شفافیتی برسی. شفافیت درباره خودت، درباره دیگران، درباره جهان.» پی‌نوشت: این نوشته رو، پشت قبض المثنی تلفن‌مون نوشته بودم. برای آخرای مرداد امسال هست.

در اینجا هستی تا…

«هم‌سو» کلمهٔ محبوب این روزهایم است. از بس که نیازش را در خودم احساس می‌کنم. به یک هم‌سویی میان ذهن، قلب، رفتار و عملکردم نیاز دارم. در طی مدت اخیر، جهت‌گیری‌های اینها تغییر کرده و تعادل‌شان به هم خورده است. به یک قطب‌نمای خیلی خیلی درونی نیاز دارم تا جهت…

وقتی می‌نویسم خودم را بیشتر دوست دارم

وقت‌هایی که نمی‌نویسم خودم را کمتر دوست دارم. یا اینطور بگویم که وقت‌هایی که می‌نویسم خودم را بیشتر دوست دارم. آخر تابستان می‌خواستم بنویسم تابستان رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم. بیشترش هم مربوط می‌شد به یک‌هویی بودن اتفاقاتی که در اففانستان افتاد و ستاره‌هایی که در درون‌مان خاموش شدند.…

در سختی و رکود روزگار …

در سختی و رکود روزگار، آیا ذوقی برایتان مانده که یک‌هو، دل‌تان برای لباسی که تازه خریده‌اید تنگ شود و بلند شوید بروید بپوشیدش؟ یا مثلا دل‌تان برای فلافل‌های توی یخچال تنگ شود؟ از دوری‌شان غصه‌تان بگیرد و هر جور شده خودتان را بهشان برسانید؟ اگر بله که بزنید قدش.…

آیا کتابی که می‌خوانید ذهن‌تان را به حرف می‌آورد؟

توی گروه کتابخوانی گروهی‌مان، داریم کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم، نوشتهٔ پونه مقیمی را می‌خوانیم. من از همان صفحات اولیه‌اش دوستش داشتم. کمی جلوتر که رفتم دیدم در حاشیه صفحه‌هایش کلی نوشته‌ام. از آن کتاب‌هایی است که مقاومت درونی برای خواندن و ادامه دادنش ندارم. بیانش ساده است و…
1 2 3 41